زیاد نوشت!!

سلام سلام من اومدم بعد از دوهفته

خوبین؟این دو هفته حسابی سرم شلوغ بود.
چهارشنبه که کار خاصی نکردیم مثل هر روز تا لنگ ظهر خوابیدم و بعد هم تی وی و ناهار و کامی و شام و خواب.پنج شنبه عصر با مامانم و خواهرم رفتیم تجریش و من یه گردنبند واسه اون دوستم که ۲۲ تیر می خواست بره توی ۱۸ سالگی خریدم.البته همونجا خودم و مامانم احساس کردیم از اون جنس هاییه که ممکنه سیاه شه اما دل رو زدیم به دریا و خریدیمش.آخه دوستم تولد نگرفته بود واسه همین گفتم یه چیز کوچولوی تقریبا ارزون بگیرم که فقط بدونه یادش بودم.اما خدایی این دوستم رو خیلی دوست دارم.احساس می کنم اونم منو خیلی دوست داره.چون یه رابطه فامیلی خیلی دور هم داریم واسه همین خیلی صمیمی هستیمو و کسایی هستیم که راز دار همیم و حرفها و درد دل هامون رو به هم می گیم.واسه همینم به مامانم گفتم اگرم سیاه شد عیبی نداره اون خودش می دونه چقدر دوستش دارم.خودمم دنبال مانتو بودم که هرچی گشتیم چیز مناسبی پیدا نکردیم.
جمعه شب هم با خالم اینها رفتیم پارک نیاوروون و من بدینوسیله یکی دیگه از اون کارهایی رو که برنامه ریزی کرده بودم تابستون انجام بدم انجام دادم.البته نصف زمان بیرون بودنمون توی ترافیک و گرما گذشت و کمی تا قسمتی خوش گذرونیمون رو کم کرد.واقعا شلوغ بود.اما بگین شام چی خوردیم؟ساندویچ زبوووووون.وای من که فکر می کردم عمرا اگه بخورم.اما خوب چون چیز دیگه ای نبود که بخورم مجبور شدم و خوردم و خیلی هم چیز بدی نبود.البته علتش این بود که توی ساندویچ بود و کلی گوجه و کاهو داشت و از همه مهمتر شب بود و من نمی دیدم که چی دارم می خورم.وگرنه حتی از فکر خوردن زبون یه گوسفند هم مو به اندامم سیخ میشه.من که در عمرم تا اون روز لب به هیچ نوع کله پاچه ای نزده بودم.
یک شنبه صبح رفتم کلاس و کادوی دوستمم بهش دادم و کلی خوشش اومد و سورپرایز شد.چون تولدش دیروزش بود و من زنگ زدم بهش تبریک گفتم اما نگفتم که واسش کادو خریدم.در نتیجه خیلی ذوق کرد و گفت من عاشق این زلم زیمبوهام.ظهر هم اومدم خونه و دوش گرفتم و رفتم خونه خالم.چون اون یکی خالم از کرمانشاه اومده بودن.بعد از ۹ ماه دخترخالم رو دیدم و کلی ذوقیدیم.اون روز هم به حرف و تعریف گذشت و شب هم اومدیم خونه خودمون.
دوشنبه باز من و خواهرم رفتیم خونه خالم تلپ شدیم و نهار هم اونجا بودیم و شب همه رفتیم یه پارک نزدیک خونمون که هم خیلی خلوت بود هم خیلی خنک و بسی لذت بردیم.کلی هم از این دستگاه ها کار کردیم.از این قرمز و زردهایی که مال بدن سازین و الان تقریبا تو همه پارک ها گذاشتن.خیلی حال داد.بدمینتون هم بازی کردیم و با دخترخاله ها و پسر خاله هام کلی گفتیم و خندیدیم.جای همتون خالی بود.
سه شنبه صبح هم که باز ایروبیک داشتم و ظهر هم چون دوش حموممون خراب بود نتونستم برم حموم و به همین خاطر نرفتم خونه خالم و یه نفس راحتی کشیدن از دستم(بیچاره من مظلوم ساکت)شب هم ما و خونواده دو تا خالم و خونواده شوهر خالم که جمعا با هم ۶۰ نفری می شدیم رفتیم یه رستورانی در یکی از مناطق تفریحی در کوهپایه های البرز(خودم رو کشتم که نفهمین کجا بود)و تقریبا ۴-۵ ساعتی اونجا بودیم و اونام جوون های فامیلشون زیادن و درنتیجه حسابی خوش گذشت و خندیدیم و بازی کردیم.صاحب رستوران هم آشنا بود واسه همین مشکل گیر دادن نداشتیم.آخر شب هم دسته جمعی آهنگ از اون بالا داره میاد یه دسته حوری(مال فیلم اخراجی ها)رو دسته جمعی اجرا کردیم و صدای همه رو در آوردیم اما خودمون حسابی خندیدیم.ساعت ۲ رسیدیم خونه و خوابیدیم
