یاد

دلم هواتو کرده بود.فکر می کردم همیشه به یادتم.اما این چند روزه دیدم که چقدر ازت فاصله گرفتم.من خیلی بد شدم.قبول دارم.حق داری ازم ناراحت باشی.حق داری دیگه دوستم نداشته باشی.حق داری منو از خودت برونی.ولی می دونم این کارها رو نمی کنی.تو بزرگوارتر از این بچه بازیهایی.چرا اون روز سر کلاس با شنیدن اسمت گریم گرفت؟چقدر سعی کردم دوستام اشکام رو نبینن.ولی فکر کنم برق اشکی که برای تو باشه رو نمیشه پنهون کرد.این روزا با تمام وجود می خوامت.می دونم...تو همیشه و همه جا هستی.ولی چند وقته که من مثل اون موقع ها نمیتونم احساست کنم.چند روزه دلم می خواد مثل اون موقع ها چشمامو ببندم و باهات حرف بزنم.همه چی رو بگم و واست گریه کنم.یادته اون موقع ها رو؟چقدر هر شب باهات حرف می زدم.از خوشیها و ناخوشی هام می گفتم.برات اشک می ریختم . می دونستم جوابمو می دی.تو تنها کسی بودی و هستی که از همه چیز من خبر داشتی و داری.میدونم از من ناراحتی.دیگه مثل اون موقع ها به یادت نیستم.خیلی بهت فکر می کنم خیلی ازت کمک می خوام ولی مثل اون موقع ها اونقدر ساده و بی ریا نیستم.می فهمم که هر روز خودتو یه جوری به یاد من میاری.اینم از لطفته.ولی بیشتر این یادآوری رو توی این چند روز اخیر انجام دادی.شاید چون دیدی من این روزا خیلی به هم ریختم.خیلی به یکی که واقعا منو بفهمه و راهنماییم کنه احتیاج دارم.شاید چون فهمیدی دنبال یه تکیه گاه امنم که باهاش آروم بگیرم.من چقدر احمق بودم.چه تکیه گاهی مطمئن تر و بهتر از تو؟من چرا تو رو فراموش کرده بودم؟چقدر بی فکر بودم.چقدر.....

اونقدر شرمندتم که نمی دونم چطوری می تونم باهات حرف بزنم؟واقعا نمی دونم چطوری الان روم شده که بیام و باهات حرف بزنم.ببینم.وبلاگم رو می خونی؟.....چه سوال مسخره ای!تو خیلی وقته که وبلاگ دل منو می خونی.خیلی وقته.کامنتم میذاری ولی من نمیبینم.نمیدونم اومدم اینجا که چی بگم؟با این همه شرمندگی اصلا چی می تونم بگم؟نیازی نیست که واست توضیح بدم چه حالی و چه حسی دارم.تو خودت از همه چی آگاهی.نمی دونم اومدم به درگاهت که ازت چی بخوام؟به خودت قسم اونقدر شرمندتم که حتی روم نمیشه ازت بخوام منو ببخشی.نمی دونم با چه رویی اومدم بگم که میخوام نماز خوندن رو شروع کنم؟که بگم دیگه از فرامینت سرپیچی نمی کنم؟بازم توبه و بازم شکستن توبه.چقدر از خودم بدم میاد.

خدایا!بزار گریه کنم.می خوام سبک بشم.چرا این چند روزه که اینقدر به گریه محتاجم این نعمتت رو ازم گرفتی؟می خوام مثل اون موقع ها بازم برات ببارم.اونقدر ببارم که سبک بشم و بیام پیشت.کمکم کن.دلم خیلی گرفته.اون روز عکس خونه ساده و باصفات رو که دیدم بغضم گرفت.ولی هر کاری کردم اشکام جاری نشد.این بغض لعنتی چند روزه که همین طوری راه گلومو گرفته.ازت خواهش می کنم کمکم کنی........خیلی گستاخم.نه؟بازم اومدم که ازت کمک بخوام.چیکار کنم.منم انسانم دیگه.همیشه همین بوده و هست.همیشه وقتی به یه نفر احتیاج داریم یادش میفتیم.ولی من همیشه .............

