بدرود

پشت خرمن های گندم،
لای بازوهای بید،
آفتاب گرم کم کم رو نهفت.

بر سر گیسوی گندمزارها،
بر فراز سینه پر بار دشت،
بوسه بدرود تابستان شکفت.

از تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرم،
گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید،
از تو بود از گرمی آغوش تو
هر گلی خندید و هر برگی دمید
این همه شهد و شکر از سینه پر شور تست
در دل ذرات هستی نور تست
مستی ما از طلایی خوشه انگور تست!

راستی را بوسه تو بوسه بدرود بود؟
بسته شد آغوش تابستان؟
                                       خدايا
                                                  زود بود!

پ.ن:اینو شهریور ۸۵ هم تو وبلاگم نوشته بودم.اما چون واقعا عاشق این شعرم و اون موقعم هیچ کدومتون نبودین که بخونینش بازم گذاشتمش.شعر از فریدون مشیری
خدا حافظ تابستان و سلام بر پاییز برگ ریز

این چند روز

سلام

  • این چند روزه بلاگفا بدجور قاطی بود.هنوزم هست و من نمی تونم وبلاگ بعضی ها رو باز کنم.واسه بعضی ها هم نظر نمی تونم بذارم.به خوبی و بزرگی خودتون ببخشید.عید فطر رو هم به همتون تبریک می گم.ایشالا هر روز براتون عید باشه
  • بعد از این که پست قبل رو نوشتم به کل از وبلاگ و وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی زده شدم.اصلا حاضر نبودم حتی کامپیوتر رو روشن کنم.تصمیم گرفته بودم بیام وبلاگم رو ببندم و ازتون خداحافظی کنم و برم.اما وقتی اومدم و نظرات قشنگتون رو خوندم کمی تا قسمتی پشیمون شدم.ممنون از همتون.به خدا شرمندم کردین.من اونا رو ننوشته بودم که کسی بیاد عذرخواهی کنه.ما همه با هم دوستیم و اینجور چیزا تو دنیای دوستی پیش میاد.من فقط خواستم یه کم فکرتون راجع به من تغییر کنه.اعصابم هم به خاطر همون چیزی که آخر پست قبلیم گفتم خورد بود و فقط تایپ می کردم و می رفتم.اگه یه کم تند رفتم ببخشید.البته لازم بود اونا رو بگم که بیشتر منو بشناسین.
    آقای نیما نمی دونم هنوز میای یا نه.من که کسی نیستم که بخوام ببخشم یا نه.خیلی ناراحتم کردی ولی من اصولا آدم کینه ای نیستم.
  • سه شنبه ثبت نام بود که خدا رو شکر به خوبی انجام شد و مشکل و نقص مدرک نداشتم.فکر کنم ۲-۳ ساعتی طول کشید.دقیقا همونطور بود که رها گفته بود.توی یه سالن بزرگ چند تا میز چیده بودن و بالاشون شماره زده بودن که به ترتیب می رفتی و فرم می گرفتی و پر می کردی و مدارک رو تحویل می دادی.بعد هم تشکیل پرونده و تقاضا برای صدور کارت دانشجویی و ...آبان هم باید بریم معاینات پزشکی برای صدور بیمه.یه فرم تعهد هم دادن که باید ببریم محضر و تعهد بدیم.تعهد واسه این که یک برابر مدت تحصیلمون کار بکنیم واسه دولت.و اگه این کار رو نکردیم تمام خرج تحصیلمون رو بدیم.بابام می گه باید بهشون بگیم شما کار رو پیدا کنین ما تعهد می دیم ۷۰ سال واستون کار کنیم!!!!!!!خودشونو مسخره کردن به خدا
    باید امتحان تعیین سطح زبان هم می دادیم که ببینن پیش نیاز می خوایم یا نه و چه کلاسی باید بندازنمون.اما اون روز دیگه خیلی خسته شده بودم و مامان و صبا کلی معطل(درست نوشتم آیا؟)شده بودن واسه من و خسته بودیم.واسه همین فرداش خودم تنهایی رفتم و آزمون رو دادم.به نظرم که خوب دادم.
    روز ثبت نام فقط یه نفر هم رشته ای خودم دیدم.اکثرا پرستاری و هوشبری بودن.ترسیدم گفتم نکنه کلاسمون به حد نصاب نرسه!!!ولی فرداش که واسه امتحان رفتم یه دختر و یه پسر هم رشته ایم رو دیدم.وای خدا به دور پسره انقدر هیکلی بود که یه لحظه ازش ترسیدم.شبیه این برادر هایی بود که غروبا دم مسجد محله وای میستن!!!
    خلاصه به اون دختره(اسمش رو می ذاریم فاطمه)آره،به فاطمه گفتم نمی دونی انتخاب واحد و اینا کی و کجاست؟گفت بیا منم دارم می رم همونجا.با هم رفتیم و انتخاب واحد رو انجام دادیم.انتخاب که نبود.اجباری بود.یه سری واحد رو از یه جا کپی کردیم یه جای دیگه!!!۲۰ واحده و هر روز در خدمت دانشگاه خواهیم بود.از ۸ صبح تا ۳ عصر.مامانم یکی از استادامون رو می شناخت.گفت خیلی به گردنم حق داره این آقا.باید خوب درسش رو بخونی ها!!!
  • روز ثبت نام یه خبرنگاره هست...اسمش حسینی بایٍ.اونم اومده بود و گزارش می گرفت.ما که موهامون بیرون بود می ترسیدن سمت ما بیان!!!!ولی خوشم اومد ازش.همش می خندید.اصلا خودشو نمی گرفت.۲۰۰ بار هم از جلوش رد شدم هی لبخند می زد.یه جوری با احساس بهمون نگاه می کرد معلوم بود یاد دانشجوییه خودش افتاده بود.با یه سری پسر جلوی ما مصاحبه کرد.من فکر کردم افتادیم تو فیلم.ولی شب نشونش داد دیدم فقط آستین مانتوم معلوم شده!!!
    امضا نمی دم ها اصرار نکنین الکی
  • دانشگاهمون رو دوست می دارم.البته ساختمون دانشکده ما اون طرف خیابونه ولی توی فضای اصلی دانشگاه می ذارن بریم.رفتم محل نماز جمعه و اینا رو هم دید زدم.نسیبه هم اومد پیشم و یه کم با هم تو دانشگاه راه رفتیم و دانشکدش رو نشونم داد.کلا فضای باحالی داره.
    اون روز به این فکر می کردم که چه کسایی از این دانشگاه فارغ التحصیل شدن.چه آدم های تاثیر گذاری.دکتر قریب،مهندس بازرگان،دکتر زرین کوب،سیمین دانشور،سهراب سپهری و خیلی های دیگه.اون وقت علم و صنعتی ها هم دلشون خوشه که بعضی ها از اونجا فارغ التحصیل شدن.این کجا و آن کجا!!!