چهارشنبه همه دعوت بودن خونه ما.راستی روز پدرتون مبارک بابا های گل.ان شاالله که سایتون یه عمر بالای سر بچه هاتون باشه.خلاصه.اون روز هم کلی خوش گذشت.عصرش هم رفتیم پارک گفت و گو.بعد که خواستیم بیایم،اون جایی که ماشینمون رو پارک کرده بودیم دیدیم یه ماشینی به صورت دوبله پارک کرده و ما راه بیرون اومدن از پارک رو نداریم.ماشینش هم یه کمری بود با پلاک س ی ا س ی.خلاصه ما هر کاری کردیم که صدای دزدگیرش رو در بیاریم نشد.به خدا دیگه کم مونده بود ماشین رو راه ببریم.اما ماشاالله حساسیت دزدگیر در حد جلبک.پارک گفت و گو هم که سر و ته نداره.مونده بودیم چیکار کنیم.بقیه با ماشین هاشون رفتن و من و بابام و دختر خالم موندیم.خلاصه بعد از نیم ساعت چند نفر خوشحال و خندون اومدن طرف ماشین.ما هم که عصبی.تو اون گرما دیگه کلافه شده بودیم.من و بابام شروع کردیم داد و بیداد.البته داد و بیداد واقعی نه ها.حرف زدن با صدای بلند(!) چون گفتیم سفیرن و زشته خودمون رو خراب کنیم.من می گفتم آقا مال کدوم سفارتین من فقط بدونم کجایی هستین.اون خانومه هم همینجوری من رو نگاه می کرد.می فهمید چی می گم ها.یه جوری چپ چپ نگام می کرد که نگو.منم گفتم واقعا که..با این حرکتتون فرهنگ کشورتون رو نشون دادین.هر کدومشون هم یه مدلی بودن که دقیق نمی شد بگی کجایی بودن.یه خانومه بور و سفید بود مثل اروپایی ها،آقاهه شبیه قزاقستانی ها بود،یه خانوم دیگه هم بود که شبیه عرب ها لباس پوشیده بود.خلاصه که کلی داد و بیداد کردیم و اون ها هم در کمال خونسردی بدون هیچ پوزشی سوار شدن و رفتن.تازه طلبکار هم بودن.واه واه.بابام گفت آقاهه گفته پاکستانی هستیم.اما بهشون نمی خورد.اون وقت هی می گن ایرانی ها فرهنگ رانندگی ندارن.خلاف از این تابلوتر؟اونم یه سفیر که مثلا تو کشورش یه برتری داشته به بقیه که سفیر شده.واقعا که.خلاصه که اینم از این.تو راه برگشت هم که کلی ترافیک بود مخصوصا دم پارک ملت.هر جوری بود اومدیم خونه و شام خوردیم و به جز دختر خاله هام بقیه رفتن خونه اون یکی خالم.من و دختر خالم هم تا ساعت ۳:۳۰ نشستیم و کلی حرف زدیم.پنج شنبه صبح هم رفتیم خرید و من و دختر خالم دوتا مانتو عین هم خریدیم.خیلی گوگولین.صورتی راه راه و خنک.بهترین چیزش هم این بود که یقه نداشت  و در عوض جیب داشت.قیمتش هم خوب بود.حالا خوبه توی یه شهر نیستیم وگرنه عین بچه پر و رشگا هی ها می شدیم.
جمعه عصر امتحان پزشکی آزاد رو داشتم.خوب بود.من که سه هفته بود لای کتاب ها رو باز نکرده بودم.اما بیشترش یادم بود خوشبختانه.من خوشحال رو بگین که یادم رفت وقتی میام بیرون برچسب روی صندلیم رو بکنم.البته شمارم تقریبا یادمه.با شماره شناسنامه هم نتیجه ها رو می دن.اما خیلی جالبه اصلا اصلا حواسم نبود.بعدش هم که از اونجا تا خونمون رو خودم تهنا پیاده اومدم(به دلیل مسائل امنیتی نمی تونم بگم کجا).اما یه ساعتی طول کشید.ولی خیلی خوب بود.چون چند روز بود ایروبیک نرفته بودم و هر شبم یا مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم و شب ها شام خورده بودم،کلی احساس خطر کردم و تصمیم گرفتم پیاده بیام.خیلی هم خوش گذشت بهم چون یه تیکه از مسیرم توی خیابون ولیعصر بود و منم که عاشق این خیابونم.شب هم رفتیم دیدن داییم اینها که سر راه مشهدشون اومده بودن تهران.

