تمام دختران زمین

                         

خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید . ولیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود...
نام لیلی ، رنج شیطان است.لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

                                                                   لیلی نام تمام دختران زمین است
                                    
                                                                           لیلی ها
روزمون مبارک!

۱.متن از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است.نوشته خانم عرفان نظر آهاری
۲.تحلیل پست قبل در پست بعد!جواب بعضی کامنت ها رو هم دادم

انشا!

سلام

خوب ایندفعه می خوام بهتون یه موضوع بدم که انشا بنویسین!!
موضوع این هفته ما:

مینا را چگونه تصور می کنید؟

بله...راجع به من باید انشا بنویسین!هم از نظر قیافه و اینا تصورتون رو بنویسین هم از نظر روحیات و شخصیت و اینا.کامنت هاتون هم تا زمانی که پست بعد رو بنویسم تایید نخواهد شد.چون دو سه نفری هستن که منو از نزدیک دیدن و ممکنه تقلب برسونن به بقیه!!البته اونها هم می تونن بنویسن.منتهی راجع به روحیات و این چیزا یا می تونن راجع به این که من رو قبل از دیدن چطور تصور می کردن بنویسن.
منتظر انشاهاتون هستم.هر کی هم که نزدیک تر بنویسه به واقعیت جایزه داره

از همه جا،از همه رنگ!

سلام

  • دلم یه مسافرت توپ می خواد.ترجیحا شمال
  • احساس پوچی دارم!خوش به حال اون موقع که کنکوری بودم.داشتن هدف توی زندگی و تلاش برای رسیدن بهش واقعا به آدم انرژی و حس مفید بودن می ده.دانشگاه که همش بیکاریه.البته ظاهرا دانشگاه ما اینطوریه.دوستم که می گفت همون روز اول کلی مقاله و تحقیق ازشون خواستن.اینجا که نه تکلیفی نه پرسشی نه چیزی.از بس هم هممون عشق درس و بچه مثبتیم همون سر کلاس همه چی رو یاد می گیریم و من موقع پاک نویس جزوه باز یه دور برام دوره می شه و دیگه نیازی نیست بخونم.واسه همین این روزا خیلی بیکارم و همش پای کامپیوترم و مامانم همش از دست من حرص می خوره
  • امروز بچه ها كلي از جزوه نويسيم تعريف كردن و چند تاشون كپي گرفتن از جزوم.سر فيزيولوژي هم همش هوامو داشتن و مي گفتن بيا جلو بشين كه بتوني خوب بنويسي!ذوق مي كنيممممممم
  • بعد از نوشتن پست قبل پريشب تو اتوبوس يكي از بچه هاي همون اكيپمون رو بعد از چند سال ديدم!پيشنهاد داد يه روز همون اكيپ با هم بريم بيرون.كار سختي نيست.شماره همه رو دارم.پيشنهادش قلقلكم داد!اگه بشه چي مي شه...

  • یه کلاس موسیقی سنتی خوب بهم معرفی کنین لطفا.قيمتشم بالا نباشه.البته اکثر خواننده های وبلاگ من تهران نیستن.ولی همونایی که تهرانن اگه لطف کنن خوبه.محلشم از ونک به بالا باشه پلیز!
  • یه مشورتی باهاتون بکنم.به نظرتون من کلاس ICDL برم؟؟مدركش خوبه؟چون خودم فكر مي كردم خيلي معتبره ولي توي يه سايتي يه چند نفر گفته بودن يه سري مدرك ديگه هست كه اونا بهتره.
  • الان بايد تو راه ولايت مي بوديم.واسه عروسي.ولي نيستيم!!
  • اين هم چند تا عكس كار خودم.ببخشيد اگه كيفيتش خوب نيست.با موبايل گرفتم.
    كليك مي كنين ميان؟
    جمعه عصر-پشت بوم خونمون-رنگين كمان
    همان!
    روستايي نزديك ولايت-عيد امسال
    بازار ولايت!
    اون دو تاي اول چون هوا ابري بود كيفيتش بدتره.شرمنده ديگه.ولي خيلي رنگين كمون خوشگلي بود
    اگه سيوشون كنين و كوچيك تر ببينيدشون بهتر مي شن!

