من رها شدم
چطورین گوگولیای خوشمل من؟؟؟؟
چه خبرا؟ما رو نمی دیدین خیلی خوشحال بودین ها نه؟
من الان یک عدد مینای ذوق مرگ هستم
.آخه یه هفته پیش کنکورم رو دادم و این یعنی حد اقل ۲ ماه عشق و صفا و الافی.وااااااااااااای نمی دونین چقدر حس آزادی خوبه.حس این که کنترل تی وی رو بگیری دستت و این ۷ تا کانال رو هی بری و بیای و هیچ کس هم بهت نگه پاشو برو درست رو بخون.حس این که دیگه مجبور نباشی با عجله و توی یه ربع وقت استراحتت همشهری جوان رو تند تند ورق بزنی و به خاطر درس از اون همه حس نابی که خوندن یه یادداشت نویسنده های همشهری جوان بهت می ده بگذری.حس این که بشینی جلوی کامی و دستت رو بزنی زیر چونت و با لذت وبلاگ بخونی و یاهو ۳۶۰ بر و بچز رو زیر و رو کنی و به فکر درس نباشی.حس این که موقع خواب به درس های نخونده و برنامه های انجام نشده اون روزت و برنامه های فردات و این که کی بری کلاس و چی تست بزنی و چی بخونی و چیکار کنی فکر نکنی و عوضش به جاهایی که می خوای با دوستات بری و مهمونی هایی که قراره بری و مهمون هایی که از کرمونشاه و از خارج می خوان بیان و گشت و گذار و عروسی و پیک نیک و همه این چیزای خوب خوب فکر کنی.حتی به این فکر کنی که فردا همه خونه رو واسه مامانت بسابی و جارو بزنی و اتاقت رو جمع کنی و آخر شب خسته و کوفته بشی هم لذت داره و از فکر تست و درس و جزوه به مراتب بهتره.
عرضم به خدمتتون که بنده تا ساعت ۱۱ شب قبل از کنکور مشغول درس بودم
.البته درس خوندن نبود.کتابهام رو ورق می زدم و نکته های مهمی رو که مشخص کرده بودم می خوندم.ساعت حدودا ۹ شب بود که به شدت استرس گرفتم
.چون یه سری مباحث رو که گذاشته بودم روز آخر یه نگاهی بندازم نرسیده بودم بهشون و می دونستم هم که نمی رسم.خلاصه دست به دامان مادر جان شدیم.یه کمی هم ننر شدم و اشک ریختم
و مامانم هم کلی دلداریم داد و گفت که می ذاری سال بعد و این چیزا مهم نیست و کلی مثال نقض که هرکی رشته خوبی خونده خوشبخت نشده و از این صحبت ها.و تا حد زیادی آروم شدم.شب هم دوش گرفتم و تی وی دیدم ولی اصلا دلم نمی خواست بخوابم چون می دونستم اگه بخوابم زودتر فردا می شه
.خلاصه با تهدید مامانم حدود ساعت ۱ بود که خوابیدم(مسخره نکنین ها.بغل مامانم خوابیدم![]()
![]()
)خلاصه صبح هم ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم اما از اون همه استرس شب قبل خبری نبود.نمی دونم چرا.شاید می دونستم دیگه الان استرس هیچ دردی رو دوا نمی کنه.خدا رو شکر همه بچه ها حوزمون یه جا بود و اونجا هم یه دانشگاهی بود که درست سر خیابونمونه و هیچ چیز از این بهتر نمی شد.خلاصه با مامانم و خواهرم و ۲ تا از دوستام و مامان یکیشون پیاده رفتیم تا حوزه.رفتیم تو و نشستیم و ساعت ۸ امتحان شروع شد.خیلی آروم بودم و اصلا به استرس و اینا فکر نمی کردم
.فقط سعی می کردم اون چیزایی رو که مشاورمون گفته بود مو به مو انجام بدم.و می دونم که این آرامش بی اندازه رو از دعاهای شما عزیزام دارم![]()
![]()
.شک ندارم که این طوریه.من از همه خواسته بودم برام از خدا آرامش بخوان و اون آرامش رو به معنای واقعی حس کردم
.حتی انرژی مثبت اونایی که برام دعا می کردن رو هم می فهمیدم و یه دفعه یادشون میومد توی ذهنم و می فهمیدم دارن واسم دعا می کنن.عمومی ها رو شکر خدا راضی بودم.البته صحیح نکردم.یعنی جرئتش رو ندارم و دلم نمی خواد این چند هفته رو به کام خودم تلخ کنم.
