خاطره سازان
همیشه این موقع های سال که می شه کلی از خاطراتم برام زنده می شه.هوا که رو به خنکی می ره،برگها که زرد می شه،هوا که زود تاریک می شه،همه و همه یاد آور یکی از بهترین دوران زندگی من هستن.دورانی که آخر مشکلاتمون این بود که چرا مامانمون نمی ذاره با دوستامون بریم بیرون.
این روزها و به خصوص روزهای آخر شهریور که همه در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه هستن یه خاطره پر رنگ رو برای من به یاد میارن.خاطره آشنایی به خاطره ساز ترین افراد زندگیم.افرادی که نوجوونیم رو خیلی برام قشنگ کردن و برعکس خیلی از بچه ها مخصوصا دختر ها که نوجوونیشون براشون پر از تنش و بدیه من واقعا از نوجوونیم لذت بردم
حدود سال های ۸۰ تا ۸۳ من راهنمایی بودم.یه اکیپ دوستی توی مدرسمون داشتیم که خیلی باهم جور بودیم.حدودا۷ یا ۸ نفری می شدیم.سر کلاس توی دو تا میز ۳ نفره پشت سر هم می نشستیم.یه نفرمون هم یه کلاس دیگه بود.چه روزهایی که ما با هم خوش نگذروندیم.خوش گذرونیمون هم محدود به همون محیط مدرسه می شد.یه گروه دیگه توی کلاسمون بودن که ما باهاشون مثلا رقابت داشتیم.همیشه هم ما پیروز اون رقابت بودیم.مخصوصا رقابت درسی.هیچ وقت یادم نمی ره وقتی یکی از بچه های گروه ما می رفت پای تخته و درس جواب می داد و نمره خوب می گرفت گروه ما همه با هم بلند و طوری که رقبا بشنون بهش می گفتیم سرافراز کردی!!خلاصه دنیایی داشتیم.تقریبا به خون گروه رقیبمون تشنه بودیم و همیشه مترصد فرصت بودیم که به نحوی حالشونو بگیریم.البته از خشونت و درگیری فیزیکی و حتی لفظی هیچ خبری نبود.فقط با کارهامون به خصوص درس خوندن حال هم رو می گرفتیم.جالب اینکه بعدها با همون رقبامون تبدیل شدیم به دوستایی آنچنان صمیمی که وقتی توی دبیرستان هممون پراکنده شدیم برای هم گریه می کردیم و همیشه تو خیابون هم رو می دیدیم کلی جیغ و داد و ماچ و بغل و ...
اون موقع یه طرحی داشت توی مدارس اجرا می شد به نام شهردار مدرسه.نمی دونم هنوزم هست یانه.فکر نمی کنم باشه چون صبا که چیزی نمی گه.سال دوم و سوم راهنمایی این طرح تو مدرسه ما اجرا شد.یه عده از بچه ها کاندید می شدن و یه روزی هم رای گیری می شد و فکرمی کنم ۱۴ نفر انتخاب می شدن که مهم ترینشون شهردار بود.بقیه هم معاون های کارهای مختلف بودن.یادمه اون موقع مخصوصا سال دوم یکی از موضوعات رقابت ما با گروه رقیبمون همین شهردار مدرسه و اینا بود که یادمه من معاون امور فرهنگی شدم و یکی از بچه های گروه رقیب هم معاون یه چیز دیگه شد.چه شور و حالی داشتیم و چقدر تبلیغ می کردیم.آخرشم هیچ کاری نکردیم!!یعنی میدون نمی دادن بهمون که کاری بکنیم.کارهامون محدود شده بود به این که بریم توی یه سری جلسات مسخره شرکت کنیم و آخرشم نتیجه ای نداشته باشه.چون مدیر یا معلم پرورشیمون خودش می شد متکلم وحده و دیگه وقتی برای ما نمی موند.