دیروز با اون دوستم که الان ۱۸ سالش شده!!!!!رفتیم واسه تعلیم رانندگی ثبت نام کردیم.۵ جلسه آیین نامه داره که دیروز اولیش بود و امروز هم جلسه دومش.اون آقا پلیسه هم که میاد بهمون آموزش می ده انقدر باحاله.یه کم آرومه و یه حس مخصوصی رو به آدم می ده.اصلا هم خشک و جدی نیست.پس فردا هم امتحان آیین نامه مقدماتی داریم.۱۵۰ صفحه از کتاب رو باید بخونیم.به نظرم آسونه.فقط این سرعت ها حفظ کردنش سخته.وگر نه تابلو ها رو که بیشترش رو بلدم.حق تقدم رو هم امروز خیلی خوب گفت و کاملا یاد گرفتم.

خوب ببخشید خیلی زیاد شد.امیدوارم چشماتون سالم باشه.اگه از اینجوری نوشتنم خسته می شین بگین ها.آخه مامانم میگه اینا چیه می نویسی مردم که بیکار نیستن بیان بخونن.به دردشون هم نمی خوره.واقعا اینجوریه؟آخه من خودم از این جور وبلاگ ها که خاطرات روزانه شون رو می نویسن خوشم میاد.واسه همینم خودم روزانه می نویسم.دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید

بیکاری هم بد دردیه!!!

سلام به همه
وای خدا جون بی کاری هم بد دردیه ها.آدم هر چقدر هم که بخوابه و تی وی ببینه و کتاب بخونه و تو اینترنت بچرخه بازم بیکاره.پریروز دیگه از بی کاری اعصابم خورد شده بود یهو زد به سرم که بشینم درس بخونم.اما بعدش حالم از خودم به هم خورد و گفتم دختر خجالت بکش،حیا کن.این کارهای قبیح و به دور از شان چیه می کنی؟و باز برگشتم پای کامی جون خودم