خاطره سازان

سلام

همیشه این موقع های سال که می شه کلی از خاطراتم برام زنده می شه.هوا که رو به خنکی می ره،برگها که زرد می شه،هوا که زود تاریک می شه،همه و همه یاد آور یکی از بهترین دوران زندگی من هستن.دورانی که آخر مشکلاتمون این بود که چرا مامانمون نمی ذاره با دوستامون بریم بیرون.
این روزها و به خصوص روزهای آخر شهریور که همه در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه هستن یه خاطره پر رنگ رو برای من به یاد میارن.خاطره آشنایی به خاطره ساز ترین افراد زندگیم.افرادی که نوجوونیم رو خیلی برام قشنگ کردن و برعکس خیلی از بچه ها مخصوصا دختر ها که نوجوونیشون براشون پر از تنش و بدیه من واقعا از نوجوونیم لذت بردم
حدود سال های ۸۰ تا ۸۳ من راهنمایی بودم.یه اکیپ دوستی توی مدرسمون داشتیم که خیلی باهم جور بودیم.حدودا۷ یا ۸ نفری می شدیم.سر کلاس توی دو تا میز ۳ نفره پشت سر هم می نشستیم.یه نفرمون هم یه کلاس دیگه بود.چه روزهایی که ما با هم خوش نگذروندیم.خوش گذرونیمون هم محدود به همون محیط مدرسه می شد.یه گروه دیگه توی کلاسمون بودن که ما باهاشون مثلا رقابت داشتیم.همیشه هم ما پیروز اون رقابت بودیم.مخصوصا رقابت درسی.هیچ وقت یادم نمی ره وقتی یکی از بچه های گروه ما می رفت پای تخته و درس جواب می داد و نمره خوب می گرفت گروه ما همه با هم بلند و طوری که رقبا بشنون بهش می گفتیم سرافراز کردی!!خلاصه دنیایی داشتیم.تقریبا به خون گروه رقیبمون تشنه بودیم و همیشه مترصد فرصت بودیم که به نحوی حالشونو بگیریم.البته از خشونت و درگیری فیزیکی و حتی لفظی هیچ خبری نبود.فقط با کارهامون به خصوص درس خوندن حال هم رو می گرفتیم.جالب اینکه بعدها با همون رقبامون تبدیل شدیم به دوستایی آنچنان صمیمی که وقتی توی دبیرستان هممون پراکنده شدیم برای هم گریه می کردیم و همیشه تو خیابون هم رو می دیدیم کلی جیغ و داد و ماچ و بغل و ...
اون موقع یه طرحی داشت توی مدارس اجرا می شد به نام شهردار مدرسه.نمی دونم هنوزم هست یانه.فکر نمی کنم باشه چون صبا که چیزی نمی گه.سال دوم و سوم راهنمایی این طرح تو مدرسه ما اجرا شد.یه عده از بچه ها کاندید می شدن و یه روزی هم رای گیری می شد و فکرمی کنم ۱۴ نفر انتخاب می شدن که مهم ترینشون شهردار بود.بقیه هم معاون های کارهای مختلف بودن.یادمه اون موقع مخصوصا سال دوم یکی از موضوعات رقابت ما با گروه رقیبمون همین شهردار مدرسه و اینا بود که یادمه من معاون امور فرهنگی شدم و یکی از بچه های گروه رقیب هم معاون یه چیز دیگه شد.چه شور و حالی داشتیم و چقدر تبلیغ می کردیم.آخرشم هیچ کاری نکردیم!!یعنی میدون نمی دادن بهمون که کاری بکنیم.کارهامون محدود شده بود به این که بریم توی یه سری جلسات مسخره شرکت کنیم و آخرشم نتیجه ای نداشته باشه.چون مدیر یا معلم پرورشیمون خودش می شد متکلم وحده و دیگه وقتی برای ما نمی موند.
همون موقع بود که ما برای گرفتن مدرکمون دعوت شدیم به شهرداری.من هم از طرف مدرسه معرفی شدم که برای فاصله بین سخنرانی ها یه شعر بخونم.اولین بارم بود جلوی اون همه آدم باید حرف می زدم.اون هم چه آدمهایی...شهردار منطقه و معاون هاش و کلی آدم کله گنده دیگه.خلاصه که رفتم بالا و شعر رو خوندم.ولی بعدا که بهش فکر کردم یادم اومد که تمام مدت سرم رو از روی کاغذم بلند نکردم!!یکی از مهم ترین اصول سخنرانی همینه که با مخاطبینت ارتباط چشمی بر قرار کنی.ولی خوب برای من به عنوان یه دختر ۱۳-۱۴ ساله تجربه خیلی خوبی بود.کلا توی دوره دبستان و راهنمایی و به خصوص راهنمایی مدیر و ناظم و معلمها خیلی به من بها می دادن و به قولی سوگلی مدرسه بودم.طوری که سال سوم که باز هم انتخابات شهردار مدرسه برگزار شد و من شهردار شدم یکی از بچه ها می گفت من رایم از تو بالاتر بوده و من باید شهردار می شدم و مدیر تو رو شهردار کرده!!(به نظرتون شبیه الان نبود اوضاع؟؟)شاید هم راست می گفت.ولی من قسم می خورم که اگه همچین چیزی هم بوده من بی خبر بودم.
همون سالی هم که شهردار شدم بازم رفتیم شهرداری و مدرکمون رو از دست شهردار گرفتیم.مخصوصا من که شهردار بودم به نمایندگی از همه رفتم بالای سن و مدرکها رو گرفتم.شاید الان فکر کنین شهردار یه منطقه که ارزشی نداره که تو اون همه خوشحال بودی.ولی برای من توی اون سن خیلی اتفاق بزرگی بود.واقعا تجربه های شیرینی بود برام.طوری که الان و بعد از ۵-۶ سال هنوز روشن روشن همشون رو به یاد دارم.

