خوب انقدر جواب واسه کامنتهاتون داشتم که نمی تونستم زیر خودش بنویسم.البته یه چیزای کوچولویی نوشتم ولی کلیات رو اینجا می گم.هر کی هم که واسه اون یکی پست نظر خواست بده تو نظرات همین پست بنویسه.
خوب یکی یکی جوابهاتون رو می دم و از خودم دفاع می کنم:

من توی اون پست انتخاب رشته هم گفتم که داروی همه جا رو زدم.ترتیب انتخاب رشته ام  هم اینطوری بود:
داروی تهران و بهشتی-دندان تهران و بهشتی-پزشکی تهران و بهشتی و ایران-

داروی اصفهان،زنجان،کرمانشاه،شیراز،تبریز،مازندران،مشهد،یزد،اهواز،کرمان-

دندان اصفهان-دندان شیراز-دندان قزوین-علوم آزمایشگاهی تهران و بهشتی و ایران-تغذیه بهشتی-فیزیوتراپی تهران و بهشتی و ایران و دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران-صنایع غذایی تهران و بهشتی-تغذیه اصفهان و ........تا انتخاب ۴۹ که دیگه این آخرا لیسانسای شیمی تهران بود.
خوب می بینین که من داروی همه جا رو زدم.فکرامم کرده بودم.حتی فکر تا اهواز رفتن رو هم کردم و از چند نفر که اونجا دانشجو بودن پرسیدم و گفتن با قطار رفت و آمدت راحته و فقط گرمه و آب و هواش خوب نیست.شما که می گین تو هنوز تکلیفت با خودت روشن نیست باید عرض کنم خدمتتون که خیلی هم روشنه.خیلی وقت هم هست که روشنه.من اگه داروسازی اینقدر واسم ارزش نداشت یه سال بیخود زندگی رو زهرمار خودم و خونوادم نمی کردم که قبول شم.خوب حالا شاید بگین چرا پس امسال لیسانسها رو هم زدی؟راستش من عمرا فکر نمی کردم کارم به لیسانس بکشه.من ۹۹ درصد مطمئن بودم که داروسازی زنجان رو دیگه قبولم.۹۹ درصد که می دونین چقدر درصد بالاییه نه؟اون لیسانسها رو هم به خاطر اون ۱ درصد زدم چون اونقدر این یک سال استرس و فشار روحی بهم وارد شد و از مچ دست گرفته تا معده و موی سر و پوست و چشم و اعصاب و سایر اعضای بدنم عیب کرد دیگه حاضر نبودم یه سال دیگه بمونم و پیر بشم سر درس.
خوب حالا می ریم سر بحث خوابگاه.اون موقع که من انتخاب رشته می کردم چون خیلی احتمال می دادم که زنجان قبول شم راجع به خوابگاه اونجا تحقیق کردم و خیلی خیلی خوب شنیدم ازش.واسه همین برام سخت نبود برم اونجا.اما از همون اول مامان بابام سر انتخاب شهرهایی به جز کرمانشاه و اصفهان و زنجان و ساری مشکل داشتن.کلی هم بحث و جدل پیش اومد سر همین.مثلا بابام می گفت حتی اگه رشته ای رو دوست نداری ولی تهرانه اول بزن.این که اینجا باشی صد برابر نوع رشته ارزش داره.اما من باز حرف خودم رو زدم و گفتم داروسازی باشه،هرجا می خواد باشه باشه.
حالا بگم از اون خاطرات وحشتناکی که بقیه برام گفتن از خوابگاه:
۱-دختر دوست مامانم شمال خوابگاه بوده.یه شب ساعت ۸ می رسه پشت در خوابگاه و می بینه برق قطعه و هرچی در می زده کسی در رو باز نمی کرده.بقیش رو یادم نیست که چیکار کرده ولی خودتون تصور کنین یه دختر جوون رو ساعت ۸ شب توی خیابون توی یه شهر غریب
۲-یکی از فامیلهامون یه شهری خوابگاه بوده می گفت هم اتاقیهاش از این دخترای معلوم الحال م*شر*وب خور جفنگ و اینا بودن.
۳-همون فامیلمون می ره خونه می گیره باز هم اتاقیهاش از این دخترای کثیف بی قید و بند بودن که این فامیلمون همه ظرفهای اونا رو می شسته و حرص نظافتشون رو می خورده
۴-همون فامیلمون تنها خونه می گیره،یه شب تو کل آپارتمان فقط این خونه بوده تنها،یه دزد تا پشت در آپارتمانش میاد و سعی می کنه با تنه زدن به در بیاد تو و اون فامیلمون با چاقو در حالی که تمام بدنش می لرزیده پشت در نشسته بوده که اون نیاد و ظاهرا یارو بی خیال می شه و می ره.فقط تصور کنین که می تونست بیاد تو.چی می شد به نظرتون؟
۵-بقیه تعریفها همون چیزاییه که خودتون می دونید.نمی دونم چند نفرتون وبلاگ نیلوفر(دانشگاه با طعم باران)رو می خونین.نیلوفر امسال به علت این که هم اتاقیهاش پول وصل کردن کولر رو نمی دادن رفت واسه خودش خونه دانشجویی گرفت.اونم به قول خودش با هزار تا تحقیق و این که تا شعاع یک کیلومتری خونش پسر مجرد نباشه و صاحبخونش آدم موجهی باشه و اینا.
پسرخالم فوق لیسانسش تبریز بود و توی خوابگاه.تازه پسر بود اونم از این پسرایی که به سختی کشیدن عادت داره و لوس و نازک نارنجی نیست.می گفت خیارشور خریده بودیم که سالاد الویه درست کنیم.من که رنده می کردم به تهش که می رسید یه تیکه کوچولو از تهش رو مینداختم دور.بعد اون هم اتاقیم اومده دعوا دعوا که اینایی که تو داری می ریزی دور رو بزاری رو هم نیم کیلو خیارشور می شه و ما پولش رو دادیم و...یا می گفت شبها می خوام درس بخونم مجبورم دور تا دور تختم رو پتو بزنم و با چراغ مطالعه درس بخونم که بقیه بیدار نشن.
به اینها اضافه کنین رفت و آمد رو.معلوم نیست توی این آمد و رفتها چه اتفاقاتی واسه آدم بیفته.ما ها هم که مطمئنا از اونایی نیستیم که ۳-۴ ماه یه بار بیایم خونه.
یکی از پسرهای فامیلمون هم که خونه دانشجویی گرفته بود می گفت پسر صاحبخونمون معتاده و همش میاد اینجا می کشه و....و مامانش اینا دم به دقیقه تن و بدنشون می لرزید که نکنه این پسر اونجا به راه خلاف کشیده بشه

