سلام خوب...دیشب از احوالات این روزام نوشته بودم.این که در کمال ناباوری کارم به جایی رسیده که دیگه تجریش درمانی هم برام جواب نمی ده!دیروز صبح بعد از یه هفته برنامه ریزی پا شدم شال و کلاه کردم و تنهایی تا تجریش پیاده رفتم.نهایت اعتماد به نفسم هم اینجا بود که ته جیبم به جز یه ۵۰۰۰ تومنی هیچی نبود!!!البته همونم زیادیم بود چون ۱۰۰۰ تومنشو خرج کردم و بقیش الان همون ته جیبمه!ولی از وقتی برگشتم خیلی اعصابم خورده!واقعا من چم شده که حتی دیدن تجریش هم حالم رو خوب نمی کنه؟دیگه کم کم دارم جدی نگران خودم می شم.تازه حالم بیشتر بد شد با رفتن به تجریش!حس کردم من متعلق به این دهه نیستم!طرز لباس پوشیدنمو می گم در مقایسه با طرز لباس پوشیدن سایر نسوان همسن و سالم.دیدم همه بٍلا استثنا پالتو پوشن!!فقط من بودم که مانتو+کاپشن پوشیده بودم!!محض خوشحالی من یه نفر هم نبود که مثل من لباس پوشیده باشه.تازه همه آخرین مدلهای مو و آرایش و همه شلوار در بوت و همه ساکهایی پر از خرید به دست!!!اونوقت من موهام به هم ریخته فقط یه کرم ضد آفتاب زده بودم اونم چون عادت کردم و پوستم خشک می شه اگه نزنم.حالا خدایی شما بودین دپرس نمی شدین؟؟خوب من چه کنم آخهههه؟؟؟؟پالتو گرونه به خدا!منم که شانس ندارم،دست رو هرچی می ذارم گرون ترین چیزه!ولی دیگه تصمیمم رو گرفتم.من امسال باید پالتو بخرم به هر قیمتی که شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یک فشنی بشم من امروز صبح هم رفتیم جشنواره بادبادک ها تو پارک طالقانی.همونجایی که مترو حقانی هست.همینطوری رفته بودیم نگاه کنیم اما در یک اقدام غیر منتظره وسایل گرفتیم و بادبادک ساختیم.البته بادبادکمون زیاد بالا نرفت.اما کلی خوش شانسی آوردیم و تو قرعه کشی یه فلاسک برنده شدیم!!!!!خیلی خوش گذشت.وقتی می دویدم که باد بادک رو بفرستم هوا یاد فیلم درباره الی افتادم و آخرین صحنه حضور الی.با چه شادی و خوشحالی می دوید و بادبادک هوا می کرد.یه جور حس رهایی و آزادی به آدم می ده دیدن باد بادک.وقتی هم که خودت همراه باهاش می دوی دیگه کاملا اون حس رو درک می کنی.تجربه خوبی بود!من که تا حالا جدی بادبادک نساخته بودم.البته امروزم نساختم.بابام ساخت و ما دیدیم!امکاناتمون هم در حد ۰ بود.فقط بهمون کاغذ دادن و نی حصیر و نخ و سریش.به جای قیچی از چاقوی میوه خوریمون استفاده کردیم و چشمی هم اندازه گیری می کردیم.همین شد که نرفت بالا دیگه!! خوب دیگه همین!راستی عیدتون هم مبارک.مخصوصا حاجی ها!حاجی داریم اصلا؟؟؟!! خوش باشین دوستان! ۲- هی میام می نویسم خوشم نمیاد پاکش می کنم ۳- اون آقاهه بود که گفتم کارت پخش کنه و هندز فری تو گوششه و جین می پوشه.خوب؟...چند وقته نیستش.نگرانشم ۴- آناتومی خیلی سخته ۵- پسر هامون خیلی خر خونن.می ترسم.یه دختر باید شاگرد اول بشه.من اجازه نمی دم این عنوان نصیب پسرا بشه ۶- فردا امتحان زبان داریم.انقدر بچه ها بهم می گن"تو که زبانت خوبه" که باورم شده و حوصله ندارم بشینم بخونم ۷- هفته دیگه اولین امتحان عملی دانشگاه رو می دیم.می ترسم ۸- چقدر هوا سرده ۹- نیکو خردمند رو خیلییییییییییییییییی دوست داشتم.روحش شاد ۱۰- امسال اولین سالی بود که پاییز رو با تمام وجودم حس کردم.انقدرم عکس گرفتم که مموریم فول شده.نمی دونم چرا پارسالا انقدر قشنگی پاییز رو درک نمی کردم؟تازه پاییز امسال زیاد حالم خوش نبود.ولی با این وجود خیلی از این جشنواره رنگ لذت بردم ۱۱- یکی رو می خوام که ساعت ها براش درد دل کنم.ولی یافت می نشود،گشته ایم ما! ۱۲-چه پست زشتی شد.مجبور نیستین براش کامنت بذارین چون فکر نکنم بشه واسه همچین پستی نظر گذاشت! ۱۳- شاد باشید مدتی بود و هست که حال خوشی نداشتم و ندارم.