زبون
سلام به همه دوستان قديم و جديد
توي اين مدت كلي دوستاي وبلاگي جديد پيدا كردم كه ورودشون رو به خونه كوچيك و آروم خودم گرامي مي دارم
.
دو شنبه شب انتخاب رشتم رو وارد كردم.يك روز به پايان مهلت.البته چون فرداش مسافر بوديم ها!!!وگرنه ميذاشتم ساعت ۱۱:۵۹ سه شنبه شب
.اصولا به دقيقه نود علاقه داريم.اول داروها و دندون ها و پزشكي هاي تهران رو زدم.چون مامانم اينها اعتقاد دارن اين كه تهران باشي مهم تره تا اين كه چه رشته اي باشي.منم كه مطمئن بودم دندون و پزشكي تهران رو نميارم حرف گوش كن شدم(دقت كردين كه چرا حرف گوش كن شدم؟چون مي دونستم نميارم
)آخه به اون دوتا رشته علاقه اي ندارم(قضيه گربه و گوشت و دستش نمي رسه و اينا
)بعد از اونها داروي زنجان و كرمانشاه و شيراز و تبريز و مازندران و مشهد و يزد و اهواز و كرمان رو زدم.اولش مي خواستم كرمانشاه رو قبل از زنجان بزنم.اما يكي از فاميلامون زنجان پزشكي مي خونه.زنگ زد و اغفالم كرد و گفت زنجان خيلي باحاله و نزديك تهرانه و خوابگاهش خيلي خوبه و استادامون ماهن و ....و گفت كه قبل از كرمانشاه بزن.اين كه نزديك باشي بهتره تا اين كه پيش فاميلات باشي.بابامم كه باهاش موافق بود در نتيجه مينا اغفال مي شود و زنجان را اول مي زند.الان يه نموره پشيمونم.نمي دونم.شايدم خيرم تو اين بوده كه اينطوري بزنم.خودم كه خيلي به زنجان اميدوارم.فقط مي ترسم اين سازمان سنجش باز ديوونه بازي در بياره.از يكي شنيدم كه دو سه سال پيش با ۹۰۰ داروي هيچ جا قبول نشده.ولي يكي از فاميلامون مدير يكي از معروف ترين پيش دانشگاهي هاي تهرانه.اون خيلي اميدوارم كرد و گفت با رتبه تو كسي رو داشتيم كه داروي تهران قبول شده.چه مي دونم والا.بستگي داره بچه ها امسال گرايششون به چه رشته اي بوده باشه ديگه.ايشالا كه هيچ كس دارو نزده باشه
.بگو آمين.خلاصه...بعد از اونها هم پزشكي و دندون اصفهان و تبريز و شيراز رو زدم.بعد علوم آزمايشگاهي هاي تهران،تغذيه بهشتي،فيزيوتراپي تهران،صنايع غذايي تهران.آخرم ژنتيك اصفهان و شيمي هاي تهران رو زدم.كلا ۴۹ تا شد
سه شنبه هم رفتيم ولايت و عروسي داشتيم.
جاتون خالي خوش گذشت.آخر شب عروس مي خواست دسته گلش رو بندازه كه دختراي دم بخت بگيرن،هيچ كي رو نداشتيم كه دم بخت باشه.همه رفتن....فقط من مونده بودم كه اونم عروس خانوم گفت هنوز بچه اي بذار درست تموم شه
.آخرشم دسته گلش رو انداخت واسه پسراي فاميل داماد
.جالبیش اینه که همه بچه های فامیل در عرض این یه سال و نیم با هم به فکر ازدواج افتادن و رفتن.اصلا نفهمیدیم چی شد و کی به کی بود؟؟؟![]()
راستی یادم باشه یه سری عکس از ولایت بذارم براتون.ایشالا پست بعدی
واسه اين يه ماه آخر تابستون يه سري برنامه دارم كه اولين و مهم ترينش خوندن زبانه.اون شب داشتم فكر مي كردم من با اين وضع زبانم برم دانشگاه سوژه خنده همه مي شم.خيلي زشته يه دختر ۲۰ ساله زبانش اينجوري باشه
.من سوم راهنمايي كه بودم مي رفتم كلاس زبان ج هاد دان ش گ اه ي ش ه يد بهش تي.خيلي زبانم عالي شده بود.چون همش سر كلاس حرف مي زديم.اصلا هم از اين گرامر هاي خشك و رسمي درس نمي دادن.من كوچيكترين بودم تو كلاس.همه دانشجو بودن.آخي يادش به خير
.چقدر حال مي داد.يه دختره يه ترم اومد تو كلاسمون كه داروسازي مي خوند.اصفهاني بود.منم كه از همون عنفوان كودكي عشق اين رشته بودم.بهش گفتم اون دست راستت رو بكش رو اين سر ما بلكه ما هم قبول شيم.اونم هاج و واج مونده بود.
آخه من قد و قوارم درشت بود و به دانشجو ها مي خوردم.نمي دونست تازه راهنماييم.خلاصه دستشو كشيد رو سرم و ذوق نموديم.
يه دوست داشتم علوم سياسي مي خوند،يكيشون زيست دريا مي خوند،يكي تغذيه،يكي صنايع غذايي.خيلي خوب بود.كلاسامونم تو همون دانشگاه بود و كلي حال مي كردم با اون فضا و اون جو.اما به خاطر سنگینی درس ها دیگه نرفتم.خیلی حیف شد
.زبان فراره و سریع بخش زیادی از معلوماتم رو یادم رفت.کاش باز بتونم به اون حد برسونم خودم رو.
خوب دیگه با اجازه من برم.فعلا بای![]()



.يعني خاص كه بود ولي نمي شه اينجا بگم.ولي مديونين اگه فكر بد كنين ها!!!



!!!بعدم هر هر هر می خنده
.خوشحالم که فامیل هایی دارم که از خودم بیشتر به فکر هستن و استرس دارن و دعا کردن و الان خوشحالن از خوشحالی من.


یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!