اما پر رنگ ترین و قشنگ ترین خاطراتم مربوط می شه به گروه*آری*ان.خاطره سازان نوجوانی من و دوستام.البته یه سری خاطره ساز دیگه هم داشتیم.مثل سریال خط قرمز و محمد*رضا گل*زار! و تیم های فوتبال و ...ولی به نظرم عمده ترین خاطره ها رو از گروه آریان داریم.اون موقع ها اوج گل کردن کارشون بود.اولین بار آلبومشون رو توی ماشین داییم شنیدم و عاشقشون شدم.بعد هم که یه روز آخرای شهریور بود که می خواستم برم دوم راهنمایی.بابام رفته بود نمایشگاه کامپیوتر و وقتی اومد برام یه سی دی تصویری آریان آورده بود.مال یکی از کنسرت هاشون بود.وااای که من چقدر ذوق کردم.فکر می کنم اولین بار بود که اعضای گروه رو می دیدم.لبخندها شون،تیپ و سر و وضعشون،طرز خوندنشون که احساس و عشق توش موج می زد و تمام تیکه ها و حالت هاشون موقع خوندن و از همه مهم تر گیتارهاشون من رو دیوونه خودش کرد.دیگه اون گروه بخشی از گروه دوستی ما شده بود.مثل خواهر و برادرامون شده بودن.طوری پاک و بی غل و غش دوستشون داشتیم که یه خواهر برادر و خواهرش رو دوست داره.برامون بزرگترین قهرمانهای زندگیمون بودن.و واقعا خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که سن نوجوونی من مصادف شد با اوج کارهای اون گروه.شعر های با محتوا،آهنگ های قشنگ و خود اعضای گروه که بدون هیچ حاشیه ای فقط کارشون رو می کردن.این که جلف نبودن،حرفهای نامربوط نمی زدن،شعرهای جلف و بی محتوا نمی خوندن،همشون تحصیلات دانشگاهی داشتن.اینا همه باعث شده بود توی اون سن که همه به دنبال قهرمان و الگو می گردن من و دوستام قهرمانهایی داشته باشیم که سرشون به تنشون می ارزید.الان می بینم بچه ها چه آهنگ هایی گوش می کنن واقعا حالم بد می شه.آهنگ هایی که حتی من هم معنی بعضی کلماتش رو نمی دونم.شعرهای مسخره،آهنگ های رو اعصاب.موشول اینا کوشن هم شد آهنگ آخه؟واقعا حرصم در میاد.ولی خدا رو شکر می کنم که اون موقع ها از این خبرا نبود.
اون موقع هممون عاشق گیتار شده بودیم.همش تو فکر خرید گیتار و رفتن به کلاسش بودیم.یادمه یه مغازه نزدیک تجریش بود و هنوزم هست که گیتار و پیانو و این چیزا می فروخت.چند تا گیتار خوشگل پشت ویترینش داشت که هر بار از دم ویترینش رد می شدم منو می کشید سمت خودش.دیگه همه می دونستن چقدر گیتار دوست دارم.ولی واقعا نمی دونم چرا هیچ وقت به آرزوم نرسیدم و نه گیتار خریدم و نه کلاسش رو رفتم؟
همه سی دی ها و آهنگ هاشون رو می خریدیم و جلسه نقد و بر رسی داشتیم!!تمام حرکاتشون رو حفظ بودیم.این که فلانی موقع ساز زدن چشم چپش کجا رو نگاه می کرد و اون یکی انگشت شست پاش رو تو کفشش تکون داد رو هم می دونستیم!!!
تمام عکس هاشون رو از سایتشون گرفته بودیم.آهنگ هاشون و کنسرتهاشون رو دانلود می کردیم.پوستر کاریکاتورشون رو می خریدیم.روی میزهای مدرسمون اسمهاشون رو می نوشتیم،من متن همه آهنگ هاشون رو روی کاغذ نوشته بودم.خلاصه هر کاری که می تونست علاقمون رو بهشون نشون بده انجام می دادیم
یه بار کنسرت داشتن و محلش هم نزدیک خونه ما بود.طوری که من از پنجره اتاقم می تونستم اون ساختمونی رو که توش کنسرت اجرا می کردن ببینم.شب رفته بودم پشت پنجره به اون محل کنسرتشون نگاه می کردم و با خودم تصور می کردم الان چه آهنگهایی رو دارن می خونن و گوله گوله اشک می ریختم که چرا من نتونستم برم کنسرتشون.تا حالا هم نتونستم برم.همراهی نداشتم آخه که باهام بیاد.
هر کدوم از بچه ها از یه نفرشون خوشش میومد.یکی از دوستام از گل*زار خوشش میومد و ما برای این که حرصش رو در بیاریم به جای گل*زار بهش می گفتیم خارزار!!!
خلاصه که دنیایی داشتیم واسه خودمون.چه دنیای قشنگی هم بود.و واقعا دیگه اون روزها برامون تکرار نشد.روزهای خوب زیاد داشتیم بعدش ولی اون مقطع زمانی خیلی برامون خاطره انگیزه.
یکی از بچه های مدرسمون که یه سال از ما بزرگتر بود رفته بود کنسرتشون.ما که اینو فهمیدیم دیگه اون بیچاره رو ولش نکردیم.هر زنگ تفریح می رفتیم پیشش و هر بار یه تیکه جدید از کنسرت رو برامون تعریف می کرد و ما هم ذوق می کردیم و حسرت می خوردیم.یادش به خیر...
واقعا ازشون ممنونم که دوران نوجوونی ما رو با کارای قشنگشون ساختن.تا ابد از خاطرم نمی رن و همیشه یه هوادار وفادار براشون خواهم موند

پ.ن:شاید قسمت دوم هم داشته باشه این پستم.معلوم نیست هنوز

 

این روزها...