خوب دیگه حرفی ندارم.امیدوارم بلاگفا قاطی نکنه و مطلبم نپره

پ.ن ساعت ۳ بعد از ظهر:اینو ببینین

سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت: 21:22 توسط:ناشناس
من همون کسیم که به ناحق جای تو رو گرفتم!!!
اما نه در دانشگاه تهران .من با رتبه 5رقمی(30000)داروسازی زنجان میخونم!!!
سهمیه همینه.....
 وب سایت   پست الکترونیک
من بعد از اعلام نتایج


حالا نمی دونم اینی که این نظر رو گذاشته خواسته اذیت کنه یا نه،واقعا راست گفته.ولی همه اونایی که با سهمیه جای ما رو گرفتین:ایشالا داغ مدرک رو دل همتون می مونه.به حق همین عید فطر و این دل شکسته من.دعا با دل شکسته بی برو برگرد جواب می ده.داغ یه زندگی آروم به دل همتون می مونه.کسی که حروم خوری کنه خیر نمی بینه.چه این دنیا چه اون دنیا.واگذارتون می کنم به خدا.

دفاعیه

خوب انقدر جواب واسه کامنتهاتون داشتم که نمی تونستم زیر خودش بنویسم.البته یه چیزای کوچولویی نوشتم ولی کلیات رو اینجا می گم.هر کی هم که واسه اون یکی پست نظر خواست بده تو نظرات همین پست بنویسه.
خوب یکی یکی جوابهاتون رو می دم و از خودم دفاع می کنم:

من توی اون پست انتخاب رشته هم گفتم که داروی همه جا رو زدم.ترتیب انتخاب رشته ام  هم اینطوری بود:
داروی تهران و بهشتی-دندان تهران و بهشتی-پزشکی تهران و بهشتی و ایران-

داروی اصفهان،زنجان،کرمانشاه،شیراز،تبریز،مازندران،مشهد،یزد،اهواز،کرمان-

دندان اصفهان-دندان شیراز-دندان قزوین-علوم آزمایشگاهی تهران و بهشتی و ایران-تغذیه بهشتی-فیزیوتراپی تهران و بهشتی و ایران و دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران-صنایع غذایی تهران و بهشتی-تغذیه اصفهان و ........تا انتخاب ۴۹ که دیگه این آخرا لیسانسای شیمی تهران بود.
خوب می بینین که من داروی همه جا رو زدم.فکرامم کرده بودم.حتی فکر تا اهواز رفتن رو هم کردم و از چند نفر که اونجا دانشجو بودن پرسیدم و گفتن با قطار رفت و آمدت راحته و فقط گرمه و آب و هواش خوب نیست.شما که می گین تو هنوز تکلیفت با خودت روشن نیست باید عرض کنم خدمتتون که خیلی هم روشنه.خیلی وقت هم هست که روشنه.من اگه داروسازی اینقدر واسم ارزش نداشت یه سال بیخود زندگی رو زهرمار خودم و خونوادم نمی کردم که قبول شم.خوب حالا شاید بگین چرا پس امسال لیسانسها رو هم زدی؟راستش من عمرا فکر نمی کردم کارم به لیسانس بکشه.من ۹۹ درصد مطمئن بودم که داروسازی زنجان رو دیگه قبولم.۹۹ درصد که می دونین چقدر درصد بالاییه نه؟اون لیسانسها رو هم به خاطر اون ۱ درصد زدم چون اونقدر این یک سال استرس و فشار روحی بهم وارد شد و از مچ دست گرفته تا معده و موی سر و پوست و چشم و اعصاب و سایر اعضای بدنم عیب کرد دیگه حاضر نبودم یه سال دیگه بمونم و پیر بشم سر درس.
خوب حالا می ریم سر بحث خوابگاه.اون موقع که من انتخاب رشته می کردم چون خیلی احتمال می دادم که زنجان قبول شم راجع به خوابگاه اونجا تحقیق کردم و خیلی خیلی خوب شنیدم ازش.واسه همین برام سخت نبود برم اونجا.اما از همون اول مامان بابام سر انتخاب شهرهایی به جز کرمانشاه و اصفهان و زنجان و ساری مشکل داشتن.کلی هم بحث و جدل پیش اومد سر همین.مثلا بابام می گفت حتی اگه رشته ای رو دوست نداری ولی تهرانه اول بزن.این که اینجا باشی صد برابر نوع رشته ارزش داره.اما من باز حرف خودم رو زدم و گفتم داروسازی باشه،هرجا می خواد باشه باشه.
حالا بگم از اون خاطرات وحشتناکی که بقیه برام گفتن از خوابگاه:
۱-دختر دوست مامانم شمال خوابگاه بوده.یه شب ساعت ۸ می رسه پشت در خوابگاه و می بینه برق قطعه و هرچی در می زده کسی در رو باز نمی کرده.بقیش رو یادم نیست که چیکار کرده ولی خودتون تصور کنین یه دختر جوون رو ساعت ۸ شب توی خیابون توی یه شهر غریب
۲-یکی از فامیلهامون یه شهری خوابگاه بوده می گفت هم اتاقیهاش از این دخترای معلوم الحال م*شر*وب خور جفنگ و اینا بودن.
۳-همون فامیلمون می ره خونه می گیره باز هم اتاقیهاش از این دخترای کثیف بی قید و بند بودن که این فامیلمون همه ظرفهای اونا رو می شسته و حرص نظافتشون رو می خورده
۴-همون فامیلمون تنها خونه می گیره،یه شب تو کل آپارتمان فقط این خونه بوده تنها،یه دزد تا پشت در آپارتمانش میاد و سعی می کنه با تنه زدن به در بیاد تو و اون فامیلمون با چاقو در حالی که تمام بدنش می لرزیده پشت در نشسته بوده که اون نیاد و ظاهرا یارو بی خیال می شه و می ره.فقط تصور کنین که می تونست بیاد تو.چی می شد به نظرتون؟
۵-بقیه تعریفها همون چیزاییه که خودتون می دونید.نمی دونم چند نفرتون وبلاگ نیلوفر(دانشگاه با طعم باران)رو می خونین.نیلوفر امسال به علت این که هم اتاقیهاش پول وصل کردن کولر رو نمی دادن رفت واسه خودش خونه دانشجویی گرفت.اونم به قول خودش با هزار تا تحقیق و این که تا شعاع یک کیلومتری خونش پسر مجرد نباشه و صاحبخونش آدم موجهی باشه و اینا.
پسرخالم فوق لیسانسش تبریز بود و توی خوابگاه.تازه پسر بود اونم از این پسرایی که به سختی کشیدن عادت داره و لوس و نازک نارنجی نیست.می گفت خیارشور خریده بودیم که سالاد الویه درست کنیم.من که رنده می کردم به تهش که می رسید یه تیکه کوچولو از تهش رو مینداختم دور.بعد اون هم اتاقیم اومده دعوا دعوا که اینایی که تو داری می ریزی دور رو بزاری رو هم نیم کیلو خیارشور می شه و ما پولش رو دادیم و...یا می گفت شبها می خوام درس بخونم مجبورم دور تا دور تختم رو پتو بزنم و با چراغ مطالعه درس بخونم که بقیه بیدار نشن.
به اینها اضافه کنین رفت و آمد رو.معلوم نیست توی این آمد و رفتها چه اتفاقاتی واسه آدم بیفته.ما ها هم که مطمئنا از اونایی نیستیم که ۳-۴ ماه یه بار بیایم خونه.
یکی از پسرهای فامیلمون هم که خونه دانشجویی گرفته بود می گفت پسر صاحبخونمون معتاده و همش میاد اینجا می کشه و....و مامانش اینا دم به دقیقه تن و بدنشون می لرزید که نکنه این پسر اونجا به راه خلاف کشیده بشه

