فعلگی
سلام.چطورین؟چه خبرا؟
آره خوب خبرا پیش منه.البته اتفاق خاصی نیفتاده بود.اما چون یهویی افتاد اینطوری خاص شد.راستی یادمم رفت بگم مدیونین اگه فکر بد بکنین
.چیه لابد فکر کردین دارم شوهر می کنم؟
یا شوهر کردم تموم شد؟
نه عزیزان.درسته من به گفته مامانم خیلی هولم تو این مورد
(البته ظاهرمه.درونم چیز دیگه ایه
)ولی دیگه تا این حد هول نیستم.
دو روزه هی می خوام بیام بنویسم اما انگار نوشتن یادم رفته.هرچی می نویسم به دلم نمی چسبه.
راستش دلیل این غیبتم تفریح و مسافرت و اینا نبود.خیلی هم بهم خوش نگذشت
.یه دوره فشرده کوزتی رو گذروندیم و با انواع و اقسام کارهای عملگی و فعلگی آشنا شدیم.
جونم براتون بگه که دو شنبه دو هفته پیش سر یه موضوع لوس و بیخود والدین گرامی رای به این دادند که من در استفاده از کامپیوتر ترمز بریده ام و دستگاه کامپیوتر به انبار منتقل شد
.البته کاملا یهویی منتقل شد.من و صبا وایساده بودیم بالای سر کامپیوتر و از اون بحث های مسخره همیشگیمون می کردیم.
به این صورت>>![]()
.مامان بابامم که اعصاب معصاب دیگه براشون نمونده از دست ما دوتا چون زورشون به خودمون نمی رسه کامپیوتر بدبخت رو از خونه انداختن بیرون.
فرداش هم آقای نقاش اومد و گفت تا صبح ۵شنبه خونتون رو خالی کنین که بیام رنگ کنم.حالا ساعت ۹ شب سه شنبه بود.فردا صبحش هم همه بیرون بودن به جز من.منم که کاری از دستم بر نمیومد تنهایی.خلاصه از ظهر ۴ شنبه تا شب ما یک ریز وسیله جمع کردیم و به زور تو انباری و بالکن و خونه همسایه و خونه خالم جا دادیم.خودمونم رفتیم خونه خالم.البته خودشون نیستن.خلاصه که من واقعا الان که فکر می کنم نمی دونم ما چطوری تونستیم تو نصف روز اون همه کار کنیم
.از ۵ شنبه هم که بنایی و نقاشی شروع شد تا ۳ شنبه هفته بعدش.اون مدت خوب بود.ما کاری نداشتیم.اما بعد که نقاشها رفتن بدبختیها شروع شد.رو همه چی یه سانت خاک نشسته بود.تازه خوبه نقاشه کارش تمیز بود و زیاد رنگ و اینا نریخته بودن.
خلاصه که کوزت شدیم حسابی و بشور و بساب راه انداختیم.منم که حسسساس.هی مامانم می گفت ول کن این ظرفا رو نشسته می زاریم تو کابینت ولی من مثل این خاله خانباجی های ۷۰ ساله وسواسی
می گفتم نههههههههه باید همشونو بشوریم نمی شه
.بهله...همشونو شستیم.یعنی شستم.آخه بازم مثل همون خاله خانباجیهای ۷۰ ساله یه اخلاق چرتی دارم اونم اینه که خیلی کم کار بقیه رو قبول دارم.دیگه این شست و شو ادامه داشت و البته کماکان دارد و بماند که چه کارهای دیگه ای که انجام دادیم.ولی دیگه قسمت اعظم کار تموم شده.خونمون از این رو به اون رو شده و حالا من همش غصه می خورم که اگه شهرستان قبول شم چطور دلم میاد خونمونو بذارم و برم؟
اونم خونه ای که خودم واسه مرتب کردنش این همه کلفتی کردم
.
ولی واقعا فهمیدم خیلی به کامپیوتر معتاد شدم.این دو هفته آروم و قرار نداشتم.تازه خوبه یه سری از وبلاگها رو می تونستم با موبایلم بخونم و یه کم مواد(!)به بدنم می رسید
.البته نمی دونم چرا یه سری وبلاگها رو نمی رفت و اونهاییم که می رفت نمی تونستم نظر بزارم.خلاصه که کلی دلتنگ شده بودم.