یک هفته و اندی از دانشگاه رفتنم می گذره.دیگه تقریبا با خیلی از چیزها آشنا شدم.

دیگه می دونم تو خیابون کنار دانشگاه باید از سمت راست بری تا آفتاب بهت نخوره
دیگه می دونم سر چهار راه ترتیب سبز و قرمز شدن چراغ ها چجوریه و کی نوبت ما می شه که از خیابون رد بشیم.
دیگه می دونم تو خیابون اصلی جلوی دانشگاه توی چه مسیری باید برم که کارت پخش کن ها اعصابم رو خورد نکنن.دیگه یاد گرفتم که تبلیغات رو ازشون نگیرم.حتی دیگه تقریبا می شناسمشون و می دونم کدومشون از بقیه سرسخت تر ه و به زور تبلیغات رو می خواد دستت بده.دیگه می دونم حوزه فعالیت هرکدومشون کجاست.یکیشون فلجه و به دیوار سینما تکیه می ده.تازه سیگارم می کشه و من با خودم فکر می کنم این همه دودی که از صبح تا شب تو خیابون وارد حلقش می شه کافیش نیست که سیگار رو هم چاشنیش می کنه؟یکی دیگشون یه آقای میانسالیه که نمی دونم منو یاد کی میندازه.سر تا پا لی می پوشه و هندزفری تو گوششه.نمی دونم مال موبایلشه یا باهاش آهنگ گوش می کنه.چهرش یه جور خاصیه.یه جور بی خیالی توشه و من با خودم فکر می کنم چرا کارت پخش کن شده؟یعنی شغل اصلیشه؟زن و بچه هم داره؟
سه چهارتاشون که  جوونن و خیلی سمج سر یکی از چهار راه ها وای میستن.یه روز یکیشون با یه حالت عصبانی تبلیغات رو گرفت تو صورتم و با یه لحن تهدیدی گفت بگییرش.جالب بود برام.اصلا ناراحت نشدم.کلی هم تو دلم خندیدم.خیلی باحال گفت آخه.
دیگه می دونم اول خط باید سمت راست اتوبوس بشینم.درسته آفتاب می گیره اما اتوبوس که راه بیفته  یک دقیقه  بعدش دور می زنه و آفتاب اونور میفته.
دیگه راننده ها رو هم می شناسم.می دونم کدومشون همه ایستگاه ها رو وای میسته و واسه کدومشون باید دکمهstop رو بزنی وگرنه نگه نمیداره.گاهی اوقات هم پیش میاد هم صبح و هم عصر با یه راننده میرم و میام.چیز مهمی نیست ولی من برام جالبه!
دیگه می دونم وقتی تو اتوبوس نشستم بعدش یه پسر جوون کرد میاد تو  و رومیزی پلاستیکی میفروشه.۴ نفره ۱۰۰۰ تومن ۶ نفره ۲۰۰۰ و ۸ نفره ۳۵۰۰ و چون ۸ نفره زیاد آوردن براش با تخفیف می ده ۳۰۰۰ تومن.قیمتش هم از مغازه خیلی پایین تره.چون مستقیم از مرز بانه میارن و به قیمت همونجا می دن.۱۰۰ یا ۲۰۰ تومن هم سودشونه(یادم نیست چون اینو تازه دیروز گفت)پاره هم نمی شه و جنسش خیلی خوبه!
ایستگاه ها رو هم می دونم که کدومش شلوغه و تو کدوم عده بیشتری سوار یا پیاده می شن.یکی دو نفرم هستن که هر روز می بینمشون.هر روز هم کلی آدم و کلی چهره می بینم.گاهی هم بعضی ها داستان زندگیشون همراهشونه.مثل اون زن و مرد کٌردی که ۳ تا بچه عقب مونده ذهنی و معلول داشتن،گرچه از نظر جثه خیلی بزرگ نشون می دادن ولی همشون به اندازه یه بچه هم درک نداشتن.واسشون ماشین پلاستیکی خریده بودن و ویلچر یکیشونو به زور آوردن تو اتوبوس.و چه سنگین بود نگاههای مردم.چه لا اله الا الله های سوزناکی که از گوشه و کنار به گوش نمی رسید و چه غصه هایی که براشون خورده نشد.ولی خود اون ۳ تا بچه از ۷ دولت آزاد بودن.خوشحال ترین افراد دنیا.با ماشینهاشون خوش بودن و فکر می کنم حتی توانایی درک بیماری خودشون رو هم نداشتن (خوشبختانه)