اینا رو نوشتم چون خیلی ناراحت شدم که شما پیش خودتون فکر کردین من چه دختر لوسی هستم.خیلی خیلی ناراحت شدم.اتفاقا من از اون دختراییم که خیلی کم مامانی و باباییم.چون از بچگی مامانم یا واسه درسش میومد تهران و من با بابام تنها بودم یا شب کاری بود و من باید جای مامانم رو واسه خواهرم که اون موقع ۳-۴ سالش بود هم پر می کردم.هر جا خواستم برم مثل این دخترای لوس زنگ نزدم آژانس که بیاد دم در دنبالم و تا دم در خونه هم منو برگردونه.به خدا اینجا برف میومد نیم متر،بعد من ساعت ۶ صبح خودم تنها تا مدرسه پیاده می رفتم.تمام راهم هم سربالایی بود.بعد دختر همسایمون خیلی راحت آژانس می گیره هرجا خواست تشریفشو می بره.به خدا من جایی می خوام برم عمرا اگه با تاکسی برم.توی این عمر ۲۰ سالم ۶-۷ بار بیشتر تاکسی سوار نشدم.به جز سال پیش دانشگاهی که معمولا با دوستام بودیم و عجله داشتیم و مدرسمون مسیرش اتوبوس نداشت مجبور بودیم با تاکسی بریم.تازه اون موقعم من گاهی دوستام رو مجبور می کردم پیاده بریم یا اگه نمی اومدن خودم پیاده می رفتم.اگه جایی باشم که اتوبوس نباشه ترجیح می دم پیاده بیام تا با تاکسی دربست منو تا در خونه بیارن.همیشه هم شعارم این بوده که آدم باید تو زندگیش تا یه جاهایی به خودش سختی بده.چون هیچ کس از آیندش خبر نداره که چه چیزایی براش پیش میاد
اصلا هم از این دخترایی نیستم که به همه چی غر می زنن وایراد می گیرن.من دوسال کنکور داشتم یک بار با خانوادم سر کم کردن صدای تلویزیون یا کارای دیگه بحث نکردم.اگه سر و صدا بود من گوشمو می گرفتم و درس می خوندم نه این که برم اون بیچاره ها رو اذیت کنم.سال اول عید من به جای این که لوس شم و گریه زاری راه بندازم گفتم عیبی نداره شما برین کرمانشاه من نمیام.گناه نکردین که به خاطر من از تفریحتون بگذرین.که مامانم و خواهرم رفتن و بابام موند پیش من.همین طور اردیبهشتش دو تا عروسی بود که باز مامانم اینا رفتن و من تنها موندم تهران.می تونستم خیلی راحت با کولی بازی و لوس بازی مجبورشون کنم که نرن.اما این کار رو نکردم.سال دوم هم عید باهاشون رفتم که فکر نکنن به خاطر من توی این شهر زندانی شدن.
بله دوستانی که فکر کردن من خیلی نازنازیم بدونن که اینطور نیست.اکثرا هم آقایون اینو گفته بودن که خوابگاه که چیزی نیست.ولی تا دختر نباشین نمی تونین درک کنین که یه شهر دور رفتن چقدر سختی داره.تازه من که گفتم واستون.من از اوناییم که راحت گذشت می کنم و با بقیه کنار میام و تا حد زیادی حاضرم سختی رو به جون بخرم.

من و خیلی از دخترهایی که می گین دارن یه شهر دیگه درس می خونن و اتفاقی هم نمی افته براشون ممکنه واقعا چند سال خوابگاه رو بتونیم تحمل کنیم،اما واقعا اسمش تحمل کردنه و خیلی ها ضربه های زیادی می خورن که بعد ها صداش در میاد.حتی پسر ها هم همینطورن
فکر نمی کنم کسی رو پیدا کنین که از خوابگاه رفتن راضی باشه.ممکنه چیزی نگن یا حتی خیلی خاطرات خوبی هم تعریف کنن اما کیه که از دور شدن از خانوادش راضی باشه؟کیه که نخواد به جای غذاهای زخم معده آور دانشگاه غذای مامانش رو بخوره؟کیه که نخواد شب سرش رو روی بالش خودش و توی خونه خودش بزاره زمین؟اگه همچین کسی باشه خوب اون دیگه کسیه که توی خانوادش بهش سخت می گذشته و با اومدن به خوابگاه آزادی هاش بیشتر شده.اون قضیش فرق داره

این از این.واقعا نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم.ولی اعصابم خیلی خراب بود باید می نوشتم.شاید بگین خوب تو که اینا رو می گی چرا دیگه از ما می پرسی؟ازتون خیلی هم ممنونم که نظراتتون رو دادین.ولی واقعا ناراحت شدم که اینطوری راجع به من فکر کردین و گفتم اصلا سوای بحث پست قبلی بیام یه دفاعیه بنویسم واسه خودم.خیلی منو دست کم گرفتین شما
راستی اینم بگم که من هدفم اونقدر برام ارزش داره هنوز که با همه این حرفها واسه رسیدن بهش تا هرجا شده برم.اگرچه الان سازمان سنجش کاخ آرزوهام رو زد و ویران کرد.اما از دل همون ویرانه ها هزار تا آرزو و هدف جدید واسه من ساخته شد.من کم نمیارم.نباید کم بیارم.حقم رو ازشون می گیرم.به هر صورتی که خوشبخت بشم و با هر رشته ای که باشه یعنی حقم رو ازشون گرفتم و چزوندمشون.چون اونا هدفشون بدبخت کردن امثال ماهاست.اما به این هدف نمی رسن