البته ظاهرم اینو نشون نمی ده.مثل همیشه می گم و می خندم و سر به سر بچه ها می ذارم و ...اما از درون یه چیز دیگه ام.چند روز پیش اومدم یه کم غر غر اینجا نوشتم اما ثبت موقتش کردم و پشیمون شدم که پابلیشش کنم.شما که گناه نکردین من هی بیام غر بزنم شما رو هم افسرده کنم. بقیه پست رو رمز دار می کنم.رمز رو هم واسه همتون می فرستم.یکی دو نفر که نه وبلاگ دارن نه آدرس ای میلشونو دارم یه آدرس ای میل برام بذارن تا به اون آدرس رمز رو براشون بفرستم.راستش هیچ وقت دلم نمی خواست پست رمز دار تو وبلاگم بذارم.زیاد از این کار خوشم نمیاد.اما این پست فرق داشت.ببخشید دیگه.. خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید . ولیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود... ۱.متن از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است.نوشته خانم عرفان نظر آهاری خوب ایندفعه می خوام بهتون یه موضوع بدم که انشا بنویسین!! مینا را چگونه تصور می کنید؟ بله...راجع به من باید انشا بنویسین!هم از نظر قیافه و اینا تصورتون رو بنویسین هم از نظر روحیات و شخصیت و اینا.کامنت هاتون هم تا زمانی که پست بعد رو بنویسم تایید نخواهد شد.چون دو سه نفری هستن که منو از نزدیک دیدن و ممکنه تقلب برسونن به بقیه!!البته اونها هم می تونن بنویسن.منتهی راجع به روحیات و این چیزا یا می تونن راجع به این که من رو قبل از دیدن چطور تصور می کردن بنویسن. همیشه این موقع های سال که می شه کلی از خاطراتم برام زنده می شه.هوا که رو به خنکی می ره،برگها که زرد می شه،هوا که زود تاریک می شه،همه و همه یاد آور یکی از بهترین دوران زندگی من هستن.دورانی که آخر مشکلاتمون این بود که چرا مامانمون نمی ذاره با دوستامون بریم بیرون. اما پر رنگ ترین و قشنگ ترین خاطراتم مربوط می شه به گروه*آری*ان.خاطره سازان نوجوانی من و دوستام.البته یه سری خاطره ساز دیگه هم داشتیم.مثل سریال خط قرمز و محمد*رضا گل*زار! و تیم های فوتبال و ...ولی به نظرم عمده ترین خاطره ها رو از گروه آریان داریم.اون موقع ها اوج گل کردن کارشون بود.اولین بار آلبومشون رو توی ماشین داییم شنیدم و عاشقشون شدم.بعد هم که یه روز آخرای شهریور بود که می خواستم برم دوم راهنمایی.بابام رفته بود نمایشگاه کامپیوتر و وقتی اومد برام یه سی دی تصویری آریان آورده بود.مال یکی از کنسرت هاشون بود.وااای که من چقدر ذوق کردم.فکر می کنم اولین بار بود که اعضای گروه رو می دیدم.لبخندها شون،تیپ و سر و وضعشون،طرز خوندنشون که احساس و عشق توش موج می زد و تمام تیکه ها و حالت هاشون موقع خوندن و از همه مهم تر گیتارهاشون من رو دیوونه خودش کرد.دیگه اون گروه بخشی از گروه دوستی ما شده بود.مثل خواهر و برادرامون شده بودن.طوری پاک و بی غل و غش دوستشون داشتیم که یه خواهر برادر و خواهرش رو دوست داره.برامون بزرگترین قهرمانهای زندگیمون بودن.و واقعا خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که سن نوجوونی من مصادف شد با اوج کارهای اون گروه.شعر های با محتوا،آهنگ های قشنگ و خود اعضای گروه که بدون هیچ حاشیه ای فقط کارشون رو می کردن.این که جلف نبودن،حرفهای نامربوط نمی زدن،شعرهای جلف و بی محتوا نمی خوندن،همشون تحصیلات دانشگاهی داشتن.اینا همه باعث شده بود توی اون سن که همه به دنبال قهرمان و الگو می گردن من و دوستام قهرمانهایی داشته باشیم که سرشون به تنشون می ارزید.الان می بینم بچه ها چه آهنگ هایی گوش می کنن واقعا حالم بد می شه.آهنگ هایی که حتی من هم معنی بعضی کلماتش رو نمی دونم.شعرهای مسخره،آهنگ های رو اعصاب.موشول اینا کوشن هم شد آهنگ آخه؟ پ.ن:شاید قسمت دوم هم داشته باشه این پستم.معلوم نیست هنوز یک هفته و اندی از دانشگاه رفتنم می گذره.دیگه تقریبا با خیلی از چیزها آشنا شدم. خلاصه که این روزها همه چی داره برام کم کم جا میفته.حس می کنم خیلی چیزا رو تازه دارم تجربه می کنم.کارهایی که اگه مامانم نبود خودم انجامشون نمی دادم رو دارم تنهایی انجام می دم و کمرویی هام کمتر شده .چیزهایی که ازشون بدم میومد رو دارم تجربه می کنم(مثل خوردن ماهی که تا حالا در عمرم انجامش نداده بودم و اون روز تو دانشگاه چون چیز دیگه ای نبود که بخورم بالاخره ماهی خوردم و حس کردم همچین چیز بدی هم نبوده که ۲۰ سال ترکش کرده بودم!).حس می کنم دوران استقلالم داره تازه شروع می شه.تازه می فهمم اول راهم و هنوز یه دنیا چیز مونده تا تجربه کنم و یاد بگیرم قبل نوشت:برای یه پسر ۲۲ ساله که حالش خیلی وخیمه و توی کماست دعا کنین.می دونم نمی شناسینش.منم امروز تازه باهاش آشنا شدم.یعنی با یکی از فامیلاش که تو وبلاگش درخواست کرده بود واسش دعا کنیم.یه صلوات هم بفرستین کافیه.فقط یه معجزه می تونه برش گردونه.شاید ما بتونیم معجزه کنیم و اما....سلام باید تعریف کنم این چند روز رو دیگه نه؟ اما بگم از جو کلاس و دانشگاه.دانشگاه رو که دوست می دارم.سرسبز و بزرگه.عاشق ساختمونهای قدیمی و بزرگشم.یه جو خاصی داره که بدجور آدم رو می گیره!البته گفتم که دانشکده ما تو خود فضای اصلی نیست ولی یه سری از کلاسهامون تو خود دانشگاه برگزار می شه. مهم ترین چیز اینکه رهای عزیز رو بالاخره دیدم خوب این بود انشای من!ببخشید اگه خوب نشد چون خیلی تلاش کردم که نوشتنم بیاد.اونی که می خواستم نشد ولی خوب دیگه تهدیدم کردین گفتم بیام بنویسم
دیشب در کمال ناباوری کلی تو وبلاگ نوشته بودم به علاوه یه ای میل بلند بالا بعد یهو خواستم یه فایل عکس رو تو کامپیوتر باز کنم که باز این کامپیوتر نفتی ما خون به مغزش نرسید و هنگ کرد و دست منو تو حنا گذاشت!یعنی دلم می خواست خودمو به همراه کامپیوتر پرت کنم پایین !!!!
راستی گفتم حنا یادم افتاد که داره کارتون حنا دختری در مزرعه رو باز می ده.انقدر ذوق کردم که نگو.من چیز زیادی ازش یادم نیست.فقط اون تیتراژ اولش و اون آهنگ نوستالژیکش و حنا که داشت نخ می ریسید رو کاملا به یاد دارم.حالا هر وقت که وقت کنم می شینم می بینم.البته معمولا یادم می ره و یهو از آخراش می رسم اما همونم خودش خوبه![]()
![]()
حالا می بینین!!!
از سه شنبه با هماهنگی استادها کلاسها رو تعطیل کردیم تا شهرستانیهامون برن خونشون!!تصمیم داشتم کلی درس بخونم تو این تعطیلات ولی کلی نخوندم!یه کم خوندم.حالا امیدم به فرداست که بتونم یه ذره از بار درسا رو کم کنم چون خیلی ها رو از اول ترم نخوندم.دو شنبه هم که امتحان پایان ترم دارم.اونم عملیییییی.رها که هی دلداری می ده می گه نترس آسونه ولی من از اون آقاهه که امتحان می گیره می ترسم.خیلی شوخه ولی به شدت سخت گیره.همشم از اول ترم می گفت می خوام آخر ترم اذیتتون کنم!توی این تشخیص نوع گلبول های سفید اگه با من راه بیان خیلی خوبه.کاش لنفوسیت یا مونوسیت به من بیفته!خلاصه که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!
امتحان زبان هم خوب بود.خوشم میاد همه ضایع شدن.نشسته بودن کل کتاب رو جویده بودن و کلی لغت حفظ کرده بودن و واسه حال گیری هم دیگه هر چی لغت سخت بود از رو جلد کتاب و اون گوشه ها و ...در آورده بودن و از هم می پرسیدن و ذوق می کردن که بقیه بلد نیستن!ولی امتحان اصلا از کتاب و لغت و اینا نبود.یه جور درک مطلب بود.باید زبان می دونستی و سر کلاس اکتیو می بودی نه این که کتاب رو حفظ باشی!نمی دونم چند می شم اماخوب می شم!