همون موقع بود که ما برای گرفتن مدرکمون دعوت شدیم به شهرداری.من هم از طرف مدرسه معرفی شدم که برای فاصله بین سخنرانی ها یه شعر بخونم.اولین بارم بود جلوی اون همه آدم باید حرف می زدم.اون هم چه آدمهایی...شهردار منطقه و معاون هاش و کلی آدم کله گنده دیگه.خلاصه که رفتم بالا و شعر رو خوندم.ولی بعدا که بهش فکر کردم یادم اومد که تمام مدت سرم رو از روی کاغذم بلند نکردم!!یکی از مهم ترین اصول سخنرانی همینه که با مخاطبینت ارتباط چشمی بر قرار کنی.ولی خوب برای من به عنوان یه دختر ۱۳-۱۴ ساله تجربه خیلی خوبی بود.کلا توی دوره دبستان و راهنمایی و به خصوص راهنمایی مدیر و ناظم و معلمها خیلی به من بها می دادن و به قولی سوگلی مدرسه بودم.طوری که سال سوم که باز هم انتخابات شهردار مدرسه برگزار شد و من شهردار شدم یکی از بچه ها می گفت من رایم از تو بالاتر بوده و من باید شهردار می شدم و مدیر تو رو شهردار کرده!!(به نظرتون شبیه الان نبود اوضاع؟؟)شاید هم راست می گفت.ولی من قسم می خورم که اگه همچین چیزی هم بوده من بی خبر بودم.
همون سالی هم که شهردار شدم بازم رفتیم شهرداری و مدرکمون رو از دست شهردار گرفتیم.مخصوصا من که شهردار بودم به نمایندگی از همه رفتم بالای سن و مدرکها رو گرفتم.شاید الان فکر کنین شهردار یه منطقه که ارزشی نداره که تو اون همه خوشحال بودی.ولی برای من توی اون سن خیلی اتفاق بزرگی بود.واقعا تجربه های شیرینی بود برام.طوری که الان و بعد از ۵-۶ سال هنوز روشن روشن همشون رو به یاد دارم.
اما پر رنگ ترین و قشنگ ترین خاطراتم مربوط می شه به گروه*آری*ان.خاطره سازان نوجوانی من و دوستام.البته یه سری خاطره ساز دیگه هم داشتیم.مثل سریال خط قرمز و محمد*رضا گل*زار! و تیم های فوتبال و ...ولی به نظرم عمده ترین خاطره ها رو از گروه آریان داریم.اون موقع ها اوج گل کردن کارشون بود.اولین بار آلبومشون رو توی ماشین داییم شنیدم و عاشقشون شدم.بعد هم که یه روز آخرای شهریور بود که می خواستم برم دوم راهنمایی.بابام رفته بود نمایشگاه کامپیوتر و وقتی اومد برام یه سی دی تصویری آریان آورده بود.مال یکی از کنسرت هاشون بود.وااای که من چقدر ذوق کردم.فکر می کنم اولین بار بود که اعضای گروه رو می دیدم.لبخندها شون،تیپ و سر و وضعشون،طرز خوندنشون که احساس و عشق توش موج می زد و تمام تیکه ها و حالت هاشون موقع خوندن و از همه مهم تر گیتارهاشون من رو دیوونه خودش کرد.دیگه اون گروه بخشی از گروه دوستی ما شده بود.مثل خواهر و برادرامون شده بودن.طوری پاک و بی غل و غش دوستشون داشتیم که یه خواهر برادر و خواهرش رو دوست داره.برامون بزرگترین قهرمانهای زندگیمون بودن.و واقعا خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که سن نوجوونی من مصادف شد با اوج کارهای اون گروه.شعر های با محتوا،آهنگ های قشنگ و خود اعضای گروه که بدون هیچ حاشیه ای فقط کارشون رو می کردن.این که جلف نبودن،حرفهای نامربوط نمی زدن،شعرهای جلف و بی محتوا نمی خوندن،همشون تحصیلات دانشگاهی داشتن.اینا همه باعث شده بود توی اون سن که همه به دنبال قهرمان و الگو می گردن من و دوستام قهرمانهایی داشته باشیم که سرشون به تنشون می ارزید.الان می بینم بچه ها چه آهنگ هایی گوش می کنن واقعا حالم بد می شه.آهنگ هایی که حتی من هم معنی بعضی کلماتش رو نمی دونم.شعرهای مسخره،آهنگ های رو اعصاب.موشول اینا کوشن هم شد آهنگ آخه؟
واقعا حرصم در میاد
.ولی خدا رو شکر می کنم که اون موقع ها از این خبرا نبود.