خلاصه که این روزها همه چی داره برام کم کم جا میفته.حس می کنم خیلی چیزا رو تازه دارم تجربه می کنم.کارهایی که اگه مامانم نبود خودم انجامشون نمی دادم رو دارم تنهایی انجام می دم و کمرویی هام کمتر شده .چیزهایی که ازشون بدم میومد رو دارم تجربه می کنم(مثل خوردن ماهی که تا حالا در عمرم انجامش نداده بودم و اون روز تو دانشگاه چون چیز دیگه ای نبود که بخورم بالاخره ماهی خوردم و حس کردم همچین چیز بدی هم نبوده که ۲۰ سال ترکش کرده بودم!).حس می کنم دوران استقلالم داره تازه شروع می شه.تازه می فهمم اول راهم و هنوز یه دنیا چیز مونده تا تجربه کنم و یاد بگیرم

من و دانشگاه

قبل نوشت:برای یه پسر ۲۲ ساله که حالش خیلی وخیمه و توی کماست دعا کنین.می دونم نمی شناسینش.منم امروز تازه باهاش آشنا شدم.یعنی با یکی از فامیلاش که تو وبلاگش درخواست کرده بود واسش دعا کنیم.یه صلوات هم بفرستین کافیه.فقط یه معجزه می تونه برش گردونه.شاید ما بتونیم معجزه کنیمpraying

و اما....سلام
واقعا نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره.هر روز تو راه رفت و برگشت تو شلوغی اتوبوس من فقط به یه فکرم اونم این که چی تو وبلاگم بنویسم.هر چیم بیشتر فکر می کنم کمتر نتیجه می گیرم.اما خوب گفتم بیام شروع کنم به نوشتن تا شاید مثل همیشه حرفام خودشون بیان.

خوب...شنبه دفتر زندگی من ورق خورد و یه فصل تازه شروع شد.یه فصلی که شاید خیلی دوستش ندارم.شاید می تونست محتوی چیزای دیگه ای باشه.ولی خوب...نشد.فصلی که پیش نیاز فصول آینده زندگیمه.بخوام و نخوام فصلیه که شروع شده و باید تا تهش برم.
شنبه فصل جدیدی از زندگی من باز شد.فصلی که تمرینیه برای استقلال،برای اجتماعی شدن،برای یادگیری مقابله با مشکلات و فصلیه برای بزرگ شدن.
همیشه دانشجو ها رو که می دیدم حس خیلی خوبی پیدا می کردم.با خودم فکر می کردم وای اینا چقدر بزرگن و حس می کردم همه چی رو می دونن و خوشحال ترین آدمای دنیان و ...ولی الان که خودم دانشجو شدم حس می کنم هیچ فرقی با دبیرستان نداره.حتی شاید دبیرستان بهتر بود.فکر می کنم اکثر دانشجو ها اولین روز دانشگاه مثل من با خودشون می گن این بود؟واقعا دانشگاهی که ورود بهش شده بود تمام فکر و ذکر و خواب و خوراک ما این بود؟و اینجاست که آدم دچار دپرشن حاد می شه!!گاهی با خودت فکر می کنی الکی عمر خودمو صرف کردم که بیام اینجا؟و حسرت روزهای گذشته بخش مهمی از افکارت رو تشکیل می ده.همش به خودت می گی دبیرستان که خیلی بهتر بود.خیلی بیشتر خوش می گذشت.کاش بشه برگردم به اون دوران...و فکر می کنم فرقی نداره چه دانشگاهی و چه رشته ای باشی.بهترین هم که باشی این افکار همیشه تو ذهنت چرخ می خورن و چرخ می خورن.

باید تعریف کنم این چند روز رو دیگه نه؟
خوب،شنبه که ۳ تا کلاس داشتیم و اولیش اندیشه بود.فکر کنین اولین کلاسمون با چٌرت شروع شد.آخه استادش یک ساعت و نیم نشسته بود روی صندلی و با تن صدای نامتغیر حرف می زد.محض رضای خدا یه قدم کوچیک تو کلاس نزد که ما گردنمون مثل چوب خشک نشه و آرتروز نگیریم!۲ تا از کلاسها تشکیل شد و آخری که عملی بود تشکیل نشد.
یک شنبه هم باز ۳ تا کلاس داشتیم که هر ۳ تشکیل شد.وااای استاد زبانمون یه دختر جوونه.من که خیلی عاشقش شدم.منو یاد کلاسهای جه*اد دانشگاهی انداخت و بعد از سالها یه کم انگلیسی حرف زدم و به خودم امیدوار شدم.چون بین بچه ها خیلی خوب بودم.
دوشنبه هم یه کلاس آزمایشگاه داشتیم که خیلی خوشم اومد.طرز کار با میکروسکوپ رو یادمون دادن و من برای اولین بار تونستم مثل آدم یه چیزی رو بذارم زیر میکروسکوپ و خودم تنظیم کنم و ببینمش.ما مدرسمون خیلی مجهز بود از نظر آزمایشگاه اما کسی نبود که اصولی یادمون بده چیکار باید بکنیم.تازه نمی ذاشتن که درست و حسابی دست بزنیم به میکروسکوپ ها.ولی اون روز خیلی خوب بود و بسیار لذت بردیم.بعدشم آناتومی داشتیم و آخرین کلاسمون هم عملی بود که باز تشکیل نشد.
امروز هم که فقط یه کلاس داشتیم.۸ رفتم دانشگاه اما کلاس ۸-۱۰ تشکیل نشد.من و دوستم هم رفتیم گردش توی دانشگاه و همه دانشکده ها رو دیدیم و جاشون رو یاد گرفتیم.رفتیم دانشکده زمین شناسی و یه نیم ساعتی با سنگ های اونجا سر خودمون رو گرم کردیم و بعدم ۱۰ تا ۱۲ شیمی داشتیم.استادمون بازم یه دختر جوونه که خودش دانشجوی دکتراست.فکر کنم امروز روز اول تدریسش بود.معلوم بود هول کرده بود.منم ردیف اول نشسته بودم و برای این که هول نشه هی نگاه های پر از انرژی + و مهربانانه! بهش می کردم که هول نشه.البته زیاد موفق نبود.تدریس خیلی کار سختیه.ممکنه یه نفر خیلی توی یه رشته ای استاد باشه اما فن بیان رو ندونه و نتونه خوب توضیح بده.فکر می کنم این استاد ما هم همینطوری بود.البته من امیدوارم فقط جلسه اولش اینطور باشه و به خاطر استرس بوده باشه.