زمین شناسی سخت بود
.اونم واسه ماهایی که از تابستون زمین خونده بودیم.یه کم اعصابم خورد شد اما خودم رو دلداری می دادم که همه صفر و حتی منفی می زنن من که دیگه ۲۰ درصد رو می زنم اونم خودش خوبه.ریاضی به نظرم خوب بود و من از ۳۰ تا تقریبا ۱۳ تا رو جواب دادم.زیست یه کم سخت بود.یعنی واقعا نمی دونم چطوری بود.زدم دیگه،تا ببینیم چه گلی کاشتم.فیزیک هم به نظرم سخت بود اما شیمی بد نبود و اون رو هم زیاد جواب دادم و حالا ترس برم داشته که نکنه اون همه که زدم نمره منفیم زیاد شه.خلاصه که نمی دونم.باید تا مرداد صبر کنم چون واقعا نمی دونم چطور دادم.اکثرا که می گن خوب ندادیم.
سر ریاضی که بودیم یهو چندتا عکاس و فیلمبردار اومدن تو کلاس و چیلیک چیلیک عکس گرفتن
و فیلم گرفتن و بعدشم یه آقایی که می دونستم یه وزیر و وکیلیه اما نمی دونستم چیکارست اومد و بر امتحان ناعادلانه ای که حاصل ۱۲ سال تلاشمون بود نظارت کرد
که بعدا فهمیدم وزیر علوم بوده.ظهر هم یه لحظه توی اخبار نشونمون دادن و بسی ذوقیدیم![]()
![]()
![]()
خودم پیاده برگشتم خونه و آبگوشت خوشمزه مامان جان را بلعیدیم![]()
و چرتی زدیم و تی وی دیدیم و با کلی از فامیلای گل و مهربون که زنگ زده بودن از احوال من خبر بگیرن حرفیدیو و اس ام اسیدیم![]()
!!!عصر هم رفتم مانتو و روسری خریدم و شب هم وسایل سفر شمال رو چیدیم و شنبه صبح عازم شمال شدیم تا همین چهارشنبه.هوا هم خدا رو شکر خوب بود و یه خستگی ای در کردیم.چهارشنبه عصر و امروز صبح هم تمام مشغول جمع آوری و لباس شستن بودم(همون کوزت بازی خودمون)
.عصر هم با سه تا از دوستام رفتیم بیرون و یه کم حرفیدیم و رفتیم کافی شاپ و الکی الکی نفری ۳۵۰۰ پیاده شدیم![]()
.بعد هم رفتم از اون کتابفروشی که همیشه عاشقش بودم اما یکی دو بار بیشتر توش نرفته بودم رمان بادبادک باز رو خریدم و تا حالا ۹۰ صفحه اش رو خوندم.تا حالا که خیلی قشنگ بوده.
شنبه هم می رم دنبال گواهی نامه.کسی می دونه چجوریه مراحلش؟کمک لطفا![]()
خلاصه اینم از این یه هفته و اندی ما.ببخشید خیلی پر چونگی کردم.از همتون به خاطر دعاهاتون ممنونم تک تکتون رو سر کنکور به یاد می آوردم.عاشقتونم و خوشحالم که دوستای مجازی به این خوبی دارم![]()
![]()
این دفعه دیگه زود بر می گردم
اضافه شده در شنبه ساعت۱۲ ظهر:الان فهمیدم دیروز تولد وبلاگم بوده.وبلاگ جونم ۲ سالگیت مبارک عزیزم![]()
![]()
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!