اما راجع به کامنت نیما.واقعا نمی دونم شما چه پدر کشتگی با من داری؟این لحن کامنت دادنه؟اون از اون دفعه که خدا رو شکر من همش توی نتم و کامنتت رو زود دیدم و پاکش کردم وگرنه آبروت می رفت پیش همه.اینم از این دفعه.این چه حرفیه که راجع به رشته من می زنی؟چرا توهین می کنی بی ادب؟هی خواستم هیچی نگم و جوابت رو ندم چون عقیده دارم بی محلی بدترین جوابهاست اما این دفعه دیگه نتونستم.بحث توهین بود اونم به رشته ای که من پس فردا می خوام برم ثبت نام کنم توش.تو چی می فهمی آخه از رشته و دانشگاه.با اون کامنت اوندفعت شخصیت و سوادت کاملا برام معلوم شد.نظرت رو نگه دار برای خودت من بهش احتیاجی ندارم.محض اطلاعت هم بگم که اولا کامنت آخر رها توی پست قبل رو بخون.دوما علوم آزمایشگاهی فقط اون چیزایی که تو نوشتی نیست.اگه یه کم اطلاعات داشتی اینا رو نمی نوشتی.تازه اگرم اینی باشه که تو می گی، جهت اطلاع عرض می کنم که نمونه هایی که تو آزمایشگاه بررسی می شه در حد میکروسکوپیه.یه بشقاب که نمی زارن جلوت باهاش ور بری.می شینی جلوی میکروسکوپ و نمونه می بینی و اطلاعاتش رو استخراج می کنی.یه ذره سعی کن سوادت رو ببری بالا بعد بیا اینطوری نظر بده.اگه می خوای منو تحقیر کنی به خاطر رشتم عمرا اگه بتونی.عمرا عمرا عمرا.من عاشق علوم آزمایشگاهیم و اگه پاراگراف اولم رو بخونی می بینی که بعد از دارو سازی و رشته های دکترا،علوم آزمایشگاهی رو زدم نه مثلا تغذیه و فیزیو و اینا رو که می گن کلاسش بالاتره.هیچ رشته ای نیست که واسه آدم کلاس بیاره.این خود آدمه و اخلاق و رفتارش که واسه آدم شخصیت و کلاس و پرستیژ می سازه.مثلا خود تو الان ممکنه دکتر باشی یا مهندس باشی یا هر رشته به قول خودت باکلاسی.ولی با این کامنتت و اون کامنت قبلیت به کل شخصیت خودت رو زیر سوال بردی.
اونقدری ارزش نداشتی که واست این همه بنویسم اما واقعا از توهینی که کردی حالم بد شده و ضربان قلبم رفته بالا.باید جوابت رو می دادم

رها جون من عاشقتم

کمک

سلام

یه نظرسنجی می خوام بذارم لطفا راهنماییم کنین

به نظر شما من اعتراض بدم؟
همه بهم می گن تو اعتراض بده،درسته هممون می دونیم به نتیجه نمی رسه ولی حداقل تو تلاشت رو کردی.
حالا من می گم اومدیم و نتیجه داد و بهم گفتن بیا برو داروسازی یزد یا اهواز قبول شدی.اونوقت همین رشته ای که الان قبول شدم هم از دست می دم دیگه نه؟
بعد با خودم فکر می کنم با این همه چیزهای وحشتناکی که این مدت همه از خوابگاه و راه دور برام گفتن آیا حاظرم برم تا مثلا یزد؟ولو این که داروسازی باشه؟
آخه جدی می گم این چند روز هر کس که توی یه شهر دیگه دانشجو بوده کلی چیزای وحشتناک از خوابگاه و اینا برام گفته که واقعا دیگه می ترسم از خانوادم دور شم.
حالا شما می گین من چیکار کنم؟نمی تونم هم بگم که مثلا منو تهران یا زنجان یا اصفهان یا کرمانشاه قبول کنین لطفا.اونها هستن که تصمیم می گیرن.
گیج شدم حسابی

پ.ن:ببینین من قبل از این که نتایج بیاد خودم حسم این بود که واسه داروسازی حاظرم تا هر جایی برم.البته همون موقع هم یه کم می ترسیدم که چطور می خوام برم مثلا یه شهر دور و اینا.اما الان این ترسم بیشتر شده به علت همون تعریفهایی که گفتم واسم کردن از خوابگاه.الانم می بینم بابام تا این حد از این که پیششونم خوشحاله می گم نکنه برم یه جای دوری اونوقت خانوادم به خاطر من به درد سر بیفتن
تصمیم گیری خیلی سخته.حتی با این وجود که می دونم اعتراض های ما پشیزی هم ارزش نداره واسشون

