قبل نوشت:برای یه پسر ۲۲ ساله که حالش خیلی وخیمه و توی کماست دعا کنین.می دونم نمی شناسینش.منم امروز تازه باهاش آشنا شدم.یعنی با یکی از فامیلاش که تو وبلاگش درخواست کرده بود واسش دعا کنیم.یه صلوات هم بفرستین کافیه.فقط یه معجزه می تونه برش گردونه.شاید ما بتونیم معجزه کنیم
و اما....سلام
واقعا نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره.هر روز تو راه رفت و برگشت تو شلوغی اتوبوس من فقط به یه فکرم اونم این که چی تو وبلاگم بنویسم.هر چیم بیشتر فکر می کنم کمتر نتیجه می گیرم.اما خوب گفتم بیام شروع کنم به نوشتن تا شاید مثل همیشه حرفام خودشون بیان.
خوب...شنبه دفتر زندگی من ورق خورد و یه فصل تازه شروع شد.یه فصلی که شاید خیلی دوستش ندارم.شاید می تونست محتوی چیزای دیگه ای باشه.ولی خوب...نشد.فصلی که پیش نیاز فصول آینده زندگیمه.بخوام و نخوام فصلیه که شروع شده و باید تا تهش برم.
شنبه فصل جدیدی از زندگی من باز شد.فصلی که تمرینیه برای استقلال،برای اجتماعی شدن،برای یادگیری مقابله با مشکلات و فصلیه برای بزرگ شدن.
همیشه دانشجو ها رو که می دیدم حس خیلی خوبی پیدا می کردم.با خودم فکر می کردم وای اینا چقدر بزرگن و حس می کردم همه چی رو می دونن و خوشحال ترین آدمای دنیان و ...ولی الان که خودم دانشجو شدم حس می کنم هیچ فرقی با دبیرستان نداره.حتی شاید دبیرستان بهتر بود.فکر می کنم اکثر دانشجو ها اولین روز دانشگاه مثل من با خودشون می گن این بود؟واقعا دانشگاهی که ورود بهش شده بود تمام فکر و ذکر و خواب و خوراک ما این بود؟و اینجاست که آدم دچار دپرشن حاد می شه!!گاهی با خودت فکر می کنی الکی عمر خودمو صرف کردم که بیام اینجا؟و حسرت روزهای گذشته بخش مهمی از افکارت رو تشکیل می ده.همش به خودت می گی دبیرستان که خیلی بهتر بود.خیلی بیشتر خوش می گذشت.کاش بشه برگردم به اون دوران...و فکر می کنم فرقی نداره چه دانشگاهی و چه رشته ای باشی.بهترین هم که باشی این افکار همیشه تو ذهنت چرخ می خورن و چرخ می خورن.
باید تعریف کنم این چند روز رو دیگه نه؟
خوب،شنبه که ۳ تا کلاس داشتیم و اولیش اندیشه بود.فکر کنین اولین کلاسمون با چٌرت شروع شد.آخه استادش یک ساعت و نیم نشسته بود روی صندلی و با تن صدای نامتغیر حرف می زد.محض رضای خدا یه قدم کوچیک تو کلاس نزد که ما گردنمون مثل چوب خشک نشه و آرتروز نگیریم!۲ تا از کلاسها تشکیل شد و آخری که عملی بود تشکیل نشد.
یک شنبه هم باز ۳ تا کلاس داشتیم که هر ۳ تشکیل شد.وااای استاد زبانمون یه دختر جوونه.من که خیلی عاشقش شدم.منو یاد کلاسهای جه*اد دانشگاهی انداخت و بعد از سالها یه کم انگلیسی حرف زدم و به خودم امیدوار شدم.چون بین بچه ها خیلی خوب بودم.
دوشنبه هم یه کلاس آزمایشگاه داشتیم که خیلی خوشم اومد.طرز کار با میکروسکوپ رو یادمون دادن و من برای اولین بار تونستم مثل آدم یه چیزی رو بذارم زیر میکروسکوپ و خودم تنظیم کنم و ببینمش.ما مدرسمون خیلی مجهز بود از نظر آزمایشگاه اما کسی نبود که اصولی یادمون بده چیکار باید بکنیم.تازه نمی ذاشتن که درست و حسابی دست بزنیم به میکروسکوپ ها.ولی اون روز خیلی خوب بود و بسیار لذت بردیم.بعدشم آناتومی داشتیم و آخرین کلاسمون هم عملی بود که باز تشکیل نشد.
امروز هم که فقط یه کلاس داشتیم.۸ رفتم دانشگاه اما کلاس ۸-۱۰ تشکیل نشد.من و دوستم هم رفتیم گردش توی دانشگاه و همه دانشکده ها رو دیدیم و جاشون رو یاد گرفتیم.رفتیم دانشکده زمین شناسی و یه نیم ساعتی با سنگ های اونجا سر خودمون رو گرم کردیم و بعدم ۱۰ تا ۱۲ شیمی داشتیم.استادمون بازم یه دختر جوونه که خودش دانشجوی دکتراست.فکر کنم امروز روز اول تدریسش بود.معلوم بود هول کرده بود.منم ردیف اول نشسته بودم و برای این که هول نشه هی نگاه های پر از انرژی + و مهربانانه! بهش می کردم که هول نشه.البته زیاد موفق نبود.تدریس خیلی کار سختیه.ممکنه یه نفر خیلی توی یه رشته ای استاد باشه اما فن بیان رو ندونه و نتونه خوب توضیح بده.فکر می کنم این استاد ما هم همینطوری بود.البته من امیدوارم فقط جلسه اولش اینطور باشه و به خاطر استرس بوده باشه.