نتیجه آزاد هم که اومد.دارو سازی که قبول نشده بودم
.غیر پزشکی هم همون صنایع غذایی پارسالم رو قبول شده بودم.زیاد ناراحت نشدم و خیلی برام مهم نبود.آخه زیاد دلم نمی خواست قبول شم.می ترسیدم قبول شم و هوس کنم برم اونوقت مامان بابام چه گناهی کرده بودن که باید ترمی یک میلیون یا حتی بیشتر بدن واسه من؟همون بهتر که قبول نشدم.همون روز آزمون که داشتم می رفتم به مامانم گفتم یه جوری امتحان می دم که قبول نشم.البته خدایی تا آخر نشستم و تا جایی که می تونستم جواب دادم.ولی امسال تراز رفته بود بالا.من اون موقع که انتخاب رشته می کردم توی اون دفترچه راهنما تراز آخرین قبولی سال ۸۷ داروسازی فکر کنم ۶۷۰۰ اینطورها بود.منم که تو قلم چی معمولا ۶۵۰۰ اینا می شدم.پشتیبانم گفت احتمالا میاری.چون معمولا تراز آزمون اصلی یه ۲۰۰-۳۰۰ تایی بالاتر از قلم چیت می شه.البته همون موقع گفت که ممکنه امسال تراز بره بالا چون همه می بینن تراز پارسال خیلی کم بوده و می زنن و تراز می ره بالا.ولی خوب من زدم.اون ۳ هفته بین آزمون سراسری و آزاد رو هم اصلا نخوندم.ولی کلا امسال یه جوری بود.یکی از دوستام اکثر درصدهاش بالای ۷۰-۸۰ بود و فیزیکشم ۱۰۰ زده بود!!!!(این همون دوستمه>>
)ولی پزشکی قبول نشده بود.من علوم آزمایشگاهی انتخاب دومم بود ولی اونم نیاورده بودم.البته معمولا تراز انتخابهای دوم به بعد وحشتناک می ره بالا.حتی اون دوستمم که گفتم انتخاب دومش که همون علوم آزمایشگاهی بود قبول نشده بود.اینم از این...
دیگه چی بگم؟؟؟آهان.خیلی می ترسم از نتیجه کنکورم.مامانم می گه بدترین حالت رو تصور کن که هرچی شدی خوشحال بشی نه ناراحت.اما خودم که به شدت دارم از قانون جذب استفاده می کنم و همش خودم رو تصور می کنم که می رم سر پارک وی و اتوبوسهای ولی عصر رو سوار می شم و سر نیایش پیاده می شم و یه کم می رم پایین اونجا نوشته دانشگاه شهید بهشتی،دانشکده دارو سازی.می رم تو و می شینم سر کلاس و همین طور تا آخر.کاملا هم با جزییات فکر می کنم.این که چی پوشیدم و چه کیفی دستمه و هم کلاسیهام چجورین رو هم بهش فکر می کنم
.امیدوارم این قانون جذب جواب بده.حتما جواب می ده.حتما
.حالا این که چرا خودم رو تصور نمی کنم که با ماشین شخصیم می رم به این علته که الان ولیعصر رو یک طرفه کردن و مسیرم طولانی میشه،در ضمن جای پارکم نیست اونجا.حوصله ندارم نیم ساعت علاف شم
.(می دونم.خدا شفام می ده
)
دیگهههه کلی حرف دارم که بگم.الان طولانی می شه.ولی یه چیزی...دلم وحشتناک هوای پارک ملت کرده.مخصوصا اون تپه های رو به روی باغ وحشش.پاییز باشه یا همین موقع ها،دم غروب،هوا یه نموره خنک و به اصطلاح ملس.یه ژاکت بافتی تنم باشه و برم روی اون تپه هه روی برگای نارنجی و زرد راه برم.آسمون هم نارنجی و بنفش و صورتی باشه با ابرهای پخش و پر مانند(بهشون می گن ابر سیروس).اونوقت عمیق نفس بکشم و بوی پاییز رو با تمام وجودم ببلعم.پادشاه فصل ها......
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!