من بعد از اعلام نتایج

سلام

نمی دونم اومدم چی بنویسم اینجا.ولی حس کردم نیاز دارم بنویسم.چهار شنبه شب که نتایج رو دادن همه خوشحال شدن به جز خودم.فقط زل زده بودم به مانیتور و نمی تونستم هیچی بگم.بابام از همه بیشتر خوشحال شده بود و می گفت آفرین خیلی عالیه.وااای دانشجوی بهترین و تاثیر گذارترین دانشگاه کشور شدی.می گفت تو سومین نفری هستی از فامیل که دانشگاه تهران می ری.اول عموت(حقوق زمان شاه)دوم پسر عمت(مهندسی کشاورزی+فوق لیسانسش)و تو سومین نفر هستی.می گفت اولین دانشگاه کشوره.می گفت من سال کنکورم همون دور و بر ها کلاس کنکور می رفتم و همیشه می گفتم خوش به حال کسی که می ره دانشگاه تهران،چقدر با کلاسه.کلا بابام واسه دانشگاه تهران ارزش و احترام فوق العاده ای قائله و فقط اونو قبول داره.
بیشتر از همه از این خوشحال بودن که تهرانم و پیش خودشون.چون قبلش بابام همش می گفت تو اگه بری شهرستان منم باهات میام تا درست تموم شه.همش نگران این بودن که چطوری من رو بفرستن تو یه شهر غریب و خانوادمون دو تیکه می شد و...واسه همین مامان بابام خیلی خوشحال شدن.اماخودم توی شوک بودم.اصلا برام باور کردنی نبود.پس چی شد اون همه پیش بینی هایی که برام می کردن؟حتی یکی از فامیلامون که گفتم پزشکی زنجان می خونه از بچه های پارسال داروسازی رتبه هاشون رو پرسیده بود و بهم گفت با رتبه تو قبول شدن.قلم چی که رفتم داروسازی زنجان رو برام توی انتخاب های کف قابل قبول زده بود.یعنی ۹۹ درصد قبولم.بیشتر از این چیزا توی شوک بودم.ولی خوب گفتم تو ذوق بقیه نزنم و خودم رو جمع و جور کردم و سعی کردم خوشحال باشم.دیگه اس ام اس بازیا و پرسیدن از دوستام شروع شد.اونهام از چیزایی که آورده بودن راضی نبودن.جالب بود دوستم با ۴۸۰۰ حسابداری های تهران رو نیاورده بود و مدیریت بهشتی قبول شده بود.یکی دیگه هم مدیریت شاهرود قبول شده بود و مثل من تو شوک بود چون به اون هم گفته بودن همین مدیریت و اینا رو تهران قبول می شی اما نشده بود.یکی از دوستام که از اول دبستان با هم دوست بودیم و عوض کردن خونه و مدرسه نتونسته بین ما جدایی ایجاد کنه و مثل خواهرم دوستش دارم هم با ۲۰۸۰  رادیولوژی شهید بهشتی قبول شده بود.خلاصه که اینطوری بود.یه کم از بهت در اومدم و حالم بهتر شد.مخصوصا که می دیدم مامان بابام و صبا خوشحال و راضین.ولی شب که خواستم بخوابم باز حالم بد شده بود.تمام این دوسال میومد جلوی چشمم.روزی که رتبم رو دیدم و اون همه شادی هام میومد جلوی چشمم.این که همه بهم می گفتن دکتر می شی میومد جلوی چشمم و هزار تا تصویر دیگه که آسایشم رو ازم گرفته بود و نمی ذاشت حتی نفس بکشم.قلبم گرفته بود و حس می کردم الانه که از حرکت وایسه.پا شدم نشستم تو تخت و یه کم گریه کردم اما نمی تونستم بلند گریه کنم چون بقیه خواب بودن واسه همین بدتر نفسم گرفت.با کلی زور و تقلا ساعت حدود ۳:۳۰ بود که خوابم برد.صبح ۸ پا شدم چون با دوستم می خواستیم بریم مدرک پیش دانشگاهیمون رو بگیریم.داشتم می رفتم سوار اتوبوس بشم اونقدر تو فکر بودم که پام نمی دونم به چی گیر کرد و با زانوهام خوردم زمین.سریع پا شدم و سوار اتوبوس شدم ولی داشتم از درد می مردم.خیلی حس بدی بود.حس کردم همه چیزای بد دنیا داره مال من می شه.هر چی خوشحالی بود خدا ازم گرفت.حتی دیگه نمی تونم درست راه برم.دلم می خواست همون جا زار زار گریه کنم.شلوارم سیاه شده بود.یواشکی پاچش رو زدم بالا و زانوم رو نگاه کردم و شوکه شدم.سر هر دوتا زانوهام وحشتناک خراشیده شده بود و خون میومد.اون جا که نمی تونستم کاری کنم.رسیدم تجریش رفتم از یه داروخونه چسب زخم گرفتم(دلم می خواست اون داروسازهای اونجا رو به رگبار ببندم)و منتظر دوستام شدم.اونا که اومدن رفتم توی امامزاده صالح و پام رو شستم و چسب زخم زدم.ولی شلوارم(رنگش هم سفیده)خیلی سیاه شده بود و هرکاری می کردم تمیز نمی شد.یه خانومه اونجا بود بهم گفت افتادی؟گفتم آره.گفت یه صدقه بده شاید اتفاق بدتری می خواسته برات بیفته.خلاصه با دوستام رفتیم مدرکهامون رو گرفتیم و یه دوری هم تو تجریش زدیم و برگشتیم خونه.خدا رو شکر بیرون رفتن و حرف زدن با دوستام خیلی حالم رو خوب کرد و دیگه به اون شدت حالم بد نبود.اومدم خونه صبا گفت از صبح همه زنگ زدن بهت تبریک بگن تو نبودی.چند نفر هم من رسیدم زنگ زدن که خیلی خوشحالم کردن.دیگه همه سعی کردن دلداریم بدن که خوبه تهرانی و دانشگاهت خیلی معتبره و از این حرفها.عصر هم رفتیم خرید درمانی(!) و من یه کفش ناز تو حراج خریدم.از این مدلهای آل استار که سالها بود می خواستم بخرم و نمی شد.۴۹ تومن بود من ۲۹ خریدم.مامانم می گه باهاش بدو ببین خوبه یا نه؟چون دانشگاهتون تو مرکز ا*غت*شا*شا*ته و باید بتونی فرار کنی!!!!
چند جا هم کیف و کوله پسندیدم که گفتم بزار برم قشنگ بگردم یه چیز خوب پیدا کنم.بعدم رفتیم ونک بلکه برای عروسیهای ماه آینده چیزی گیر بیارم که هیچ چیز قابل پوشیدنی نبود.نمی دونم این لباسهای تو مغازه ها رو کیا می خرن واقعا؟نه جنس داره نه مدل داره نه هیچی.مانتو هم همینطور.یه چیز رسمی و ساده اصلا پیدا نمی شه.شب هم اومدیم خونه من یکی از لباسهای دو سه سال پیشم رو پوشیدم که ببینم اندازمه یا نه که متوجه شدم توی این دو سال من چقدر چاق شدم.دیگه تصمیم گرفتم شام نخورم و جدی به فکر ورزش باشم.امیدوارم عملیش کنم.شب هم بر خلاف همیشه ساعت ۱۲ خوابیدم(۱۲ سر شب منه آخه)امروز هم که کار خاصی نکردم.

-- ممنونم از همتون بابت کامنت های خصوصی و عمومیتون و تبریکهاتون.مخصوصا از رهای عزیزم(وبلاگ یک دنیا خاطره) و آقای فرهاد خیلی ممنونم.دیروز ظهر با یه بغض گنده تو گلوم اومدم کامنتهاتون رو خوندم و به کامنت رها و آقای فرهاد که رسیدم بغضم ترکید و یک ساعت گریه کردم و بالاخره تونستم یه نفسی بکشم.
خوشحالم که اول ورودم به دانشگاه تنها و غریب نیستم و رها هم رشته ایمه و با هم دوتا کلاس هم داریم ظاهرا.همین طور نسیبه دوست جون عزیزم هم دانشگاهیمه و بازم می تونیم با هم کلی شیطونی کنیم.
ببخشید که نتونستم جواب کامنتهاتون رو توی کامنتدونی هاتون بدم.شرایط روحیم رو درک کنین دیگه.به همه دوستای کنکوریم هم قبولیهاشون رو تبریک می گم.ایشالا که منبع خیر باشه براشون.