در ضمن در راستای عید قربان نظرتونو به این پست علیرضا جلب می کنم(علیرضا پورسانت ما فراموش نشه!!!)










![]()
امروز رفتیم واسه معاینات پزشکی.یه بخش مشاوره داشت که کار خاصی نمی کردن فقط یه فرم دادن پر کردیم.یکی از سوالاش گفته بود در یک ماه اخیر مشکل عاطفی و ... داشتین؟اگه بله مختصری توضیح بدین.منم سر درد دلم وا شد و به جای مختصری ۵-۶ خط نوشتم.نمی دونم می خوننش و کاری می تونن انجام بدن یا نه؟مهم نیست،مهم این بود که من یه جا درد دلامو به زبون آوردم.
ادامه مطلب
نام لیلی ، رنج شیطان است.لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
لیلی نام تمام دختران زمین است
لیلی ها روزمون مبارک!
۲.تحلیل پست قبل در پست بعد!جواب بعضی کامنت ها رو هم دادم
![]()
موضوع این هفته ما:
منتظر انشاهاتون هستم.هر کی هم که نزدیک تر بنویسه به واقعیت جایزه داره![]()
كليك مي كنين ميان؟
جمعه عصر-پشت بوم خونمون-رنگين كمان
همان!
روستايي نزديك ولايت-عيد امسال
بازار ولايت!
اون دو تاي اول چون هوا ابري بود كيفيتش بدتره.شرمنده ديگه.ولي خيلي رنگين كمون خوشگلي بود
اگه سيوشون كنين و كوچيك تر ببينيدشون بهتر مي شن!
این روزها و به خصوص روزهای آخر شهریور که همه در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه هستن یه خاطره پر رنگ رو برای من به یاد میارن.خاطره آشنایی به خاطره ساز ترین افراد زندگیم.افرادی که نوجوونیم رو خیلی برام قشنگ کردن و برعکس خیلی از بچه ها مخصوصا دختر ها که نوجوونیشون براشون پر از تنش و بدیه من واقعا از نوجوونیم لذت بردم
حدود سال های ۸۰ تا ۸۳ من راهنمایی بودم.یه اکیپ دوستی توی مدرسمون داشتیم که خیلی باهم جور بودیم.حدودا۷ یا ۸ نفری می شدیم.سر کلاس توی دو تا میز ۳ نفره پشت سر هم می نشستیم.یه نفرمون هم یه کلاس دیگه بود.چه روزهایی که ما با هم خوش نگذروندیم.خوش گذرونیمون هم محدود به همون محیط مدرسه می شد.یه گروه دیگه توی کلاسمون بودن که ما باهاشون مثلا رقابت داشتیم.همیشه هم ما پیروز اون رقابت بودیم.مخصوصا رقابت درسی.هیچ وقت یادم نمی ره وقتی یکی از بچه های گروه ما می رفت پای تخته و درس جواب می داد و نمره خوب می گرفت گروه ما همه با هم بلند و طوری که رقبا بشنون بهش می گفتیم سرافراز کردی!!خلاصه دنیایی داشتیم.تقریبا به خون گروه رقیبمون تشنه بودیم و همیشه مترصد فرصت بودیم که به نحوی حالشونو بگیریم.البته از خشونت و درگیری فیزیکی و حتی لفظی هیچ خبری نبود.فقط با کارهامون به خصوص درس خوندن حال هم رو می گرفتیم.جالب اینکه بعدها با همون رقبامون تبدیل شدیم به دوستایی آنچنان صمیمی که وقتی توی دبیرستان هممون پراکنده شدیم برای هم گریه می کردیم و همیشه تو خیابون هم رو می دیدیم کلی جیغ و داد و ماچ و بغل و ...
اون موقع یه طرحی داشت توی مدارس اجرا می شد به نام شهردار مدرسه.نمی دونم هنوزم هست یانه.فکر نمی کنم باشه چون صبا که چیزی نمی گه.سال دوم و سوم راهنمایی این طرح تو مدرسه ما اجرا شد.یه عده از بچه ها کاندید می شدن و یه روزی هم رای گیری می شد و فکرمی کنم ۱۴ نفر انتخاب می شدن که مهم ترینشون شهردار بود.بقیه هم معاون های کارهای مختلف بودن.یادمه اون موقع مخصوصا سال دوم یکی از موضوعات رقابت ما با گروه رقیبمون همین شهردار مدرسه و اینا بود که یادمه من معاون امور فرهنگی شدم و یکی از بچه های گروه رقیب هم معاون یه چیز دیگه شد.چه شور و حالی داشتیم و چقدر تبلیغ می کردیم.آخرشم هیچ کاری نکردیم!!یعنی میدون نمی دادن بهمون که کاری بکنیم.کارهامون محدود شده بود به این که بریم توی یه سری جلسات مسخره شرکت کنیم و آخرشم نتیجه ای نداشته باشه.چون مدیر یا معلم پرورشیمون خودش می شد متکلم وحده و دیگه وقتی برای ما نمی موند.
