کنکور به توان تیر آهن
خوبین؟وای نمی دونم چی بگم و از کجا بگم.
خوب حتما می دونین که دیروز کنکورم بود و امروز اولین روز زندگیمه
.نمی دونین چقدر برنامه دارم واسه این تولد دوباره.چه کارا که نمی خوام تو تابستون بکنم
.مثه پارسال.یادتونه برنامه هام رو قبل از کنکور نوشتم؟نگاشون که کردم دیدم خدا رو شکر بیشترش رو انجام دادم.مهمترینش هم گرفتن گواهینامه بود که می دونستم اگه اون موقع نگیرم دیگه عمرا برم دنبالش.البته الان که زیاد رانندگی نمی کنم.یعنی راستش با این تهران شلوغ واقعا می ترسم.بابام هم یه کم مخالفه می گه باید کاملا مسلط بشی بعد من ماشین می دم ببری بیرون.
خوب.از کنکور و اینا بگم؟خودم یه جوریم.راستش نمی خوام راجع بهش زیاد فکر کنم و حرف بزنم
.شب قبل از کنکور که نکات آخر رو مرور کردم و بیشتر زمین شناسی خوندم که شانس من از اون همه فصلی که من خوندم سرجمع ۳-۴ تا سوال بیشتر نیومده بود
.عصرش هم با مامانم و صبا رفتیم قدم زدیم و من شکلات و آبمیوم رو خریدم.شبم بر خلاف حرفای همه مشاوران گرامی تا جایی که تونستم نکته هایی رو که فکر می کردم یام رفته مرور کردم.پشیمونم نیستم چون مخصوصا تو زیست خیلی به دردم خورد و از اون چیزایی که خوندم سوال زیاد اومده بود
شبم ساعت ۱۲ رفتم خیر سرم بخوابم.البته باز ننر بازی در آوردم و با مامانم و صبا تو هال جا انداختیم چون دلم می خواست پیش مامانم بخوابم(خیلی بچه ننم؟)
خلاصه ۱۲ تقریبا خوابم برد و نیم ساعت بعد از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد که نبرد و اعصابم به شدت داغون شده بود.هرچی سعی می کردم به چیزایی غیر از کنکور فکر کنم نمی تونستم.هی به خودم آرامش می دادم،دعا می خوندم،صلوات می فرستادم...اما تا آروم می شدم انگار یکی که باهام لج بود از درونم یک عالمه استرس می ریخت تو وجودم و باز حالم بد می شد.این که خوابم نمی برد هم مزید بر علت شده بود و همش دلم شور می زد که نکنه فردا سر جلسه خوابم بگیره یا نتونم تمرکز کنم.حالا تو اون هاگیر واگیر پشت خونمون داشتن تیر آهن خالی می کردن و صداش مثل پتک می خورد تو سر من
.یه بارش که نمی دونم بی وجدانهای بی تربیت بی.....
چیکار کردن که این تیر آهن ها که افتاد زمین خونمون قشنگ لرزید و من که از خودم بی اعصاب بودم با جیغ و وحشت بلند شدم و پریدم بغل مامانم و کلی گریه کردم
.خلاصه تا ساعت ۲:۳۰ همین بساط بود.من که دیگه از اعصاب خوردی نفسم بالا نمیومد و نشسته بودم واسه خودم مجله می خوندم تا این که مامانم پا شد گفت برم یه کم فحششون بدم شاید آدم شن.منم چشمام گرد شد و رگ غیرتم زد بیرون گفتم تو این موقع شب می خوای بری با کار گرا جر و بحث کنی مامان؟ خلاصه از مامانم اصرار و از من انکار که بابام با صدای ما بیدار شد و گفت الان خودم می رم خدمتشون می رسم.رفت و بهشون یه کم بد و بیراه گفته بود و اونام کلی شرمنده ایم و ببخشید و اینا گفته بودن.ولی خوب شرمندگیه اونا که واسه من بدبخت خواب نمی شد.خلاصه بالاخره با هر بدبختی بود خوابیدم تا ۶.یعنی تقریبا ۳ ساعت خوابیدم شب کنکورم.اینم شانس ما بود دیگه.دقیقا اینا باید شب کنکور من تیرآهن خالی می کردن.![]()
![]()
کنکورم که به نظرم خوب بود.از پارسال سوالا بهتر بود و دیگه زیاد نامردی نکرده بودن.دینی که اصلا با پارسال قابل مقایسه نبود.هلو بود یعنی.شیمی رو هم که به نظر خودم خیلی خوب دادم و خیلی بهم آرامش داد چون اولین درسم زدمش و کلی روحیه گرفتم و با هر تستی که می زدم معلممون رو دعا می کردم.زیست هم ای بد نبود.اما ادبیاتی رو که این همه براش زحمت کشیده بودم و تمام تستهای کتاب گاج رو حفظ شده بودم از بس زده بودم خوب ندادم
.آخه سبک سوالای زبان فارسیش یه کم فرق کرده بود و من جا خوردم و یه کم هول شدم.اون همه تاریخ ادبیات خوندم یه سوال اومده بود.زبان هم نامردا دو تا reading داده بودن و خیلی وقت گیر شده بود.
خلاصه که به نظر خودم خوب بود.البته باید ببینیم بقیه چطور دادن.چون رتبه و تراز همه چی رو مشخص می کنه نه درصد.ولی به احتمال زیاد امسال هر طور شده می رم.چون واقعا دیگه بدنم تحمل این همه فشار و استرس رو نداره.قسمت جلوی موهام خیلی ریخته اونم توی این سن و این اصلا خوب نیست.مچ دست راستمم که وضعیتش خیلی وخیمه و هیچ چیزی رو نمی تونم تو دستم بگیرم.سریع شروع می کنه به لرزیدن.با نوشتن هم همینطوری می شم و دیروز هم اون آخرای جلسه دستم شروع کرد به لرزیدن و درد گرفتن ولی خوب به هر زوری بود ازش کار کشیدم.خلاصه که واقعا این دوسال سیستم بدنم به هم ریخت و حالا مونده تا صداش در بیاد.تا ببینیم خدا چی میخواد و سرنوشت ما چطوری می شه
امروزم با صبا قرار گذاشته بودیم تا ساعت ۱۲ یه نفس بخوابیم که جناب آقای همسایه ساعت ۷:۳۰ زنگ زدن و کار داشتن و من بیچاره در اولین روز تعطیلاتم بازم نتونستم بخوابم
.الانم می خوام برم کتابام رو جمع کنم تا این کمد بدبختم یه نفسی بکشه
خوب دیگه با اجازتون رفع زحمت می کنم.بازم میام می نویسم![]()
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!