اما بگم از جو کلاس و دانشگاه.دانشگاه رو که دوست می دارم.سرسبز و بزرگه.عاشق ساختمونهای قدیمی و بزرگشم.یه جو خاصی داره که بدجور آدم رو می گیره!البته گفتم که دانشکده ما تو خود فضای اصلی نیست ولی یه سری از کلاسهامون تو خود دانشگاه برگزار می شه.
یه سیاستی هم  قراره به کار بگیریم،سیاست یکی به نعل و یکی به میخ.قراره یه چفیه و یه دستبند س*ب*ز همراهمون باشه که هر وقت شلوغ شد با توجه به اوضاع همرنگ جماعت بشیم.هرچند که من احتمالا مچ دستم رو بالاتر از گردنم خواهم گرفت.ساکت
کلاسمون هم که بد نیست.دختر ها خیلی ساده و اکثرا چادری هستن.پسرامون هم که من رو به شدت یاد پویا توی سریال ترانه مادری میندازنیول!!!یادتونه؟روز اول با کت و شلوار رفت دانشگاه!البته پسرای ما با کت و شلوار نمیان ولی تیپ ها بسیار ضایع می باشد.خلاصه که آب و هوا خوب نمی باشد!!!خیلی هم همه آروم هستن و از اون تیکه ها و خوشمزگیهای بی مزه! که شنیده بودم پسرها انجام می دن خبری نیست.البته احتمالا اولشونه و فعلا شاخک های حسیشون مشغول شناسایی اوضاعه تا یه چیزی گیرشون بیاد واسه مسخره بازی.کلا جو کلاسمون آرومه .روزای اول خیلی تو ذوقم خورد آخه ما تو دبیرستان با دوستامون خیلی اهل شوخی و بگو و بخند و این چیزا بودیم.حتی سر کلاسهای پیش دانشگاهی که معلم مرد داشتیم هم بساطمون به راه بود.تازه بدتر هم می شدیم.ولی اینجا وقتی بچه های کلاس رو دیدم حس کردم از جنس دوستای دبیرستانم نیستن.البته امروز که یه کم بیشتر با هم بودیم و حرف زدیم دیدم می شه روشون کار کرد و ظرفیتش رو دارن.منم یه کم امتحانشون کردم دیدم تقریبا جواب می دن.حالا پروژه دارم براشون که ازشون یه سری دوست خوب بسازم!!!
این دختری که باهاش دوست شدم(فاطمه)خیلی کم رو و ساکته.انقدر آروم حرف می زنه که دو سه بار ازش یه چیزو می پرسم تا بفهمم چی می گه.حس می کنم از اون دخترایی بوده که به جز درس و کتاب درسی چیزی در زندگیش ندیده.خیلی هم مقیده و هنوز فکر می کنه دبیرستانه و تنها کارش اینه که درس بخونه.فکر نمی کنم اهل فعالیتهای فوق برنامه باشه.منم که شاد و پر انرژی و همیشه ۱۰ تا بلند گو قورت دادم و از همه چی حرف می زنم و سر در میارم و دنبال پایه ام برای بیرون رفتن و این چیزا ،حس می کنم گروه خونیمون به هم نمیخوره زیاد.البته واسه اونم پروژه مخصوص به خودش رو دارم!!
همه بچه هامون تهرانی هستن و یه تعدادی هم کرجی داریم.یکی از دخترها از یکی از شهرستانهای استان فارس اومده و یکی دیگه هم سنندجیه.توی خوابگاهن و هر روز میان برامون تعریف می کنن از خوابگاه و کارهاشون.
سر زبان استاد بعد از خوشامد گویی و اینا پرسید رشتتون رو دوست دارین؟همه با هم گفتیم نهههه!چشماش گرد شد و گفت پس چرا اومدین؟همه گفتیم مجبور بودیم.بعد روشو کرد به من و گفت کی مجبورتون کرد؟پدر مادرتون؟من گفتم نه سازمان سنجشسبز!و بقیه بچه ها حرفم رو تایید کردن.بعد رتبه هامون رو پرسید.من نفر اول کلاس بودم از نظر رتبه.وقتی رتبم رو گفتم همه برگشتن و گفتن آخیییییی!!!اکثرا ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ بودن.امروز هم با بچه ها باز بحث رتبه بود و همه تعجب کردن که من همه جا رو زدم ولی دارو قبول نشدم.اونهام یه کم نفرین و بد و بیراه به سازمان سنجش و بقیه کردن و کمی دلمان خنک شد!!زبان