همون موقع بود که ما برای گرفتن مدرکمون دعوت شدیم به شهرداری.من هم از طرف مدرسه معرفی شدم که برای فاصله بین سخنرانی ها یه شعر بخونم.اولین بارم بود جلوی اون همه آدم باید حرف می زدم.اون هم چه آدمهایی...شهردار منطقه و معاون هاش و کلی آدم کله گنده دیگه.خلاصه که رفتم بالا و شعر رو خوندم.ولی بعدا که بهش فکر کردم یادم اومد که تمام مدت سرم رو از روی کاغذم بلند نکردم!!یکی از مهم ترین اصول سخنرانی همینه که با مخاطبینت ارتباط چشمی بر قرار کنی.ولی خوب برای من به عنوان یه دختر ۱۳-۱۴ ساله تجربه خیلی خوبی بود.کلا توی دوره دبستان و راهنمایی و به خصوص راهنمایی مدیر و ناظم و معلمها خیلی به من بها می دادن و به قولی سوگلی مدرسه بودم.طوری که سال سوم که باز هم انتخابات شهردار مدرسه برگزار شد و من شهردار شدم یکی از بچه ها می گفت من رایم از تو بالاتر بوده و من باید شهردار می شدم و مدیر تو رو شهردار کرده!!(به نظرتون شبیه الان نبود اوضاع؟؟)شاید هم راست می گفت.ولی من قسم می خورم که اگه همچین چیزی هم بوده من بی خبر بودم.
همون سالی هم که شهردار شدم بازم رفتیم شهرداری و مدرکمون رو از دست شهردار گرفتیم.مخصوصا من که شهردار بودم به نمایندگی از همه رفتم بالای سن و مدرکها رو گرفتم.شاید الان فکر کنین شهردار یه منطقه که ارزشی نداره که تو اون همه خوشحال بودی.ولی برای من توی اون سن خیلی اتفاق بزرگی بود.واقعا تجربه های شیرینی بود برام.طوری که الان و بعد از ۵-۶ سال هنوز روشن روشن همشون رو به یاد دارم.
واقعا حرصم در میاد
.ولی خدا رو شکر می کنم که اون موقع ها از این خبرا نبود.
اون موقع هممون عاشق گیتار شده بودیم.همش تو فکر خرید گیتار و رفتن به کلاسش بودیم.یادمه یه مغازه نزدیک تجریش بود و هنوزم هست که گیتار و پیانو و این چیزا می فروخت.چند تا گیتار خوشگل پشت ویترینش داشت که هر بار از دم ویترینش رد می شدم منو می کشید سمت خودش.دیگه همه می دونستن چقدر گیتار دوست دارم.ولی واقعا نمی دونم چرا هیچ وقت به آرزوم نرسیدم و نه گیتار خریدم و نه کلاسش رو رفتم؟
همه سی دی ها و آهنگ هاشون رو می خریدیم و جلسه نقد و بر رسی داشتیم!!تمام حرکاتشون رو حفظ بودیم.این که فلانی موقع ساز زدن چشم چپش کجا رو نگاه می کرد و اون یکی انگشت شست پاش رو تو کفشش تکون داد رو هم می دونستیم!!!![]()
تمام عکس هاشون رو از سایتشون گرفته بودیم.آهنگ هاشون و کنسرتهاشون رو دانلود می کردیم.پوستر کاریکاتورشون رو می خریدیم.روی میزهای مدرسمون اسمهاشون رو می نوشتیم،من متن همه آهنگ هاشون رو روی کاغذ نوشته بودم.خلاصه هر کاری که می تونست علاقمون رو بهشون نشون بده انجام می دادیم
یه بار کنسرت داشتن و محلش هم نزدیک خونه ما بود.طوری که من از پنجره اتاقم می تونستم اون ساختمونی رو که توش کنسرت اجرا می کردن ببینم.شب رفته بودم پشت پنجره به اون محل کنسرتشون نگاه می کردم و با خودم تصور می کردم الان چه آهنگهایی رو دارن می خونن و گوله گوله اشک می ریختم که چرا من نتونستم برم کنسرتشون.تا حالا هم نتونستم برم.همراهی نداشتم آخه که باهام بیاد.
هر کدوم از بچه ها از یه نفرشون خوشش میومد.یکی از دوستام از گل*زار خوشش میومد و ما برای این که حرصش رو در بیاریم به جای گل*زار بهش می گفتیم خارزار!!!![]()
خلاصه که دنیایی داشتیم واسه خودمون.چه دنیای قشنگی هم بود.و واقعا دیگه اون روزها برامون تکرار نشد.روزهای خوب زیاد داشتیم بعدش ولی اون مقطع زمانی خیلی برامون خاطره انگیزه.
