روزی که دست و دل من به نوشتن نمی رفت!!
خوب!
نمی دونم باز چم شده که دست و دلم به نوشتن نمی ره!از وقتی پست قبل رو نوشتم نوشتن پست بازی رو هم شروع کردم چون با سابقه ای که از خودم در نوشتن خاطرات گذشته سراغ داشتم می دونستم که یه طومار خواهد شد و یک شبه نمی شه نوشتش.ولی هنوز حتی به سه سالگیم هم نرسیدم.هی می نویسم و هی پاک می کنم!تازه اونهاییم که نوشتم اصلا به دلم نمی چسبه!
این روزا بیشتر وقتم رو به خوندن و فیلم دیدن و آهنگ گوش دادن می گذرونم.رمان همسایه ها از احمد محمود رو تموم کردم.خیلی قشنگ بود.حال و هوای انقلابی دلچسبی داشت.البته آخرش رو نپسندیدم.شاید چون هممون عادت کردیم پایان کتابها خوب و خوش باشه و این کتاب پایانش چندان خوش نبود و یه جوراییم رفته بود تو فاز پایان باز!
رمان ربه کا رو هم بالاخره تموم کردم.می گم بالاخره چون این کتاب رو فکر کنم دوم راهنمایی بودم که خریدم ولی اون موقع فکر می کردم نثرش برام سنگینه و همیشه یه صفحش رو می خوندم و نمی فهمیدم چی گفته واسه همین ادامه نمی دادم.ولی الان فهمیدم نثرش سنگین نبوده!ترجمش یه جورایی افتضاح بوده که من نمی فهمیدمش!!وگرنه من آنم که رستم بود پهلوان!!بابا لنگ دراز رو تازه کلاس اولم تموم شده بود که خوندم!![]()
یه چیزیم بگم بهم نخندین!!تازه یکی دو ماه پیش بود که فهمیدم آن شرلی مجموعه ۸ جلدیه و توی جلد اول تموم نمی شه!خوب به من چه
؟؟!!اگه ته کتاب اول می گفت منم می رفتم بقیش رو می خوندم دیگه!!ولی خوب حالا هم دیر نیست.فعلا که به همت صبا و کتابخونه مدرسشون از وقتی امتحانام تموم شده جلد ۲ و ۳ رو خوندم و الان به نیمه جلد ۴ رسیدم.به نظرم هم بهتر شد که الان این جلد ها رو خوندم.جلد یک رو زمانی خوندم که خودم همسن و سال اون موقع آن شرلی بودم و از خیلی جهات باهاش همذات پنداری می کردم.و بقیه رو الان خوندم که آنی مثل من دانشجو شده و بازم می تونستم خیلی چیزایی که می گه رو کاملا درک کنم!ولی خوب الان دیگه داره می ره تو فاز عشقولانه و بادا بادا و اینا!!به نظرتون الان بخونمش؟؟؟شاید مورد همذات پنداریش هم پیش اومد!خدا رو چه دیدید
؟؟(مدیونین اگه فکر بد بکنین!!!!!!!)
فیلم هایی هم که دیدم آواز گنجشک ها بود که قشنگ بود مخصوصا منظره هاش و تیکه های عشقولانه رضا ناجی با زنش(عزیییییزم)
کتاب قانون بود که واقعا قشنگ بود به نظرم و فکر سفر به لبنان رو بدجوری توی سرم انداخت.یه تیکه اش هم که خیلی خوشم اومد اولای فیلم بود که داشت خیابونای بیروت رو نشون می داد.اول یه بیلبورد تبلیغاتی رو نشون داد که عکس یه دختر ب.ی.ح.ج.ا.ب روش بود و بلافاصله بعد از اون یه بیلبورد دیگه راجع به عاشورا و یه بیلبورد با عکس سید ح.س.ن ن.ص.ر.الله و بعد یه آ.خ.و.ن.د رو نشون داد که داشت راه می رفت و پشت سرش هم یه دختر بی ح.ج.ا.ب بود و اصلا هم به پر و پاچه هم نپیچیده بودن!!!و من اونجا بود که فهمیدم می شه با عقاید و حتی ادیان مختلف خیلی راحت کنار هم زندگی کرد و آسمون هم به زمین نمیاد!!!البته فهمیدن من دردی رو دوا نمی کنه چون اونایی که باید بفهمن نمی فهمن یا خودشونو زدن به نفهمی!ما حتی هنوز یاد نگرفتیم که با برادران اهل سنتمون هم می شه یه جا زندگی کرد و هیچ اتفاقی هم نمی افته دیگه چه برسه یه نفر که کلا یه دین دیگه داره!!(پست بعدی از بند س.ی.اس.ی ز.ن.د.ا.ن ا.و.ی.ن خواهد بود!!!