-- اگرچه حق من رو خوردن و بیشتر از اینها لیاقتم بود اما خوب،چیکار می تونم بکنم؟عوضش که نمی تونم بکنم.باید باهاش بسازم و خودم رو با شرایط جدیدم وفق بدم.باید سعی کنم توی همین رشته موفق بشم تا چشم یه عده که نمی تونن خوشبختی و موفقیت ما بچه هایی که فرزند شهید و جانباز و رزمنده و بسیجی نیستیم و آقازاده هم نیستیم کور بشه ایشالا.اگه داروسازی شهرستان قبول می شدم شاید خیلی بهم سخت می گذشت.مخصوصا من که خیلی خانوادم رو دوست دارم و دوری ازشون واسم سخته.اگه می رفتم خوابگاه معلوم نبود هم اتاقیهام کیا باشن و اخلاقمون با هم سازگار باشه یا نه.معلوم نبود تو خوابگاه از نظر عقیدتی و اینا چقدر کنترل و اذیتمون می کردن.

-- می دونم قهر کار بدیه ولی یه کم با خدا قهرم.چطور می تونه این بی عدالتیها رو ببینه و کاری نکنه؟

-- توی این دو روز هرچی خواستم به توصیه خانوم فلورانس اسکاول شین(نویسنده کتابهای روانشناسی و اینا)گوش بدم و نفرین نکنم- چون ایشون اعتقاد داره نفرین به خود آدم بر می گرده -نتونستم و تا جایی که می تونستم اونایی که به ناحق جای من و امثال من رو گرفتن و همچنین اونایی که باعث شدن چنین افرادی جای ما باشن رو حسابی نفرینهای وحشتناک کردم.اینجا نمی نویسمشون چون ۱۸+ که چه عرض کنم ۱۸۰+ هستن از نظر درجه بندی خشونت!!!

-- سه شنبه ثبت نامه.میام براتون از دانشگاه و اینا بیشتر می گم.تااون روز بای

پ.ن:مامانم می گه انقدر مشخصاتت و این که دانشگاهت کجاست و اینا رو ننویس.خودم هم یه کم ترسیدم.چراش رو نمی تونم بگم.از بعضی ها بعضی کارها بعید نیست(منظورم شماها نیستین ها.یه نفر که نمی شناسینش و نمی تونم بگم)حالا باید بشینم کل آرشیوم رو سانسور کنم.آخه مگه می شه؟آخه مامانم خیلی ترسوند منو.چیکار کنم به نظرتون؟

عنوان ندارد

قانون جذب جواب نداد آقا فرهاد
رشته ای که قبول شدم رو خیلی دوست دارم.دانشگاهم هم معتبر ترین دانشگاه کشوره.ولی خوب اونی که واسش یه سال موندم نیست.
هم ناراحتم هم خوشحال.بالاخره تهرانه و پیش خانوادم هستم.امکانات رفاهی دم دستمه.از خونمون تا دانشگاه نیم ساعت بیشتر راه نیست.اما هنوز نتونستم هضمش کنم.لحظه اول که نتیجه رو تو مانیتور دیدم لال شده بودم.واقعا نمی دونستم چی بگم.اگرم می دونستم نمی تونستم حرف بزنم.حالم گرفته اما امیدوارم خوب بشم.می شم.خدا رو شکر چیزی نیست که ازش بدم بیاد.خیلی هم دوستش دارم.ولی با اون پیش بینی هایی که همه می کردن و این نتیجه ای که آوردم توی شوکم.

رها جون هم رشته ای و هم دانشگاهی شدیم.
نسیبه دیدی من چه دوست خوبیم؟هی گفتی من اینجا تو یونی تنهام بیا اینجا قبول شو.دیدی گوش دادم به حرفت؟

علوم آزمایشگاهی یه جایی

پ.ن در ۵ شنبه صبح:دیشب تا ۳ و ۴ صبح خوابم نبرد.یه چیزی،یه بغضی تو گلومه.دیشبم بود.نمی ذاره نفس بکشم.حس می کنم یه چیز سنگینی رو قلبمه.حتی نمی تونم گریه کنم.این حق من نبود

فردا صبح زود

نیمروز امروز شیخ ما پورعباس-رضی الله عنه - سرانجام خیل عظیمی از نوگلان ایرانی را از نگرانی در آوردندی و با گفتن این جمله قصار که فردا صبح زود(!)نتایج روی تارنمای سنجش می آید موجی از شادی و شعف را در دل ما ایجاد نمودندی و منابع رسمی و غیر رسمی اظهار داشتندی که با شنیدن آن کلمهء صبح زود تعدادی از داوطلبان عربده کشان سر به صحرا گذاشتندی از آن کلام شیخ ما-رضی الله عنه -

نه،خدایی حال کردین نحوه اطلاع رسانی رو؟آخه صبح زود کٍیٍ آیا؟۱۲ شبه؟۵ صبحه؟۷ صبحه؟
جالبه از اول هفته هی می گن تا آخر هفته می گیم.آخرشم شد آخر هفته،نه تا آخر هفته.خوب اینو از اول می گفتین خیالمون راحت می شد
واااای استرس دارم فراوون.می گم اگه داروسازی قبول نشم چی؟؟؟؟؟استرس
نه.بايد قانون جذب رو تا آخرين لحظه انجام بدم.پس:
اي خدا و كائنات.من رو امسال يعني سال ۸۸(دقت كنين ها ۸۸ نه سال ديگه اي)داروسازي يكي از اين ۴ تا شهر قبول كنيد>>تهران،اصفهان،زنجان يا كرمانشاه.خدا و كائنات تو رو به هركي قبولش دارين حواستون باشه ها.درست دقت كنين به خواستم.يه موقع مثلا ۲ سال ديگه برآوردش نكنين هاpraying!!!از الان تا زمان اعلام نتايج هم بايد به عمل تصور كردن ادامه بدم همچنانخیال باطل

راستي دقت كردين توي اين يه ماه چقدر آپ كردم؟تا حالا سابقه نداشته.اگه خسته شدين از خوندن چرت و پرتام و هي زير لب مي گين اه باز اين دختره بيكار آپ كرد،به من ربطي نداره برين يقه برادران سازمان سنجش رو بگيرين كه با اعصاب من بازي مي كردن و باعث مي شدن مدام توي نت باشم و از سر بيكاري و اعصاب خوردي به وبلاگم و آپ كردن پناه مي بردم.

خوب ديگه چي بگم؟؟؟هيچي ديگه.واسه همه دوستاي كنكوري مجازي و غير مجازيم هم آرزوي بهترين ها رو دارم از ته ته ته ته دلم.ان شا الله كه همه بهترين دانشگاهها قبول ميشين.