یکی از بچه های مدرسمون که یه سال از ما بزرگتر بود رفته بود کنسرتشون.ما که اینو فهمیدیم دیگه اون بیچاره رو ولش نکردیم.هر زنگ تفریح می رفتیم پیشش و هر بار یه تیکه جدید از کنسرت رو برامون تعریف می کرد و ما هم ذوق می کردیم و حسرت می خوردیم.یادش به خیر...
واقعا ازشون ممنونم که دوران نوجوونی ما رو با کارای قشنگشون ساختن.تا ابد از خاطرم نمی رن و همیشه یه هوادار وفادار براشون خواهم موند![]()
دیگه می دونم تو خیابون کنار دانشگاه باید از سمت راست بری تا آفتاب بهت نخوره
دیگه می دونم سر چهار راه ترتیب سبز و قرمز شدن چراغ ها چجوریه و کی نوبت ما می شه که از خیابون رد بشیم.
دیگه می دونم تو خیابون اصلی جلوی دانشگاه توی چه مسیری باید برم که کارت پخش کن ها اعصابم رو خورد نکنن.دیگه یاد گرفتم که تبلیغات رو ازشون نگیرم.حتی دیگه تقریبا می شناسمشون و می دونم کدومشون از بقیه سرسخت تر ه و به زور تبلیغات رو می خواد دستت بده.دیگه می دونم حوزه فعالیت هرکدومشون کجاست.یکیشون فلجه و به دیوار سینما تکیه می ده.تازه سیگارم می کشه و من با خودم فکر می کنم این همه دودی که از صبح تا شب تو خیابون وارد حلقش می شه کافیش نیست که سیگار رو هم چاشنیش می کنه؟یکی دیگشون یه آقای میانسالیه که نمی دونم منو یاد کی میندازه.سر تا پا لی می پوشه و هندزفری تو گوششه.نمی دونم مال موبایلشه یا باهاش آهنگ گوش می کنه.چهرش یه جور خاصیه.یه جور بی خیالی توشه و من با خودم فکر می کنم چرا کارت پخش کن شده؟یعنی شغل اصلیشه؟زن و بچه هم داره؟
سه چهارتاشون که جوونن و خیلی سمج سر یکی از چهار راه ها وای میستن.یه روز یکیشون با یه حالت عصبانی تبلیغات رو گرفت تو صورتم و با یه لحن تهدیدی گفت بگییرش.جالب بود برام.اصلا ناراحت نشدم.کلی هم تو دلم خندیدم.خیلی باحال گفت آخه.
دیگه می دونم اول خط باید سمت راست اتوبوس بشینم.درسته آفتاب می گیره اما اتوبوس که راه بیفته یک دقیقه بعدش دور می زنه و آفتاب اونور میفته.
دیگه راننده ها رو هم می شناسم.می دونم کدومشون همه ایستگاه ها رو وای میسته و واسه کدومشون باید دکمهstop رو بزنی وگرنه نگه نمیداره.گاهی اوقات هم پیش میاد هم صبح و هم عصر با یه راننده میرم و میام.چیز مهمی نیست ولی من برام جالبه!
دیگه می دونم وقتی تو اتوبوس نشستم بعدش یه پسر جوون کرد میاد تو و رومیزی پلاستیکی میفروشه.۴ نفره ۱۰۰۰ تومن ۶ نفره ۲۰۰۰ و ۸ نفره ۳۵۰۰ و چون ۸ نفره زیاد آوردن براش با تخفیف می ده ۳۰۰۰ تومن.قیمتش هم از مغازه خیلی پایین تره.چون مستقیم از مرز بانه میارن و به قیمت همونجا می دن.۱۰۰ یا ۲۰۰ تومن هم سودشونه(یادم نیست چون اینو تازه دیروز گفت)پاره هم نمی شه و جنسش خیلی خوبه!
ایستگاه ها رو هم می دونم که کدومش شلوغه و تو کدوم عده بیشتری سوار یا پیاده می شن.یکی دو نفرم هستن که هر روز می بینمشون.هر روز هم کلی آدم و کلی چهره می بینم.گاهی هم بعضی ها داستان زندگیشون همراهشونه.مثل اون زن و مرد کٌردی که ۳ تا بچه عقب مونده ذهنی و معلول داشتن،گرچه از نظر جثه خیلی بزرگ نشون می دادن ولی همشون به اندازه یه بچه هم درک نداشتن.واسشون ماشین پلاستیکی خریده بودن و ویلچر یکیشونو به زور آوردن تو اتوبوس.و چه سنگین بود نگاههای مردم.چه لا اله الا الله های سوزناکی که از گوشه و کنار به گوش نمی رسید و چه غصه هایی که براشون خورده نشد.ولی خود اون ۳ تا بچه از ۷ دولت آزاد بودن.خوشحال ترین افراد دنیا.با ماشینهاشون خوش بودن و فکر می کنم حتی توانایی درک بیماری خودشون رو هم نداشتن (خوشبختانه)
![]()
واقعا نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره.هر روز تو راه رفت و برگشت تو شلوغی اتوبوس من فقط به یه فکرم اونم این که چی تو وبلاگم بنویسم.هر چیم بیشتر فکر می کنم کمتر نتیجه می گیرم.اما خوب گفتم بیام شروع کنم به نوشتن تا شاید مثل همیشه حرفام خودشون بیان.