جمعه صبح که تا ۱۰ تخت خوابیدم.بعدش هم تمام صبح رو مشغول خوندن رمان بادبادک باز بودم.ظهر هم ساعت ۳ بعد از کلی لوس کردن خودم و گریه و زاری که من نمی خوام برم و از این حرفها،به زور مامی جان و بابام رفتم کنکور غیر پزشکی آزاد رو دادم.کمی تا قسمتی مسخره بود مخصوصا ادبیات و معارفش که واقعا خنده دار بود.۴۵ دقیقه هم زودتر اومدم بیرون چون اصلا حوصله نداشتم.به احتمال ۷۰ درصد ادبیات و معارف رو ۱۰۰ می زنم و همون دو تا کافیه که قبول بشم.بعد از آزمون هم اومدم خونه و لباسهام رو عوض کردم و رفتیم دیدن خالم اینها که از خارجه تشریف آوردن و عکسای عروسی هایی که خالم نبودن رو با هم دیدیم و شب هم برگشتیم خونه.من باز بادبادک باز خوندم تا ساعت ۱.شنبه صبح هم پا شدم باز بادبادک باز خوندم و تمومش کردم.وای خداجونم عالی بود این کتاب،فوق العاده بود،اگرچه غم انگیز بود اما خوب خیلی موثر بود که افغانستان و افغانی ها رو بیشتر بشناسم.اونقدر من رو جذب خودش کرد که نمی تونستم زمین بذارمش.تمام مدت تو فکرش بودم.توصیف های قشنگی داشت به طوری که کاملا آدم رو پرتاب می کرد توی همون فضاها و مکان های داستان.حالا هم باید هزار خورشید درخشان رو بخونم ببینم اون چطوره.البته ترجمه خوب این کتاب هم واقعا موثر بود.من ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده رو خوندم.بهتون پیشنهاد می کنم بخونین،ضرر نمی کنین

شنبه تا عصر بیکار بودم.یک شنبه عصر هم با دوستم رفتیم برای تعلیم رانندگی پرسیدیم.دوستم ۲۲ تیر می ره توی ۱۸ سال.خانومه هم بهش گفت شما باید ۲۳ تیر بیای.انقذه ناراحن شدیم.من بهش می گفتم آخیییییی کوچولو.هنوز زیر ۱۸ سالی ها!!!اما خیلی برامون عجیب بود چون چیز دیگه ای به ۱۸ سالگیش نمونده.از همین الانم که نمی خواد بشینه پشت فرمون.چون خانومه گفت اول ۵ جلسه آموزش آیین نامه است بعد ۱۰ جلسه آموزش شهر.خلاصه که باید تا شنبه صبر کنیم تا خانوم تشریف ببرن تو ۱۸ سال.
دیروز هم کلا بی کار بودم.البته ظهر سالاد درست کردم و عصر هم ظرف های ناهار رو شستم و آشپر خونه رو مرتب کردم(دست بزنین به افتخارم،خانوم شما که اون ته سالنی محکم تر دست بزن،دستا شله)
امروز هم با همون دوست زیر ۱۸ سالم و مامانش رفتیم اولین جلسه ایروبیک.البته واسه من و دوستم جلسه اول بود.اینجا کلاسش اول دوم نداره از هر وقت که بری همون کار ها رو باهات تمرین می کنن.خیلی عالیه و واقعا توی روحیه موثره.چون حرکت ها سریعه و با آهنگ های شاد هم هست،اینه که واقعا آدم رو سر حال میاره.اما خوب ما آمادگی چندانی نداشتیم و این یه ساله همش درس و بخور و بخواب.واسه همین کلی خسته شدیم و دوستم هم همش از زیر حرکت ها در می رفت که مربیمون بهش جریمه داد و گفت اونایی رو که نرفتی باز باید انجام بدی.من که واقعا جدیدا به شدت کم میارم توی تحرک زیاد.این پله های خونمون رو مثل پیر زنها با کلی نفس نفس میام بالا.واقعا از خودم و این همه بی تحرکی و این عدد نجومی وزنم خجالت می کشم.شانس آوردم باز قدم یه کم بلنده وگرنه الان مامانم اینا باید قلم می دادن رو زمین.اما خوب خیلی امیدوارم که با همین ورزش و رژیم و اینا وزنم کمتر بشه.مربیمون اونجا وزن و اندازه هامون رو گرفت و من بسی شرم آگین شدم.البته خودش و مسئول اونجا بهم امیدواری دادن و گفتن اصلا چاق نیستی و من بسی ذوق نمودمالانم که اومدم خونه و یه کم کوزت بازی انجام دادم و باز اومدم سراغ کامی جون خودم.تا ببینم روزهای بعد چی می شه و چیکار می کنم تا از این بیکاری بیام بیرون.