دوستت دارم خدای عزیزم.دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...................

خدانگهدار تا..........

تازگی ها به این فکر می کنم که من چرا وبلاگ می نویسم؟
دلایل زیادی برای نوشتن و همین طور دلایل زیادی برای ننوشتن دارم.
گاهی اوقات احساس می کنم یه کار بیهوده دارم انجام می دم.احساس می کنم دیگه اون جالبی اولش رو از دست داده و شاید بشه گفت تقریبا ازش خسته شدم.ولی گاهی اوقاتم نه.برای نوشتن تو وبلاگم لحظه شماری می کنم و از نوشتن حرفای دلم لذت می برم.
شاید یکی از دلایل خسته شدنم این باشه که اینجا هر حرفی رو نمی شه زد.هر چی بخوای بگی باید کاملا مطمئن باشی که به کسی بر نمیخوره یا بعدا از بین این نوشته ها مدرکی علیه تو پیدا نمی شه و ... .خیلی چیزا هست که واقعا دلم می خواد اینجا بنویسم.ولی حقیقتش می ترسم.البته حالا فکر نکنین چه چیزایی می خوام بگما.شایدم حرفای من هیچ موردی نداشته باشن ولی من اینطوری فکر می کنم.و طبیعتا اگه آدم نتونه جایی که فکر می کنه مال خودش و حرفای دلشه همه چیزا رو بگه بعد از یه مدتی از اونجا خسته می شه.من این وبلاگ رو ساختم که بتونم حرفامو بزنم و از دیگران بخوام راهنماییم کنن.اونام حرفاشونو بزنن تا ببینم خوب کدومه و بد کدوم.اگرچه حرفای همشون درست نباشه.ولی این یه موهبته که آدم بتونه نظرش رو بگه و نظر دیگران رو بشنوه.تفاوتا رو ببینه و بفهمه که همه مثل هم نیستن.اونوقت دیگه کینه ها کمتر میشه.وقتی من درک کنم که واقعا نظرا متفاوته،هرکس یه اعتقادی داره و نگاه ها به یه چیز واحد مختلفه،یاد میگیرم که به نظر و اعتقاد بقیه احترام بذارم و اگه اونا مثل من فکر نمیکنن(البته اگه این طرز فکر به ضرر هیچ کدوم نباشه)ازشون کینه به دل نگیرم و دشمنی نکنم.ولی خوب...مثل این که به اون چیزی که می خواستم نرسیدم.شایدم چیزایی که من می گفتم قابل بحث و نظر نبوده و در کل ارزش چندانی برای بقیه نداشته.اگه این طور بوده باید ببخشید.ولی باید بگم من تمام سعیم رو می کردم که حرفایی بزنم که برای بقیه جالب باشه.بازم بر میگرده به همون طرز فکر.شاید چیزایی که برای من جالب بوده واسه شماها هیچ ارزشی نداشته.ولی من سعیم رو کردم و گفتم که هر حرفی رو نمیتونستم اینجا بگم.شاید حرفایی که از نظر شما جالب و قابل بحثه جزو همون نانوشته های من باشه.

اون موقع که تصمیم گرفتم وبلاگ درست کنم پیش خودم فکر می کردم که چقدر دوست می تونم پیدا کنم و چه چیزایی که نمی نویسم و ... .ولی همشون در حد رویا و خیالبافی موند.با هر کسی هم تو دنیای مجازی دوست شدم چیزی نگذشت که وبلاگش رو حذف کرد و رفت.نمی دونم از شانس منه یا....

فعلا نمی نویسم تا ببینم چی پیش میاد.هر وقت موضوع به درد بخوری داشتم میام می نویسم.
من با دفتر خاطراتم خیلی بیشتر حال می کنم.چون تمام تمامش حرفای دلمه.

پس خداحافظ تا............