مهم ترین چیز اینکه رهای عزیز رو بالاخره دیدمقلببغل.آروم و با وقار و خوشگل و دوست داشتنی.و دوست خوبش که به قول خود رها واسه همه جذابه و واسه منم همینطور بود.ممنون رها جون از راهنمایی هات.خوشحالم که قبل از ورودم به یونی یه دوست خیلی خوب پیدا کردم

خوب این بود انشای من!ببخشید اگه خوب نشد چون خیلی تلاش کردم که نوشتنم بیاد.اونی که می خواستم نشد ولی خوب دیگه تهدیدم کردین گفتم بیام بنویسم

مثلا حرفم نمی اومد!!

سلام

چند روزه حرفم نمیاد.نه فقط واسه وبلاگ نویسی.کلا حرفم نمیاد و بیشتر دوست دارم بخونم.شاید به خاطر وبلاگ جدیدیه که پیدا کردم و آرشیوش رو از مرداد ۸۴ دارم می خونم و الان رسیدم به فروردین ۸۸.کلی هم پستاش طولانیه(بدتر از خودم)وبلاگ مال یه دانشجوی ماماییه که از خاطرات دانشگاه و خوابگاه می نویسه.خیلی جذاب بود برام واسه همین بیشتر وقتم رو این روزها گذاشتم سر خوندن وبلاگش.دیگه چشم برام نمونده یعنی.اینجوریم الان>>.و چون خیلی توی این دو سه روزه مطلب وارد مغزم کردم نمی تونم زیاد حرف بزنم یا چیز بنویسم!!!!حتی نمی تونم جواب نظراتتون رو بدم.چه زیر خودشون چه تو وبلاگاتون.دیگه ببخشین شما.فقط الان دلم خواست بیام اینجا یه کم روزانه بنویسم.دلم تنگ شده بود.

دیروز با دو تا از دوستام رفته بودیم بیرون.یکیشون که پارسال دانشجو شد همین تهران.ولی یکی دیگشون امسال یه شهر دیگه مدیریت قبول شده و شنبه داره می ره که بره خوابگاه.۷-۸ سالی می شه با هم دوستیم و محرم اسرار همدیگه.اصلا فکرش رو هم نمی کردم که یه روز این دختر راضی بشه بره یه شهر دیگه و تو خوابگاه زندگی کنه.آخه از هممون حساس تر بود.مثلا خیلی رفتار بقیه براش مهم بود و احترام گذاشتن و اینا.از نظر رعایت تمیزی و بهداشت هم از هممون سر تره.نه که وسواسی باشه.خیلی حساسه به نظافت و مرتب بودن و اینا.حالا همه براش نگرانن که چطور می خواد بره خوابگاه.خودش می گفت انقدر همه بهم گفتن باید یه کم اخلاقت رو تعدیل کنی که از خودم نا امید شدم و می گم من انقدر بد اخلاق و غیر قابل تحملم؟منم گفتم نه بابا تو عادی هستی فقط یه کم بیشتر از بقیه حساسی و ممکنه بچه ها تو خوابگاه بد باشن نه این که تو بدی.
خلاصه دیروز رفتیم مثلا گودبای پارتی!!البته پارتی که نبود.رفتیم پارک آب و آتش تو چهار راه جهان کودک.خیلی خوب بود.انقدر هوا تمیز و دل انگیز!بود که نگو.نمی دونم رفتین تا حالا یا نه.از اون بالا که به تپه های اون سمت بزرگراه مدرس نگاه می کنی واقعا حس می کنی توی اروپایی.مخصوصا دیروز که ما رفتیم قبلشم بارون اومده بود و هوا و درخت ها واقعا تمیز بودن.آسمونم آبی و کوههای البرزم خوکشل و تمییییز.خلاصه که کلی حال داد.چند تا عکسم گرفتیمPhotographer.گفتم می تونیم ببریم به بقیه نشون بدیم بگیم ما رفته بودیم اروپا.بعد دوستام گفتن لازم نکرده،تابلو می شیم با این لباسامون!!!Arabic Veil

آها یه چیز عجیب اینکه دیروز هیچ متلکی از طرف جماعت ذکور دریافت نکردیم.واقعا عجیب بود.یعنی دیگه آدم شدن؟؟؟تعجبمن که بعید می دونم.عادت کرده بودیم به متلک.دیروز انگار یه چیزی رو گم کرده بودیم!!!hee hee

رفته بودیم بستنی بگیریم از بوفه.من پول رو دادم،فروشنده یه آقای پیری بود بعد که می خواست بقیه پولمو بده گفت بفرمایید خانوم دکتر.باز منو یاد بدبختیام انداختخنثی.بعد دوستم ذوق کرده می گه از کجا می دونین دکتره؟؟؟گفتم بابا کجام دکتره تو هم توهم زدی ها!!پیر مرده گفت حرص نخورین من به هرکی هر لقبی بدم حتما می شه.بگم حاجی،حاجی می شه،بگم مهندس مهندس می شه.منم ذوقیدم!!بمیرم واسه خودم که با چه چیزایی دیگه ذوق می کنم.افسوس