با اجازه،خداحافظتون

من رها شدم

سلااااااااااااااام
چطورین گوگولیای خوشمل من؟؟؟؟
چه خبرا؟ما رو نمی دیدین خیلی خوشحال بودین ها نه؟

من الان یک عدد مینای ذوق مرگ هستم.آخه یه هفته پیش کنکورم رو دادم و این یعنی حد اقل ۲ ماه عشق و صفا و الافی.وااااااااااااای نمی دونین چقدر حس آزادی خوبه.حس این که کنترل تی وی رو بگیری دستت و این ۷ تا کانال رو هی بری و بیای و هیچ کس هم بهت نگه پاشو برو درست رو بخون.حس این که دیگه مجبور نباشی با عجله و توی یه ربع وقت استراحتت همشهری جوان رو تند تند ورق بزنی و به خاطر درس از اون همه حس نابی که خوندن یه یادداشت نویسنده های همشهری جوان بهت می ده بگذری.حس این که بشینی جلوی کامی و دستت رو بزنی زیر چونت و با لذت وبلاگ بخونی و یاهو ۳۶۰ بر و بچز رو زیر و رو کنی و به فکر درس نباشی.حس این که موقع خواب به درس های نخونده و برنامه های انجام نشده اون روزت و برنامه های فردات و این که کی بری کلاس و چی تست بزنی و چی بخونی و چیکار کنی فکر نکنی و عوضش به جاهایی که می خوای با دوستات بری و مهمونی هایی که قراره بری و مهمون هایی که از کرمونشاه و از خارج می خوان بیان و گشت و گذار و عروسی و پیک نیک و همه این چیزای خوب خوب فکر کنی.حتی به این فکر کنی که فردا همه خونه رو واسه مامانت بسابی و جارو بزنی و اتاقت رو جمع کنی و آخر شب خسته و کوفته بشی هم لذت داره و از فکر تست و درس و جزوه به مراتب بهتره.
عرضم به خدمتتون که بنده تا ساعت ۱۱ شب قبل از کنکور مشغول درس بودم.البته درس خوندن نبود.کتابهام رو ورق می زدم و نکته های مهمی رو که مشخص کرده بودم می خوندم.ساعت حدودا ۹ شب بود که به شدت استرس گرفتم.چون یه سری مباحث رو که گذاشته بودم روز آخر یه نگاهی بندازم نرسیده بودم بهشون و می دونستم هم که نمی رسم.خلاصه دست به دامان مادر جان شدیم.یه کمی هم ننر شدم و اشک ریختم و مامانم هم کلی دلداریم داد و گفت که می ذاری سال بعد و این چیزا مهم نیست و کلی مثال نقض که هرکی رشته خوبی خونده خوشبخت نشده و از این صحبت ها.و تا حد زیادی آروم شدم.شب هم دوش گرفتم و تی وی دیدم ولی اصلا دلم نمی خواست بخوابم چون می دونستم اگه بخوابم زودتر فردا می شه.خلاصه با تهدید مامانم حدود ساعت ۱ بود که خوابیدم(مسخره نکنین ها.بغل مامانم خوابیدم)خلاصه صبح هم ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم اما از اون همه استرس شب قبل خبری نبود.نمی دونم چرا.شاید می دونستم دیگه الان استرس هیچ دردی رو دوا نمی کنه.خدا رو شکر همه بچه ها حوزمون یه جا بود و اونجا هم یه دانشگاهی بود که درست سر خیابونمونه و هیچ چیز از این بهتر نمی شد.خلاصه با مامانم و خواهرم و ۲ تا از دوستام و مامان یکیشون پیاده رفتیم تا حوزه.رفتیم تو و نشستیم و ساعت ۸ امتحان شروع شد.خیلی آروم بودم و اصلا به استرس و اینا فکر نمی کردم.