اما بگم از جو کلاس و دانشگاه.دانشگاه رو که دوست می دارم.سرسبز و بزرگه.عاشق ساختمونهای قدیمی و بزرگشم.یه جو خاصی داره که بدجور آدم رو می گیره!البته گفتم که دانشکده ما تو خود فضای اصلی نیست ولی یه سری از کلاسهامون تو خود دانشگاه برگزار می شه.
یه سیاستی هم قراره به کار بگیریم،سیاست یکی به نعل و یکی به میخ.قراره یه چفیه و یه دستبند س*ب*ز همراهمون باشه که هر وقت شلوغ شد با توجه به اوضاع همرنگ جماعت بشیم.هرچند که من احتمالا مچ دستم رو بالاتر از گردنم خواهم گرفت.
کلاسمون هم که بد نیست.دختر ها خیلی ساده و اکثرا چادری هستن.پسرامون هم که من رو به شدت یاد پویا توی سریال ترانه مادری میندازن
!!!یادتونه؟روز اول با کت و شلوار رفت دانشگاه!البته پسرای ما با کت و شلوار نمیان ولی تیپ ها بسیار ضایع می باشد.خلاصه که آب و هوا خوب نمی باشد!!!
خیلی هم همه آروم هستن و از اون تیکه ها و خوشمزگیهای بی مزه! که شنیده بودم پسرها انجام می دن خبری نیست.البته احتمالا اولشونه و فعلا شاخک های حسیشون مشغول شناسایی اوضاعه تا یه چیزی گیرشون بیاد واسه مسخره بازی.کلا جو کلاسمون آرومه .روزای اول خیلی تو ذوقم خورد آخه ما تو دبیرستان با دوستامون خیلی اهل شوخی و بگو و بخند و این چیزا بودیم.حتی سر کلاسهای پیش دانشگاهی که معلم مرد داشتیم هم بساطمون به راه بود.تازه بدتر هم می شدیم.ولی اینجا وقتی بچه های کلاس رو دیدم حس کردم از جنس دوستای دبیرستانم نیستن.البته امروز که یه کم بیشتر با هم بودیم و حرف زدیم دیدم می شه روشون کار کرد و ظرفیتش رو دارن.منم یه کم امتحانشون کردم دیدم تقریبا جواب می دن.حالا پروژه دارم براشون که ازشون یه سری دوست خوب بسازم!!!
این دختری که باهاش دوست شدم(فاطمه)خیلی کم رو و ساکته.انقدر آروم حرف می زنه که دو سه بار ازش یه چیزو می پرسم تا بفهمم چی می گه.حس می کنم از اون دخترایی بوده که به جز درس و کتاب درسی چیزی در زندگیش ندیده.خیلی هم مقیده و هنوز فکر می کنه دبیرستانه و تنها کارش اینه که درس بخونه.فکر نمی کنم اهل فعالیتهای فوق برنامه باشه.منم که شاد و پر انرژی و همیشه ۱۰ تا بلند گو قورت دادم و از همه چی حرف می زنم و سر در میارم و دنبال پایه ام برای بیرون رفتن و این چیزا ،حس می کنم گروه خونیمون به هم نمیخوره زیاد.البته واسه اونم پروژه مخصوص به خودش رو دارم!!
همه بچه هامون تهرانی هستن و یه تعدادی هم کرجی داریم.یکی از دخترها از یکی از شهرستانهای استان فارس اومده و یکی دیگه هم سنندجیه.توی خوابگاهن و هر روز میان برامون تعریف می کنن از خوابگاه و کارهاشون.
سر زبان استاد بعد از خوشامد گویی و اینا پرسید رشتتون رو دوست دارین؟همه با هم گفتیم نهههه!چشماش گرد شد و گفت پس چرا اومدین؟همه گفتیم مجبور بودیم.بعد روشو کرد به من و گفت کی مجبورتون کرد؟پدر مادرتون؟من گفتم نه سازمان سنجش
!و بقیه بچه ها حرفم رو تایید کردن.بعد رتبه هامون رو پرسید.من نفر اول کلاس بودم از نظر رتبه.وقتی رتبم رو گفتم همه برگشتن و گفتن آخیییییی!!!اکثرا ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ بودن.امروز هم با بچه ها باز بحث رتبه بود و همه تعجب کردن که من همه جا رو زدم ولی دارو قبول نشدم.اونهام یه کم نفرین و بد و بیراه به سازمان سنجش و بقیه کردن و کمی دلمان خنک شد!!
مهم ترین چیز اینکه رهای عزیز رو بالاخره دیدم
.آروم و با وقار و خوشگل و دوست داشتنی.و دوست خوبش که به قول خود رها واسه همه جذابه و واسه منم همینطور بود.ممنون رها جون از راهنمایی هات.خوشحالم که قبل از ورودم به یونی یه دوست خیلی خوب پیدا کردم
خوب این بود انشای من!ببخشید اگه خوب نشد چون خیلی تلاش کردم که نوشتنم بیاد.اونی که می خواستم نشد ولی خوب دیگه تهدیدم کردین گفتم بیام بنویسم