مثلا حرفم نمی اومد!!
چند روزه حرفم نمیاد.نه فقط واسه وبلاگ نویسی.کلا حرفم نمیاد و بیشتر دوست دارم بخونم.شاید به خاطر وبلاگ جدیدیه که پیدا کردم و آرشیوش رو از مرداد ۸۴ دارم می خونم و الان رسیدم به فروردین ۸۸.کلی هم پستاش طولانیه(بدتر از خودم)وبلاگ مال یه دانشجوی ماماییه که از خاطرات دانشگاه و خوابگاه می نویسه.خیلی جذاب بود برام واسه همین بیشتر وقتم رو این روزها گذاشتم سر خوندن وبلاگش.دیگه چشم برام نمونده یعنی.اینجوریم الان>>
.و چون خیلی توی این دو سه روزه مطلب وارد مغزم کردم نمی تونم زیاد حرف بزنم یا چیز بنویسم!!!!حتی نمی تونم جواب نظراتتون رو بدم.چه زیر خودشون چه تو وبلاگاتون.دیگه ببخشین شما.فقط الان دلم خواست بیام اینجا یه کم روزانه بنویسم.دلم تنگ شده بود.
دیروز با دو تا از دوستام رفته بودیم بیرون.یکیشون که پارسال دانشجو شد همین تهران.ولی یکی دیگشون امسال یه شهر دیگه مدیریت قبول شده و شنبه داره می ره که بره خوابگاه.۷-۸ سالی می شه با هم دوستیم و محرم اسرار همدیگه.اصلا فکرش رو هم نمی کردم که یه روز این دختر راضی بشه بره یه شهر دیگه و تو خوابگاه زندگی کنه.آخه از هممون حساس تر بود.مثلا خیلی رفتار بقیه براش مهم بود و احترام گذاشتن و اینا.از نظر رعایت تمیزی و بهداشت هم از هممون سر تره.نه که وسواسی باشه.خیلی حساسه به نظافت و مرتب بودن و اینا.حالا همه براش نگرانن که چطور می خواد بره خوابگاه.خودش می گفت انقدر همه بهم گفتن باید یه کم اخلاقت رو تعدیل کنی که از خودم نا امید شدم و می گم من انقدر بد اخلاق و غیر قابل تحملم؟منم گفتم نه بابا تو عادی هستی فقط یه کم بیشتر از بقیه حساسی و ممکنه بچه ها تو خوابگاه بد باشن نه این که تو بدی.
خلاصه دیروز رفتیم مثلا گودبای پارتی!!البته پارتی که نبود.رفتیم پارک آب و آتش تو چهار راه جهان کودک.خیلی خوب بود.انقدر هوا تمیز و دل انگیز!بود که نگو.نمی دونم رفتین تا حالا یا نه.از اون بالا که به تپه های اون سمت بزرگراه مدرس نگاه می کنی واقعا حس می کنی توی اروپایی.مخصوصا دیروز که ما رفتیم قبلشم بارون اومده بود و هوا و درخت ها واقعا تمیز بودن.آسمونم آبی و کوههای البرزم خوکشل و تمییییز.خلاصه که کلی حال داد.چند تا عکسم گرفتیم
.گفتم می تونیم ببریم به بقیه نشون بدیم بگیم ما رفته بودیم اروپا.بعد دوستام گفتن لازم نکرده،تابلو می شیم با این لباسامون!!!![]()
آها یه چیز عجیب اینکه دیروز هیچ متلکی از طرف جماعت ذکور دریافت نکردیم.واقعا عجیب بود.یعنی دیگه آدم شدن؟؟؟
من که بعید می دونم.عادت کرده بودیم به متلک.دیروز انگار یه چیزی رو گم کرده بودیم!!!![]()
رفته بودیم بستنی بگیریم از بوفه.من پول رو دادم،فروشنده یه آقای پیری بود بعد که می خواست بقیه پولمو بده گفت بفرمایید خانوم دکتر.باز منو یاد بدبختیام انداخت
.بعد دوستم ذوق کرده می گه از کجا می دونین دکتره؟؟؟گفتم بابا کجام دکتره تو هم توهم زدی ها!!پیر مرده گفت حرص نخورین من به هرکی هر لقبی بدم حتما می شه.بگم حاجی،حاجی می شه،بگم مهندس مهندس می شه.منم ذوقیدم
!!بمیرم واسه خودم که با چه چیزایی دیگه ذوق می کنم.