دوستم کلی ناراحت بود که داره می ره.همش می گفت می دونم شما ها منو فراموش می کنین و نه زنگ می زنین و نه به یادمین و همش با هم می رین بیرون و من نیستم و از این صحبت ها.ما هم کلی بهش قول دادیم که حتما هر شب بهت زنگ می زنیم و بیرون خواستیم بریم صبر می کنیم بیای و یه قولی هم بهش دادیم که عمرا اگه اجرایی بشه.گفتیم میایم پیشت و بهت سر می زنیم!!فکر کن مامان بابای من بذارن تنها برم تا اونجا.البته شایدم گذاشتن.فعلا بچه ایم یه کم حساسن.دانشگاه که بریم دیگه بهمون اعتمادشون بیشتر می شه و می ذارن بریم.(ایشالا)
دوستم می گفت خیلی ناراحتم که دارم تهران رو می ذارم و می رم(آخه آزاد تهران قبولیده بود ولی دوست داشت مدرکش سراسری باشه)می گفت مامانم همش ناراحته و گریه می کنه که من دارم می رم.دلم سوخت براش.همش می گفت مینا تو که نیستی من دیگه حرفامو به کی بزنم؟بیشتر از همه چی دلم برای تو تنگ می شهناراحت.منم که احساساتی.هی بغضم می گرفت ولی نمی خواستم جلوش گریه کنم که حالش بدتر بشهنگران.خلاصه گفتم بابا مگه قراره بری خدای نکرده دیگه نیای؟بعدشم تلفن رو که ازمون نگرفتن.تو تهرانم بودی ما بیشتر با تلفن با هم می حرفیدیم.خلاصه یه کم تو اتوبوس اشک ریخت و منم بغلش کردم و یه کم ناز و نوازشش کردم و دلداریش دادم که اونجا دوستای خوب گیر میاری و ما رو فراموش می کنی اصلا و ...خلاصه که این دوستمونم سپردیم به خدا و رفت سر درس و مخشش!

از شنبه دانشگاه شروع می شه.نمی دونم چه حسی دارم واقعا؟؟نمی دونم خوشحالم یا ناراحت.این مدت هر کی ازم می پرسه چیکار کردی و چی قبولیدی بهش که می گم چشماش گرد می شه و با تعجب و خوشحالی می گه آآآآآآفرییییین خیلییی عالیه واقعا مبارک باشه و پشت بندش کلی تعریف از رشتم و اینا.دختر دایی بابام زنگ زده بود تهدیدم می کرد که دیگه نشنوم گریه کردی به خاطر رشتت ها.تازه کلیم دعوام کرد که تو ناشکری و همه آرزوی این رشته و دانشگاه رو دارن.یکی از فامیلامونم زنگیده و می گه تو قرار بود به من خبر بدی چی قبول شدی.من باید از بقیه بشنوم؟منم که صدام افسرده اصلا حوصله حرف زدن نداشتم،گفتم آخه حالم خوب نبود و خودم زیاد خوشحال نیستم.اونم باز بهم گفت ناشکر!!چرا آخهههه؟؟
یه نفر دیگه هم بهم گفت بابا داروسازی چی بود می خواستی بری؟همین رشته الانت خیلی بهتره و بعدشم از بدی های دارو سازی گفت و خوبی های علوم آز و اینکه دوستش آزمایشگاه داره و پولدار شده و ...خانوم همسایمونم که بهش گفتم نزدیک بود پس بیفته از خوشحالی.وسط کوچه همچین جیغ و ویغ کرد و تبریک گفت که من فکر کردم خودش قبول شده!!!آخه پارسال همش به من می گفت نمون واسه سال بعد چون رتبت بدتر میشه.واسه همین انتظارشو نداشت و ذوقید!!از خود راضی
خلاصه که بقیه خیلی بیشتر از خودم خوشحالن.خودم زمان نیاز دارم که بتونم کامل باهاش کنار بیام.امیدوارم بتونم کنار بیام

دیروزم که اول مهر بود و باز حس نوستالژی بازی من گل کرده بود و همش یاد مدرسه بودم.انقدر دلم می خواست زمان بره عقب و من فقط یه روز برم بشینم سر کلاس مدرسه که نگو.همش یاد دبیرستان می افتادم و دوستام و محیط مدرسه که من عاشقش بودم.با خودم فکر می کردم دیگه عمرا اگه من بتونم اونطور روزایی رو تجربه کنم.البته همه بهم می گن دوره لیسانس از همه دوره های تحصیلی بیشتر حال می ده.همه بهم می گن تا می تونی از این ۴ سال استفاده کن و لذت ببر.چشم.سعی می کنم لذت ببرملبخند

خوب دیگه حرفی ندارم.فعلا خدا نگهدار
پ.ن:چقدر هوا سرده ه ه.
پ.ن ۲:الان از کوچه پایینیمون صدای دست و سوت و جیغ میاد.عروسییییییییییییی می خواهییییییم