تا فردا بايبامن حرف نزن

پ.ن:دوستای بلاگفایی من نمی تونم براتون نظر بذارم.نمی دونم چرا؟به خوبی خودتون ببخشید

دانه

در میان هر سیب،دانه ها محدود است
در دل هر دانه،سیب ها نا محدود

چیستانیست عجیب
دانه باشیم نه سیب

چقدر حرص بخورم آخه؟پير شدم به خدا از دست اينا

چرا این نتیجه های کوفتی رو نمی دن پس؟؟؟؟؟؟؟؟
لعنتي ها معلوم نيست چه غلطي دارن مي كنن تو اون سازمان خراب شده.يعني معلومه.دارن فك و فاميلهاي خنگ و خل خودشون رو به زور مي چپونن تو دانشگاههاي تاپ تا آخر اگه صندلي موند ما بيچاره ها هم شايد راه بدن.به خدا باز درد و ترشح اسيد معدم شروع شده از بس از دست اين لصخقحدذرلس ها حرص خوردم(اينا يه سري دشنام و ناسزا بود)

دختر فمينيست فكر نمي كنم اون حرف دوست خالت حقيقت داشته باشه.مگه پارسال هم ماه رمضون نبود اين موقع؟پارسال كه تا ۱۰ مهر ماه رمضون بود دوازدهم نتيجه ها رو دادن.امسال كه ماه رمضون زودتر تموم مي شه

اي خداااااااااااااکلافه

اهدا

توی لینک های وبلاگ دختر فمینیست عزیز یه چیزی توجهم رو جلب کرد.یه لینک به اسم فرم اهدای عضو.چیزی که مدتها و حتی سالهاست به فکرشم.رفتم توش و موارد فرم رو خوندم.به اونجا رسیدم که ازم می پرسید کدوم یکی از اعضات رو می خوای اهدا کنی بعد از مرگ؟یه لحظه وایسادم.گزینه ها رو خوندم:همه اعضا و نسوج قابل اهدا،قلب،کلیه،کبد،ریه....موندم.تا حالا انقدر نزدیک نبودم به این لحظه.حس کردم الان می خوان اون اعضا رو ازم بگیرن.خیلی دلٍ گنده ای می خواد.البته تا حد زیادی خیال آدم رو راحت کرده و گفته آخر سر از اولیای دم هم رضایت می گیریم.فوقش اینه اگه پشیون شدی میگی اولیای دمت رضایت ندن.ولی بازم خیلی فکر بازی می خواد این کار.می دونم خیلیها پر کردن اون فرم رو و کارت رو هم گرفتن.الانم ممکنه بهم بگین خوب مگه چیه؟تو که مردی و هیچ چی رو حس نمی کنی.ولی اعتراف کنین خودتون هم واسه پر کردن اون فرم یک ثانیه ای تصمیم نگرفتین.من که هنوز پرش نکردم.نمی دونم هم پر خواهم کرد یا نه.ولی واقعا تصمیم سختیه...

 

 پ.ن:بله متشکرم که با عباراتی چون جون دوست و لوس و نازک نارنجی از بنده پذیرایی کردین.ولی واقعا اینا نیستم.من فقط یه کم از بقیه بیشتر احساسی هستم.نمی دونم شایدم اسمش رو احساسی بودن نشه گذاشت.من بیشتر از بقیه به اطرافم توجه می کنم.دقیق تر از بقیه چیزایی رو که اطرافم می گذره می بینم و خیلی بهشون فکر می کنم.یه جورایی مصداق این جمله ام که ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه چیزی که به آن می نگری.هر کاری که می خوام بکنم خیلی بهش فکر می کنم.اینم از اون دست کارها بود که خدا رو شکر امروز دیگه فکر کردنام تموم شد و انجامش دادم.تو زنده بودنمون که دردی از کسی دوا نمی کنیم.حداقل بذار بعد از مرگ بقیه یه سودی ببرن

تفأل شبانه

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

آن نافه مراد که می خواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و می در پیاله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آندم که کار مرغ سحر آه و ناله بود

بر آستان میکده خون می خورم مدام
روزی ما ز خوان قدر این نواله بود

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ بمدح شاه
یک بین از آن قصیده به از صد رساله بود

آن شاه تند حمله که خورشید شیر گیر
پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

فعلگی

سلام.چطورین؟چه خبرا؟
آره خوب خبرا پیش منه.البته اتفاق خاصی نیفتاده بود.اما چون یهویی افتاد اینطوری خاص شد.راستی یادمم رفت بگم مدیونین اگه فکر بد بکنینخنده.چیه لابد فکر کردین دارم شوهر می کنم؟یا شوهر کردم تموم شد؟نه عزیزان.درسته من به گفته مامانم خیلی هولم تو این موردابله(البته ظاهرمه.درونم چیز دیگه ایهwhistling)ولی دیگه تا این حد هول نیستم.ابرو

دو روزه هی می خوام بیام بنویسم اما انگار نوشتن یادم رفته.هرچی می نویسم به دلم نمی چسبه.
راستش دلیل این غیبتم تفریح و مسافرت و اینا نبود.خیلی هم بهم خوش نگذشتمنتظر.یه دوره فشرده کوزتی رو گذروندیم و با انواع و اقسام کارهای عملگی و فعلگی آشنا شدیم.
جونم براتون بگه که دو شنبه دو هفته پیش سر یه موضوع لوس و بیخود والدین گرامی رای به این دادند که من در استفاده از کامپیوتر ترمز بریده ام و دستگاه کامپیوتر به انبار منتقل شد.البته کاملا یهویی منتقل شد.من و صبا وایساده بودیم بالای سر کامپیوتر و از اون بحث های مسخره همیشگیمون می کردیم.
به این صورت>>.مامان بابامم که اعصاب معصاب دیگه براشون نمونده از دست ما دوتا چون زورشون به خودمون نمی رسه کامپیوتر بدبخت رو از خونه انداختن بیرون.منتظر
فرداش هم آقای نقاش اومد و گفت تا صبح ۵شنبه خونتون رو خالی کنین که بیام رنگ کنم.حالا ساعت ۹ شب سه شنبه بود.فردا صبحش هم همه بیرون بودن به جز من.منم که کاری از دستم بر نمیومد تنهایی.خلاصه از ظهر ۴ شنبه تا شب ما یک ریز وسیله جمع کردیم و به زور تو انباری و بالکن و خونه همسایه و خونه خالم جا دادیم.خودمونم رفتیم خونه خالم.البته خودشون نیستن.خلاصه که من واقعا الان که فکر می کنم نمی دونم ما چطوری تونستیم تو نصف روز اون همه کار کنیمI don't know - New!.از ۵ شنبه هم که بنایی و نقاشی شروع شد تا ۳ شنبه هفته بعدش.اون مدت خوب بود.ما کاری نداشتیم.اما بعد که نقاشها رفتن بدبختیها شروع شد.رو همه چی یه سانت خاک نشسته بود.تازه خوبه نقاشه کارش تمیز بود و زیاد رنگ و اینا نریخته بودن.
خلاصه که کوزت شدیم حسابی و بشور و بساب راه انداختیم.منم که حسسساس.هی مامانم می گفت ول کن این ظرفا رو نشسته می زاریم تو کابینت ولی من مثل این خاله خانباجی های ۷۰ ساله وسواسی می گفتم نههههههههه باید همشونو بشوریم نمی شههیپنوتیزم.بهله...همشونو شستیم.یعنی شستم.آخه بازم مثل همون خاله خانباجیهای ۷۰ ساله یه اخلاق چرتی دارم اونم اینه که خیلی کم کار بقیه رو قبول دارم.دیگه این شست و شو ادامه داشت و البته کماکان دارد و بماند که چه کارهای دیگه ای که انجام دادیم.ولی دیگه قسمت اعظم کار تموم شده.خونمون از این رو به اون رو شده و حالا من همش غصه می خورم که اگه شهرستان قبول شم چطور دلم میاد خونمونو بذارم و برم؟نگراناونم خونه ای که خودم واسه مرتب کردنش این همه کلفتی کردمافسوس.
ولی واقعا فهمیدم خیلی به کامپیوتر معتاد شدم.این دو هفته آروم و قرار نداشتم.تازه خوبه یه سری از وبلاگها رو می تونستم با موبایلم بخونم و یه کم مواد(!)به بدنم می رسید.البته نمی دونم چرا یه سری وبلاگها رو نمی رفت و اونهاییم که می رفت نمی تونستم نظر بزارم.خلاصه که کلی دلتنگ شده بودم.

