....
این روزا به این فکر می کنم که یه موقعی چقدر کتاب می خوندم،چقدر چیز می نوشتم،چه سر رسید ها و چه دفترهایی که سیاه نکردم.هرچی دلم می خواست می نوشتم.بی پروای بی پروا.با وجود اینکه ممکن بود مامانم یا بابام یا هر کس دیگه ای نوشته هام رو بخونه اما بازم بی پروامی نوشتم.اون روزا با دلم می نوشتم.
چقدر چیز می خوندم،چه کتابهایی رو توی اون سن پایین می خوندم.کتابهایی که الان وقتی ورقشون می زنم باورم نمی شه تو سن ۱۲-۱۳ سالگی خوندمشون.کتابایی که اکثرشون مال بابام بودن،مال جوونیهاش.کتابهایی که با وجود اینکه داستان بودن اما مثل همه کتابای دهه ۴۰ و ۵۰ پر از کنایه گویی بودن.پر از مفاهیم سیاسی و اجتماعی.ولی من با همون کم سنیم می بلعیدمشون.شب نشینیهام و کتاب خوندنهام یکی از پر رنگ ترین و قشنگ ترین خاطرات زندگیم هستن.نیمه شب های تابستون و باد خنکی که از پنجره می اومد و سکوت دلچسبی که محله و خونمون رو پر کرده بود،همه و همه منو می کشوندن سمت قفسه کتابام.جلال آل احمد:زن زیادی،سه تار،دید و بازدید....شمس آل احمد:گاهواره،علی اشرف درویشیان:کتاب بیستون،آبشوران،سلول ۱۸،فصل نان...
شعرای فروغ فرخزاد و اخوان ثالث هم که جای خود داشت.همینطور حمید مصدق...و من واقعا همه اون کتابها رو با دلم و با تموم وجودم می بلعیدم.کتابهایی که اکثرشون چاپ های اول و دوم بودن و من کلی احساس خوشبختی می کردم که کتابهام قدیمین.انگار چون اون موقع بودن و همه چیزو دیده بودن خودشون واسم حرف می زدن.اینو وقتی فهمیدم که دید و بازدید جلال رو نو خریدم و دیدم کیف و حال اون کتابای قدیمی رو نداره.اصلا نداره...
چه شبایی که کاست فروغ رو می ذاشتم تو واکمن و گوشی میذاشتم و با شعرخونی های شاعر محبوبم می خوابیدم.با اون صدای کوچولو و محزونش که یه جور حس ترس توام با هیجان و خوشی رو بهم می داد.یخ می کردم و گوش می کردم.حالم گرفته می شد....دلم براش می سوخت.رنج رو از صداش حس می کردم و انگار خودمم رنج می کشیدم.ولی باز گوش می کردم.لذت می بردم
حالا به این فکر می کنم که چی شد؟چرا دیگه چیز نمی نویسم؟چرا دیگه کتاب نمی خونم.می خوام بخونم،می خوام بنویسم.........نمی تونم.یه چیزی ۲ ساله که اومده و اون ذهن پاک و ساده من رو پر کرده.پر نکرده...غصب کرده،اشغال کردهلعنت به اون چیز که دنیامو ازم گرفت.دنیامو گرفت و هیچی بهم نداد.لعنت بهش.لعنت به کنکور
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!