بعد از من...
سلام
دیروز ظهر داشتم دیوان فروغ فرخزاد رو ورق می زدم.رسیدم به شعر بعد هاش.با خودم فکر کردم اگه یه روزی منم بمیرم بقیه که بیان سر وسایلم چیا می بینن؟چه فکرایی راجع به من می کنن؟خیلی غافلگیر می شن؟با خودشون فکر می کنن اون مینایی که ما می شناختیم با اونی که تو نوشته ها و وسایلش معلومه خیلی فرق داره؟یا نه،همشون پیش خودشون می گن همون طوری بود که همیشه فکر می کردیم؟کی اول از همه میاد سر وسایلم؟فکر کنم بستگی به نحوه مرگم داره.اگه پای پلیس وسط باشه خوب اونا اولین کسایی هستن که میرن سر وسایل و نوشته هام.نوشته های رمزیم رو کی رمز گشایی می کنه؟می فهمن چی نوشتم؟اگه خدای نکرده به قتل رسیده باشم از روی نوشته هام به کیا ممکنه شک کنن؟
اگرچه آدم دوست نداره به بعد از مرگش فکر کنه اما به این چیزایی که بالا نوشتم فکر می کنم خیلی هیجان انگیزه.البته من اصلا دلم نمی خواد کسی بعد از مرگم بره سراغ نوشته هام.اگرچه تو بعضی هاشون واسه اونایی که بعد از مردنم دفترم رو می خونن یه سری چیزا نوشتم،اما ترجیح می دم نخونن.
یه چیز دیگه که باعث شد به این فکرا بیفتم فیلم در*با*ره*ال*ی و یاد داشت یه خواننده همشهری جوان بود راجع به همین چیزایی که بالا نوشتم.اگه فیلم رو دیده باشین متوجه منظور من می شین.بعد از غرق شدن الی همه راجع بهش ۱۰۰ جور نظر می دن و فکرای مختلف و بعضا ناجور می کنن.اگرچه اونجا نه دفترچه خاطراتی هست نه وسایل چندانی از الی،اما همون ۱ روز و نیمی که باهاشون بوده و اطلاعات بعضا غلطی که بعد از حادثه راجع به الی کسب می کنن خودش حکم یه دفترچه خاطرات رو داره.
اگه واقعا الی مرده باشه که خیلی دردناک می شه.با اون حرفایی که پشت سرش می زدن و فکرایی که راجع بهش می کردن.اصلا دوست ندارم بعد از مرگم راجع به من اینطور قضاوت هایی بکنن.توی اون جمع فقط سپیده بود که همش نگران آبروی الی بود،اونم به خاطر عذاب وجدانش بود و این که الی رو اون به زور آورده بود و بساط این حادثه رو به طور غیر مستقیم چیده بود.
خلاصه که به نظرم بد نیست آدم هر از گاهی به مرگش و روزای بعد از مرگش و قضاوت اطرافیان درمورد خودش فکر کنه.بالاخره این اتفاقیه که کاملا ناگهانی یه روز برای هممون می افته و هیچ کس هم نمی دونه که اون روز کی خواهد بود.
.نمی دونم چرا دیگه نمی تونم رو کاغذ بنویسم.چند شب پیش به یاد قدیما بازم رو کاغذ شروع کردم به نوشتن و بازم مثل قدیما ممنوعه نویسی کردم!!!
.پسر داییم واقعا شانس آورد که من تو عروسیش بودم
اما خوب وسط خیابون نمی تونستم که.شبم که رفتیم خونه داییم(پدر داماد)خوابیدیم و هممون از درد پا نالان بودیم.واقعا خدا یه چیزی می دونسته که من رو از این دخترای جینگیلی مستون پاشنه بلند پوش ادا اطواری نکرده.جنبه ندارم آخه!!

.یه بارش که نمی دونم بی وجدانهای بی تربیت بی.....
چیکار کردن که این تیر آهن ها که افتاد زمین خونمون قشنگ لرزید و من که از خودم بی اعصاب بودم با جیغ و وحشت بلند شدم و پریدم بغل مامانم و کلی گریه کردم
.خلاصه تا ساعت ۲:۳۰ همین بساط بود.من که دیگه از اعصاب خوردی نفسم بالا نمیومد و نشسته بودم واسه خودم مجله می خوندم تا این که مامانم پا شد گفت برم یه کم فحششون بدم شاید آدم شن.منم چشمام گرد شد و رگ غیرتم زد بیرون گفتم تو این موقع شب می خوای بری با کار گرا جر و بحث کنی مامان؟ خلاصه از مامانم اصرار و از من انکار که بابام با صدای ما بیدار شد و گفت الان خودم می رم خدمتشون می رسم.رفت و بهشون یه کم بد و بیراه گفته بود و اونام کلی شرمنده ایم و ببخشید و اینا گفته بودن.ولی خوب شرمندگیه اونا که واسه من بدبخت خواب نمی شد.خلاصه بالاخره با هر بدبختی بود خوابیدم تا ۶.یعنی تقریبا ۳ ساعت خوابیدم شب کنکورم.اینم شانس ما بود دیگه.دقیقا اینا باید شب کنکور من تیرآهن خالی می کردن.
.آخه سبک سوالای زبان فارسیش یه کم فرق کرده بود و من جا خوردم و یه کم هول شدم.اون همه تاریخ ادبیات خوندم یه سوال اومده بود.زبان هم نامردا دو تا reading داده بودن و خیلی وقت گیر شده بود.
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!