خوب...شنبه دفتر زندگی من ورق خورد و یه فصل تازه شروع شد.یه فصلی که شاید خیلی دوستش ندارم.شاید می تونست محتوی چیزای دیگه ای باشه.ولی خوب...نشد.فصلی که پیش نیاز فصول آینده زندگیمه.بخوام و نخوام فصلیه که شروع شده و باید تا تهش برم.
شنبه فصل جدیدی از زندگی من باز شد.فصلی که تمرینیه برای استقلال،برای اجتماعی شدن،برای یادگیری مقابله با مشکلات و فصلیه برای بزرگ شدن.
همیشه دانشجو ها رو که می دیدم حس خیلی خوبی پیدا می کردم.با خودم فکر می کردم وای اینا چقدر بزرگن و حس می کردم همه چی رو می دونن و خوشحال ترین آدمای دنیان و ...ولی الان که خودم دانشجو شدم حس می کنم هیچ فرقی با دبیرستان نداره.حتی شاید دبیرستان بهتر بود.فکر می کنم اکثر دانشجو ها اولین روز دانشگاه مثل من با خودشون می گن این بود؟واقعا دانشگاهی که ورود بهش شده بود تمام فکر و ذکر و خواب و خوراک ما این بود؟و اینجاست که آدم دچار دپرشن حاد می شه!!گاهی با خودت فکر می کنی الکی عمر خودمو صرف کردم که بیام اینجا؟و حسرت روزهای گذشته بخش مهمی از افکارت رو تشکیل می ده.همش به خودت می گی دبیرستان که خیلی بهتر بود.خیلی بیشتر خوش می گذشت.کاش بشه برگردم به اون دوران...و فکر می کنم فرقی نداره چه دانشگاهی و چه رشته ای باشی.بهترین هم که باشی این افکار همیشه تو ذهنت چرخ می خورن و چرخ می خورن.
خوب،شنبه که ۳ تا کلاس داشتیم و اولیش اندیشه بود.فکر کنین اولین کلاسمون با چٌرت شروع شد.آخه استادش یک ساعت و نیم نشسته بود روی صندلی و با تن صدای نامتغیر حرف می زد.محض رضای خدا یه قدم کوچیک تو کلاس نزد که ما گردنمون مثل چوب خشک نشه و آرتروز نگیریم!۲ تا از کلاسها تشکیل شد و آخری که عملی بود تشکیل نشد.
یک شنبه هم باز ۳ تا کلاس داشتیم که هر ۳ تشکیل شد.وااای استاد زبانمون یه دختر جوونه.من که خیلی عاشقش شدم.منو یاد کلاسهای جه*اد دانشگاهی انداخت و بعد از سالها یه کم انگلیسی حرف زدم و به خودم امیدوار شدم.چون بین بچه ها خیلی خوب بودم.
دوشنبه هم یه کلاس آزمایشگاه داشتیم که خیلی خوشم اومد.طرز کار با میکروسکوپ رو یادمون دادن و من برای اولین بار تونستم مثل آدم یه چیزی رو بذارم زیر میکروسکوپ و خودم تنظیم کنم و ببینمش.ما مدرسمون خیلی مجهز بود از نظر آزمایشگاه اما کسی نبود که اصولی یادمون بده چیکار باید بکنیم.تازه نمی ذاشتن که درست و حسابی دست بزنیم به میکروسکوپ ها.ولی اون روز خیلی خوب بود و بسیار لذت بردیم.بعدشم آناتومی داشتیم و آخرین کلاسمون هم عملی بود که باز تشکیل نشد.
امروز هم که فقط یه کلاس داشتیم.۸ رفتم دانشگاه اما کلاس ۸-۱۰ تشکیل نشد.من و دوستم هم رفتیم گردش توی دانشگاه و همه دانشکده ها رو دیدیم و جاشون رو یاد گرفتیم.رفتیم دانشکده زمین شناسی و یه نیم ساعتی با سنگ های اونجا سر خودمون رو گرم کردیم و بعدم ۱۰ تا ۱۲ شیمی داشتیم.استادمون بازم یه دختر جوونه که خودش دانشجوی دکتراست.فکر کنم امروز روز اول تدریسش بود.معلوم بود هول کرده بود.منم ردیف اول نشسته بودم و برای این که هول نشه هی نگاه های پر از انرژی + و مهربانانه! بهش می کردم که هول نشه.البته زیاد موفق نبود.تدریس خیلی کار سختیه.ممکنه یه نفر خیلی توی یه رشته ای استاد باشه اما فن بیان رو ندونه و نتونه خوب توضیح بده.فکر می کنم این استاد ما هم همینطوری بود.البته من امیدوارم فقط جلسه اولش اینطور باشه و به خاطر استرس بوده باشه.