فقط سعی می کردم اون چیزایی رو که مشاورمون گفته بود مو به مو انجام بدم.و می دونم که این آرامش بی اندازه رو از دعاهای شما عزیزام دارم.شک ندارم که این طوریه.من از همه خواسته بودم برام از خدا آرامش بخوان و اون آرامش رو به معنای واقعی حس کردم.حتی انرژی مثبت اونایی که برام دعا می کردن رو هم می فهمیدم و یه دفعه یادشون میومد توی ذهنم و می فهمیدم دارن واسم دعا می کنن.عمومی ها رو شکر خدا راضی بودم.البته صحیح نکردم.یعنی جرئتش رو ندارم و دلم نمی خواد این چند هفته رو به کام خودم تلخ کنم.
زمین شناسی سخت بود.اونم واسه ماهایی که از تابستون زمین خونده بودیم.یه کم اعصابم خورد شد اما خودم رو دلداری می دادم که همه صفر و حتی منفی می زنن من که دیگه ۲۰ درصد رو می زنم اونم خودش خوبه.ریاضی به نظرم خوب بود و من از ۳۰ تا تقریبا ۱۳ تا رو جواب دادم.زیست یه کم سخت بود.یعنی واقعا نمی دونم چطوری بود.زدم دیگه،تا ببینیم چه گلی کاشتم.فیزیک هم به نظرم سخت بود اما شیمی بد نبود و اون رو هم زیاد جواب دادم و حالا ترس برم داشته که نکنه اون همه که زدم نمره منفیم زیاد شه.خلاصه که نمی دونم.باید تا مرداد صبر کنم چون واقعا نمی دونم چطور دادم.اکثرا که می گن خوب ندادیم.
سر ریاضی که بودیم یهو چندتا عکاس و فیلمبردار اومدن تو کلاس و چیلیک چیلیک عکس گرفتن و فیلم گرفتن و بعدشم یه آقایی که می دونستم یه وزیر و وکیلیه اما نمی دونستم چیکارست اومد و بر امتحان ناعادلانه ای که حاصل ۱۲ سال تلاشمون بود نظارت کرد که بعدا فهمیدم وزیر علوم بوده.ظهر هم یه لحظه توی اخبار نشونمون دادن و بسی ذوقیدیم
خودم پیاده برگشتم خونه و آبگوشت خوشمزه مامان جان را بلعیدیم و چرتی زدیم و تی وی دیدیم و با کلی از فامیلای گل و مهربون که زنگ زده بودن از احوال من خبر بگیرن حرفیدیو و اس ام اسیدیم!!!عصر هم رفتم مانتو و روسری خریدم و شب هم وسایل سفر شمال رو چیدیم و شنبه صبح عازم شمال شدیم تا همین چهارشنبه.هوا هم خدا رو شکر خوب بود و یه خستگی ای در کردیم.چهارشنبه عصر و امروز صبح هم تمام مشغول جمع آوری و لباس شستن بودم(همون کوزت بازی خودمون).عصر هم با سه تا از دوستام رفتیم بیرون و یه کم حرفیدیم و رفتیم کافی شاپ و الکی الکی نفری ۳۵۰۰ پیاده شدیم.بعد هم رفتم از اون کتابفروشی که همیشه عاشقش بودم اما یکی دو بار بیشتر توش نرفته بودم رمان بادبادک باز رو خریدم و تا حالا ۹۰ صفحه اش رو خوندم.تا حالا که خیلی قشنگ بوده.شنبه هم می رم دنبال گواهی نامه.کسی می دونه چجوریه مراحلش؟کمک لطفا

خلاصه اینم از این یه هفته و اندی ما.ببخشید خیلی پر چونگی کردم.از همتون به خاطر دعاهاتون ممنونم تک تکتون رو سر کنکور به یاد می آوردم.عاشقتونم و خوشحالم که دوستای مجازی به این خوبی دارم

این دفعه دیگه زود بر می گردم

اضافه شده در شنبه ساعت۱۲ ظهر:الان فهمیدم دیروز تولد وبلاگم بوده.وبلاگ جونم ۲ سالگیت مبارک عزیزم