اون موقع هممون عاشق گیتار شده بودیم.همش تو فکر خرید گیتار و رفتن به کلاسش بودیم.یادمه یه مغازه نزدیک تجریش بود و هنوزم هست که گیتار و پیانو و این چیزا می فروخت.چند تا گیتار خوشگل پشت ویترینش داشت که هر بار از دم ویترینش رد می شدم منو می کشید سمت خودش.دیگه همه می دونستن چقدر گیتار دوست دارم.ولی واقعا نمی دونم چرا هیچ وقت به آرزوم نرسیدم و نه گیتار خریدم و نه کلاسش رو رفتم؟
همه سی دی ها و آهنگ هاشون رو می خریدیم و جلسه نقد و بر رسی داشتیم!!تمام حرکاتشون رو حفظ بودیم.این که فلانی موقع ساز زدن چشم چپش کجا رو نگاه می کرد و اون یکی انگشت شست پاش رو تو کفشش تکون داد رو هم می دونستیم!!!![]()
تمام عکس هاشون رو از سایتشون گرفته بودیم.آهنگ هاشون و کنسرتهاشون رو دانلود می کردیم.پوستر کاریکاتورشون رو می خریدیم.روی میزهای مدرسمون اسمهاشون رو می نوشتیم،من متن همه آهنگ هاشون رو روی کاغذ نوشته بودم.خلاصه هر کاری که می تونست علاقمون رو بهشون نشون بده انجام می دادیم
یه بار کنسرت داشتن و محلش هم نزدیک خونه ما بود.طوری که من از پنجره اتاقم می تونستم اون ساختمونی رو که توش کنسرت اجرا می کردن ببینم.شب رفته بودم پشت پنجره به اون محل کنسرتشون نگاه می کردم و با خودم تصور می کردم الان چه آهنگهایی رو دارن می خونن و گوله گوله اشک می ریختم که چرا من نتونستم برم کنسرتشون.تا حالا هم نتونستم برم.همراهی نداشتم آخه که باهام بیاد.
هر کدوم از بچه ها از یه نفرشون خوشش میومد.یکی از دوستام از گل*زار خوشش میومد و ما برای این که حرصش رو در بیاریم به جای گل*زار بهش می گفتیم خارزار!!!![]()
خلاصه که دنیایی داشتیم واسه خودمون.چه دنیای قشنگی هم بود.و واقعا دیگه اون روزها برامون تکرار نشد.روزهای خوب زیاد داشتیم بعدش ولی اون مقطع زمانی خیلی برامون خاطره انگیزه.
یکی از بچه های مدرسمون که یه سال از ما بزرگتر بود رفته بود کنسرتشون.ما که اینو فهمیدیم دیگه اون بیچاره رو ولش نکردیم.هر زنگ تفریح می رفتیم پیشش و هر بار یه تیکه جدید از کنسرت رو برامون تعریف می کرد و ما هم ذوق می کردیم و حسرت می خوردیم.یادش به خیر...
واقعا ازشون ممنونم که دوران نوجوونی ما رو با کارای قشنگشون ساختن.تا ابد از خاطرم نمی رن و همیشه یه هوادار وفادار براشون خواهم موند![]()
پ.ن:شاید قسمت دوم هم داشته باشه این پستم.معلوم نیست هنوز
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!