یه سیاستی هم قراره به کار بگیریم،سیاست یکی به نعل و یکی به میخ.قراره یه چفیه و یه دستبند س*ب*ز همراهمون باشه که هر وقت شلوغ شد با توجه به اوضاع همرنگ جماعت بشیم.هرچند که من احتمالا مچ دستم رو بالاتر از گردنم خواهم گرفت.
کلاسمون هم که بد نیست.دختر ها خیلی ساده و اکثرا چادری هستن.پسرامون هم که من رو به شدت یاد پویا توی سریال ترانه مادری میندازن
!!!یادتونه؟روز اول با کت و شلوار رفت دانشگاه!البته پسرای ما با کت و شلوار نمیان ولی تیپ ها بسیار ضایع می باشد
.خلاصه که آب و هوا خوب نمی باشد!!!
خیلی هم همه آروم هستن و از اون تیکه ها و خوشمزگیهای بی مزه! که شنیده بودم پسرها انجام می دن خبری نیست.البته احتمالا اولشونه و فعلا شاخک های حسیشون مشغول شناسایی اوضاعه تا یه چیزی گیرشون بیاد واسه مسخره بازی.کلا جو کلاسمون آرومه .روزای اول خیلی تو ذوقم خورد آخه ما تو دبیرستان با دوستامون خیلی اهل شوخی و بگو و بخند و این چیزا بودیم.حتی سر کلاسهای پیش دانشگاهی که معلم مرد داشتیم هم بساطمون به راه بود.تازه بدتر هم می شدیم.ولی اینجا وقتی بچه های کلاس رو دیدم حس کردم از جنس دوستای دبیرستانم نیستن.البته امروز که یه کم بیشتر با هم بودیم و حرف زدیم دیدم می شه روشون کار کرد و ظرفیتش رو دارن.منم یه کم امتحانشون کردم دیدم تقریبا جواب می دن.حالا پروژه دارم براشون که ازشون یه سری دوست خوب بسازم!!!![]()
این دختری که باهاش دوست شدم(فاطمه)خیلی کم رو و ساکته.انقدر آروم حرف می زنه که دو سه بار ازش یه چیزو می پرسم تا بفهمم چی می گه.حس می کنم از اون دخترایی بوده که به جز درس و کتاب درسی چیزی در زندگیش ندیده.خیلی هم مقیده و هنوز فکر می کنه دبیرستانه و تنها کارش اینه که درس بخونه.فکر نمی کنم اهل فعالیتهای فوق برنامه باشه.منم که شاد و پر انرژی و همیشه ۱۰ تا بلند گو قورت دادم
و از همه چی حرف می زنم و سر در میارم و دنبال پایه ام برای بیرون رفتن و این چیزا ،حس می کنم گروه خونیمون به هم نمیخوره زیاد.البته واسه اونم پروژه مخصوص به خودش رو دارم!!
همه بچه هامون تهرانی هستن و یه تعدادی هم کرجی داریم.یکی از دخترها از یکی از شهرستانهای استان فارس اومده و یکی دیگه هم سنندجیه.توی خوابگاهن و هر روز میان برامون تعریف می کنن از خوابگاه و کارهاشون.
سر زبان استاد بعد از خوشامد گویی و اینا پرسید رشتتون رو دوست دارین؟همه با هم گفتیم نهههه!چشماش گرد شد و گفت پس چرا اومدین؟همه گفتیم مجبور بودیم.بعد روشو کرد به من و گفت کی مجبورتون کرد؟پدر مادرتون؟من گفتم نه سازمان سنجش
!
و بقیه بچه ها حرفم رو تایید کردن.بعد رتبه هامون رو پرسید.من نفر اول کلاس بودم از نظر رتبه.وقتی رتبم رو گفتم همه برگشتن و گفتن آخیییییی!!!اکثرا ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ بودن.امروز هم با بچه ها باز بحث رتبه بود و همه تعجب کردن که من همه جا رو زدم ولی دارو قبول نشدم.اونهام یه کم نفرین و بد و بیراه به سازمان سنجش و بقیه کردن و کمی دلمان خنک شد!!

.آروم و با وقار و خوشگل و دوست داشتنی.و دوست خوبش که به قول خود رها واسه همه جذابه و واسه منم همینطور بود.ممنون رها جون از راهنمایی هات.خوشحالم که قبل از ورودم به یونی یه دوست خیلی خوب پیدا کردم

| Design By : Night Skin |