کمپوت آناناس بیارین برام
)
سوپر استار رو هم دیدم که خیلی به دلم نشست.مخصوصا شهاب حسینی که واقعا ترکونده بود!!یه حس خوبی بهم دست داد بعد از دیدنش.نمی دونم چه حسی ولی هرچی بود خیلی خوب بود!
کافه ستاره رو هم امروز دیدم.بد نبود به نظرم.قشنگ تر از اون چیزی بود که بقیه می گفتن.خیلی ازش بد شنیده بودم من!!!
پستچی سه بار در نمی زند هم آخرین فیلمی بود که تو این مدت دیدم.اونم بد نبود فقط یه کم پیچیده بود!چیزی که همه قبلا بهم گفته بودن!
خوب!شانس آوردین دست و دلم به نوشتن نمی رفت وگرنه خدا می دونه الان در چه حالی بودین؟!!!
فعلا خدانگهدارتون.تا ببینم کی دست و دلم به نوشتن پست بازی می ره؟؟رها جون ببخشید
درباره ترم یک...

خُب!اينم از ترم يك!تموم شد و رفت،تو يه چشم به هم زدن!
انگار همين ديروز بود كه تو تختم نشسته بودم و به خاطر رشته اي كه قبول شده بودم بي صدا اشك مي ريختم،حالا ۴-۵ ماه از اون روز مي گذره و من عاشق دانشگاهم شدم!عاشق رشتم شدم!
درسته،هنوز هم با يادآوري اين كه چي مي خواستم و چي شد يه بغضي مياد تو گلوم،حتي هنوز وقتي مي رم توي يه داروخونه و مسخره تر از اون وقتي چشمم به قرص و دارو مي افته يه جوري مي شم و تا يه مدتي مي رم تو لَك!
اما اين حالت هام خيلي گذراست!هنوز يه ترم گذشته اما من مثل كسي كه چند ساله به جايي تعلق داره حس مي كنم از اول زندگيم تو اون دانشگاه بودم!الان يه سري احساساتي كه اون روزاي اول داشتم به نظرم مسخره مياد.هنوز هم اعتقاد دارم كه هيچ دوستي دوست دوران مدرسه و به خصوص دبيرستان نمي شه.علتشم اينه كه توي مدرسه همه از يه منطقه بوديم و از نظر فرهنگي و سطح خانوادگي گاهي كاملا شبيه هم بوديم.اما خوب...توي اين ۴-۵ ماه تونستم كلي با دوستاي دانشگاهم صميمي بشم و ديگه مثل اون روزاي اول فكر نمي كنم كه آدماي كسل كننده اي هستن!!مخصوصا اين اواخر كه خيلي بيشتر به هم عادت كرده بوديم و ديروز كه از هم جدا شديم و مي دونستيم كه قراره تا ۱ اسفند همو نبينيم كلي همديگه رو بقل كرديم و از هم قول گرفتيم كه به همديگه زنگ بزنيم!فكرشو بكنين.واسه دو هفته دوري!
جالب تر اينكه نظرمون كلي نسبت به پسرهامون تغيير كرده!اين تغيير زماني حاصل شد كه من و دوستام توي يكي از راهرو هاي دانشكده ايستاده بوديم و ناگهان ۵-۶ تا از پسرهاي دانشكده از جلومون رد شدن و ما يهو همه با هم به اين نتيجه رسيديم كه" صد رحمت به پسراي كلاس خودمون "و یهو همه یکی پس از دیگری این موضوع رو با بقل دستیمون مطرح کردیم و باز هم همه یکی پس از دیگری گفتیم" دقیقا منم داشتم به همین موضوع فکر می کردم!!"