اینا رو نوشتم چون خیلی ناراحت شدم که شما پیش خودتون فکر کردین من چه دختر لوسی هستم.خیلی خیلی ناراحت شدم.اتفاقا من از اون دختراییم که خیلی کم مامانی و باباییم.چون از بچگی مامانم یا واسه درسش میومد تهران و من با بابام تنها بودم یا شب کاری بود و من باید جای مامانم رو واسه خواهرم که اون موقع ۳-۴ سالش بود هم پر می کردم.هر جا خواستم برم مثل این دخترای لوس زنگ نزدم آژانس که بیاد دم در دنبالم و تا دم در خونه هم منو برگردونه.به خدا اینجا برف میومد نیم متر،بعد من ساعت ۶ صبح خودم تنها تا مدرسه پیاده می رفتم.تمام راهم هم سربالایی بود.بعد دختر همسایمون خیلی راحت آژانس می گیره هرجا خواست تشریفشو می بره.به خدا من جایی می خوام برم عمرا اگه با تاکسی برم.توی این عمر ۲۰ سالم ۶-۷ بار بیشتر تاکسی سوار نشدم.به جز سال پیش دانشگاهی که معمولا با دوستام بودیم و عجله داشتیم و مدرسمون مسیرش اتوبوس نداشت مجبور بودیم با تاکسی بریم.تازه اون موقعم من گاهی دوستام رو مجبور می کردم پیاده بریم یا اگه نمی اومدن خودم پیاده می رفتم.اگه جایی باشم که اتوبوس نباشه ترجیح می دم پیاده بیام تا با تاکسی دربست منو تا در خونه بیارن.همیشه هم شعارم این بوده که آدم باید تو زندگیش تا یه جاهایی به خودش سختی بده.چون هیچ کس از آیندش خبر نداره که چه چیزایی براش پیش میاد
اصلا هم از این دخترایی نیستم که به همه چی غر می زنن وایراد می گیرن.من دوسال کنکور داشتم یک بار با خانوادم سر کم کردن صدای تلویزیون یا کارای دیگه بحث نکردم.اگه سر و صدا بود من گوشمو می گرفتم و درس می خوندم نه این که برم اون بیچاره ها رو اذیت کنم.سال اول عید من به جای این که لوس شم و گریه زاری راه بندازم گفتم عیبی نداره شما برین کرمانشاه من نمیام.گناه نکردین که به خاطر من از تفریحتون بگذرین.که مامانم و خواهرم رفتن و بابام موند پیش من.همین طور اردیبهشتش دو تا عروسی بود که باز مامانم اینا رفتن و من تنها موندم تهران.می تونستم خیلی راحت با کولی بازی و لوس بازی مجبورشون کنم که نرن.اما این کار رو نکردم.سال دوم هم عید باهاشون رفتم که فکر نکنن به خاطر من توی این شهر زندانی شدن.
بله دوستانی که فکر کردن من خیلی نازنازیم بدونن که اینطور نیست.اکثرا هم آقایون اینو گفته بودن که خوابگاه که چیزی نیست.ولی تا دختر نباشین نمی تونین درک کنین که یه شهر دور رفتن چقدر سختی داره.تازه من که گفتم واستون.من از اوناییم که راحت گذشت می کنم و با بقیه کنار میام و تا حد زیادی حاضرم سختی رو به جون بخرم.