نتیجه آزاد هم که اومد.دارو سازی که قبول نشده بودمناراحت.غیر پزشکی هم همون صنایع غذایی پارسالم رو قبول شده بودم.زیاد ناراحت نشدم و خیلی برام مهم نبود.آخه زیاد دلم نمی خواست قبول شم.می ترسیدم قبول شم و هوس کنم برم اونوقت مامان بابام چه گناهی کرده بودن که باید ترمی یک میلیون یا حتی بیشتر بدن واسه من؟همون بهتر که قبول نشدم.همون روز آزمون که داشتم می رفتم به مامانم گفتم یه جوری امتحان می دم که قبول نشم.البته خدایی تا آخر نشستم و تا جایی که می تونستم جواب دادم.ولی امسال تراز رفته بود بالا.من اون موقع که انتخاب رشته می کردم توی اون دفترچه راهنما تراز آخرین قبولی سال ۸۷ داروسازی فکر کنم ۶۷۰۰ اینطورها بود.منم که تو قلم چی معمولا ۶۵۰۰ اینا می شدم.پشتیبانم گفت احتمالا میاری.چون معمولا تراز آزمون اصلی یه ۲۰۰-۳۰۰ تایی بالاتر از قلم چیت می شه.البته همون موقع گفت که ممکنه امسال تراز بره بالا چون همه می بینن تراز پارسال خیلی کم بوده و می زنن و تراز می ره بالا.ولی خوب من زدم.اون ۳ هفته بین آزمون سراسری و آزاد رو هم اصلا نخوندم.ولی کلا امسال یه جوری بود.یکی از دوستام اکثر درصدهاش بالای ۷۰-۸۰ بود و فیزیکشم ۱۰۰ زده بود!!!!(این همون دوستمه>>Reading a Book)ولی پزشکی قبول نشده بود.من علوم آزمایشگاهی انتخاب دومم بود ولی اونم نیاورده بودم.البته معمولا تراز انتخابهای دوم به بعد وحشتناک می ره بالا.حتی اون دوستمم که گفتم انتخاب دومش که همون علوم آزمایشگاهی بود قبول نشده بود.اینم از این...

دیگه چی بگم؟؟؟آهان.خیلی می ترسم از نتیجه کنکورم.مامانم می گه بدترین حالت رو تصور کن که هرچی شدی خوشحال بشی نه ناراحت.اما خودم که به شدت دارم از قانون جذب استفاده می کنم و همش خودم رو تصور می کنم که می رم سر پارک وی و اتوبوسهای ولی عصر رو سوار می شم و سر نیایش پیاده می شم و یه کم می رم پایین اونجا نوشته دانشگاه شهید بهشتی،دانشکده دارو سازی.می رم تو و می شینم سر کلاس و همین طور تا آخر.کاملا هم با جزییات فکر می کنم.این که چی پوشیدم و چه کیفی دستمه و هم کلاسیهام چجورین رو هم بهش فکر می کنمخیال باطل.امیدوارم این قانون جذب جواب بده.حتما جواب می ده.حتما.حالا این که چرا خودم رو تصور نمی کنم که با ماشین شخصیم می رم به این علته که الان ولیعصر رو یک طرفه کردن و مسیرم طولانی میشه،در ضمن جای پارکم نیست اونجا.حوصله ندارم نیم ساعت علاف شممژه.(می دونم.خدا شفام می دهhee hee)

دیگهههه کلی حرف دارم که بگم.الان طولانی می شه.ولی یه چیزی...دلم وحشتناک هوای پارک ملت کرده.مخصوصا اون تپه های رو به روی باغ وحشش.پاییز باشه یا همین موقع ها،دم غروب،هوا یه نموره خنک و به اصطلاح ملس.یه ژاکت بافتی تنم باشه و برم روی اون تپه هه روی برگای نارنجی و زرد راه برم.آسمون هم نارنجی و بنفش و صورتی باشه با ابرهای پخش و پر مانند(بهشون می گن ابر سیروس).اونوقت عمیق نفس بکشم و بوی پاییز رو با تمام وجودم ببلعم.پادشاه فصل ها......قلب

برگشتمممممممممممم

سلاااااااااااااااامممممممممممممممگریهگریهگریه

وااااای چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بودناراحت.۲ هفته بدون کامپیوتر بودم.داشتم می مردم دیگه.ببخشید که بی خبر گذاشتم رفتم.قضیش مفصله.فقط اومدم بگم من خوبم و نگران نباشین.سرم خیلی شلوغه.به زودی میام قشنگ سر فرصت آپ می کنم.
گفتم بیام یه خبری بدم نگران نشین مخصوصا اون مهرزاد روانینیشخند.عشقمی یعنی مهرزاد.قلبدختر تو که موبایل منو داری خوب یه زنگ می زدی ببینی شاید مردم لا اقل مجلس ختمم رو بیای یه حلوایی خرمایی چیزی بزنی به بدننیشخند

خوب دیگه من برم.با اجازهبامن حرف نزن