اسم ترم یک رو می ذارم ترم تجربه!!قبل از اومدن به دانشگاه از دانشجوها چیزهایی راجع به دانشگاه شنیده بودم.اما خوب شنیدن کی بود مانند دیدن؟تا خودم تجربه نکرده بودم باورم نمی شد این چیزایی که می گن حقیقته!!حالا خیلی هاش باورم شده.امیدوارم نمره های این ترمم خوب بشه.مخصوصا برام دعا کنین که شیمی رو نمره بیارم!!یعنی برای هممون دعا کنین.چون پیش نیاز بیش از ۱۲ واحد درسهای ترمهای آیندمونه.مسخرست!منی که اونقدر شیمیم خوب بود و درصد کنکورم ۷۵ بود به خاطر نامردی استاد باید اینطوری دست به دامن دعا بشم!!
اما خوب ...بالاخره امتحانا با همه سختی هاش تموم شد.فکر نمی کردم روزی برسه که به خاطر امتحان این همه سختی بکشم!من همیشه جزو کسایی بودم که موقع امتحان تقریبا ریلکسن!اما درسهای دانشگاه واقعا سنگینه و دیگه نمی شه شوخی گرفتشون.این ۳ هفته به اندازه چند سال بی خوابی کشیدم چون اکثرا تا ۲ و ۳ بیدار بودم و صبح هم ۷ بیدار می شدم!کاری که به ندرت در عمر تحصیلیم انجام داده بودم.حتی سال کنکورم!!
الانم بعد از کلی خستگی،دو هفته تعطیلی رو پیش رو دارم.کلی تصمیمات دارم واسه این تعطیلات که امیدوارم بتونم انجامشون بدم!
ترم بعد هم ۲۰ واحد برداشتم و تقریبا دو روز تعطیلم.می گم تقریبا چون یه روزش ۲ ساعت کلاس داریم.اونم چی؟اندیشه!فک کن به خاطر اندیشه پاشی این همه راه رو بکوبی بری دانشگاه!!
دفعه بعد احتمالا بازی ای رو که رها دعوتم کرده انجام می دم!برین دنبال پسوردم بگردین چون احتمالا خصوصی می نویسمش!!
خوب...ممنونم که این بار هم بهم سر زدین.فعلا خداحافظ![]()
تنویر افکار عمومی!

اِهِم اِهِم!!
بدينوسيله به اطلاع مي رساند كه هم اینک بنده در دوران جانبخش و روح افزاي امتحانات به سر مي برم
(كور شوم اگر دروغ بگويم
)و تا کنون ۴ امتحان را داده ایم رفته و ۴ تای دیگر باقیست و آنقدر این امتحانات به ما جان بخشیده اند که خدا می داند!اگر جان کم دارید بگویید تا به شما بدهم!
جهت اطلاع عرض می نمایم که نخستین امتحان را بسیار بسیار افتضاح دادم و نمره زیبایش را هم امروز در سایت دیدم ولی به شما نمی گویم چون نمره خودم است!!اما سه تای دیگر را خوب دادم،تا چقدر در نزد اساتید محترم مقبول افتد.
و باز هم جهت اطلاع عرض می کنم که با این وضعیت درسی همکلاسانمان و نظر لطفی که اساتید همواره دارند،بنده به شکر خوردن افتادم که می خواستم شاگرد اول شوم،پیشکشم باشد شاگرد اولی،همین که پاس کنم بسی خرسند می شوم!
و ایضا جهت اطلاع عرض می کنم که دیگر خسته شده ام و می خواهم که هر چه زود تر امتحاناتمان تمام شود.هی به ما گفتند دختر جان یه سال بخور نون و تره یه عمر بخور گوشت بره(سال کنکور منظورشان بود)اما اکنون در آرزوی همان نون و تره چون شمع می سوزیم و دم بر نمی آوریم.گفتم که دوستان کنکوری بدانند از این خبرا نیست!
آن عکسی هم که بالاست من هستم(!)در حال درس خواندن(شما بخوان رویا پردازی).البته من یک تفاوت دارم و آن این که بند و بساطم به جای کف اتاق روی تختم ولو است!!ولی من هم دقیقا از آن مارکر های شبرنگ و آن خودکارهای نارنجی دارم که صرفا جهت تزیین جزوه به کار می رود و فاقد هرگونه ارزش دیگری است!!
فردا هم امتحان دارم.بروم بخوانم باشد که رستگار(رحمانی!!) شوم!!
لطف عالی متعالی!
پ.ن:این پست صرفا جهت تنویر افکار عمومی منتشر می شود و ارزش دیگری ندارد!مگر ندیدید که چقدر کوتاه بود این پست؟اصلا در خون من هست که پست کوتاه بگذارم؟؟
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!