من و خیلی از دخترهایی که می گین دارن یه شهر دیگه درس می خونن و اتفاقی هم نمی افته براشون ممکنه واقعا چند سال خوابگاه رو بتونیم تحمل کنیم،اما واقعا اسمش تحمل کردنه و خیلی ها ضربه های زیادی می خورن که بعد ها صداش در میاد.حتی پسر ها هم همینطورن
فکر نمی کنم کسی رو پیدا کنین که از خوابگاه رفتن راضی باشه.ممکنه چیزی نگن یا حتی خیلی خاطرات خوبی هم تعریف کنن اما کیه که از دور شدن از خانوادش راضی باشه؟کیه که نخواد به جای غذاهای زخم معده آور دانشگاه غذای مامانش رو بخوره؟کیه که نخواد شب سرش رو روی بالش خودش و توی خونه خودش بزاره زمین؟اگه همچین کسی باشه خوب اون دیگه کسیه که توی خانوادش بهش سخت می گذشته و با اومدن به خوابگاه آزادی هاش بیشتر شده.اون قضیش فرق داره

این از این.واقعا نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم.ولی اعصابم خیلی خراب بود باید می نوشتم.شاید بگین خوب تو که اینا رو می گی چرا دیگه از ما می پرسی؟ازتون خیلی هم ممنونم که نظراتتون رو دادین.ولی واقعا ناراحت شدم که اینطوری راجع به من فکر کردین و گفتم اصلا سوای بحث پست قبلی بیام یه دفاعیه بنویسم واسه خودم.خیلی منو دست کم گرفتین شما
راستی اینم بگم که من هدفم اونقدر برام ارزش داره هنوز که با همه این حرفها واسه رسیدن بهش تا هرجا شده برم.اگرچه الان سازمان سنجش کاخ آرزوهام رو زد و ویران کرد.اما از دل همون ویرانه ها هزار تا آرزو و هدف جدید واسه من ساخته شد.من کم نمیارم.نباید کم بیارم.حقم رو ازشون می گیرم.به هر صورتی که خوشبخت بشم و با هر رشته ای که باشه یعنی حقم رو ازشون گرفتم و چزوندمشون.چون اونا هدفشون بدبخت کردن امثال ماهاست.اما به این هدف نمی رسن

اما راجع به کامنت نیما.واقعا نمی دونم شما چه پدر کشتگی با من داری؟این لحن کامنت دادنه؟اون از اون دفعه که خدا رو شکر من همش توی نتم و کامنتت رو زود دیدم و پاکش کردم وگرنه آبروت می رفت پیش همه.اینم از این دفعه.این چه حرفیه که راجع به رشته من می زنی؟چرا توهین می کنی بی ادب؟هی خواستم هیچی نگم و جوابت رو ندم چون عقیده دارم بی محلی بدترین جوابهاست اما این دفعه دیگه نتونستم.بحث توهین بود اونم به رشته ای که من پس فردا می خوام برم ثبت نام کنم توش.تو چی می فهمی آخه از رشته و دانشگاه.با اون کامنت اوندفعت شخصیت و سوادت کاملا برام معلوم شد.نظرت رو نگه دار برای خودت من بهش احتیاجی ندارم.محض اطلاعت هم بگم که اولا کامنت آخر رها توی پست قبل رو بخون.دوما علوم آزمایشگاهی فقط اون چیزایی که تو نوشتی نیست.اگه یه کم اطلاعات داشتی اینا رو نمی نوشتی.تازه اگرم اینی باشه که تو می گی، جهت اطلاع عرض می کنم که نمونه هایی که تو آزمایشگاه بررسی می شه در حد میکروسکوپیه.یه بشقاب که نمی زارن جلوت باهاش ور بری.می شینی جلوی میکروسکوپ و نمونه می بینی و اطلاعاتش رو استخراج می کنی.یه ذره سعی کن سوادت رو ببری بالا بعد بیا اینطوری نظر بده.اگه می خوای منو تحقیر کنی به خاطر رشتم عمرا اگه بتونی.عمرا عمرا عمرا.من عاشق علوم آزمایشگاهیم و اگه پاراگراف اولم رو بخونی می بینی که بعد از دارو سازی و رشته های دکترا،علوم آزمایشگاهی رو زدم نه مثلا تغذیه و فیزیو و اینا رو که می گن کلاسش بالاتره.هیچ رشته ای نیست که واسه آدم کلاس بیاره.این خود آدمه و اخلاق و رفتارش که واسه آدم شخصیت و کلاس و پرستیژ می سازه.مثلا خود تو الان ممکنه دکتر باشی یا مهندس باشی یا هر رشته به قول خودت باکلاسی.ولی با این کامنتت و اون کامنت قبلیت به کل شخصیت خودت رو زیر سوال بردی.
اونقدری ارزش نداشتی که واست این همه بنویسم اما واقعا از توهینی که کردی حالم بد شده و ضربان قلبم رفته بالا.باید جوابت رو می دادم

رها جون من عاشقتم