دوستم کلی ناراحت بود که داره می ره.همش می گفت می دونم شما ها منو فراموش می کنین و نه زنگ می زنین و نه به یادمین و همش با هم می رین بیرون و من نیستم و از این صحبت ها
.ما هم کلی بهش قول دادیم که حتما هر شب بهت زنگ می زنیم و بیرون خواستیم بریم صبر می کنیم بیای و یه قولی هم بهش دادیم که عمرا اگه اجرایی بشه.گفتیم میایم پیشت و بهت سر می زنیم!!فکر کن مامان بابای من بذارن تنها برم تا اونجا.البته شایدم گذاشتن.فعلا بچه ایم یه کم حساسن.دانشگاه که بریم دیگه بهمون اعتمادشون بیشتر می شه و می ذارن بریم.(ایشالا)
دوستم می گفت خیلی ناراحتم که دارم تهران رو می ذارم و می رم(آخه آزاد تهران قبولیده بود ولی دوست داشت مدرکش سراسری باشه)می گفت مامانم همش ناراحته و گریه می کنه که من دارم می رم.دلم سوخت براش.همش می گفت مینا تو که نیستی من دیگه حرفامو به کی بزنم؟بیشتر از همه چی دلم برای تو تنگ می شه
.منم که احساساتی.هی بغضم می گرفت ولی نمی خواستم جلوش گریه کنم که حالش بدتر بشه
.خلاصه گفتم بابا مگه قراره بری خدای نکرده دیگه نیای؟بعدشم تلفن رو که ازمون نگرفتن.تو تهرانم بودی ما بیشتر با تلفن با هم می حرفیدیم.خلاصه یه کم تو اتوبوس اشک ریخت و منم بغلش کردم و یه کم ناز و نوازشش کردم و دلداریش دادم که اونجا دوستای خوب گیر میاری و ما رو فراموش می کنی اصلا و ...
خلاصه که این دوستمونم سپردیم به خدا و رفت سر درس و مخشش!
از شنبه دانشگاه شروع می شه.نمی دونم چه حسی دارم واقعا؟؟نمی دونم خوشحالم یا ناراحت.این مدت هر کی ازم می پرسه چیکار کردی و چی قبولیدی بهش که می گم چشماش گرد می شه و با تعجب و خوشحالی می گه آآآآآآفرییییین خیلییی عالیه واقعا مبارک باشه و پشت بندش کلی تعریف از رشتم و اینا.دختر دایی بابام زنگ زده بود تهدیدم می کرد که دیگه نشنوم گریه کردی به خاطر رشتت ها.تازه کلیم دعوام کرد که تو ناشکری و همه آرزوی این رشته و دانشگاه رو دارن.یکی از فامیلامونم زنگیده و می گه تو قرار بود به من خبر بدی چی قبول شدی.من باید از بقیه بشنوم؟منم که صدام افسرده اصلا حوصله حرف زدن نداشتم،گفتم آخه حالم خوب نبود و خودم زیاد خوشحال نیستم.اونم باز بهم گفت ناشکر!!چرا آخهههه؟؟
یه نفر دیگه هم بهم گفت بابا داروسازی چی بود می خواستی بری؟همین رشته الانت خیلی بهتره و بعدشم از بدی های دارو سازی گفت و خوبی های علوم آز و اینکه دوستش آزمایشگاه داره و پولدار شده و ...خانوم همسایمونم که بهش گفتم نزدیک بود پس بیفته از خوشحالی.وسط کوچه همچین جیغ و ویغ کرد و تبریک گفت که من فکر کردم خودش قبول شده!!!آخه پارسال همش به من می گفت نمون واسه سال بعد چون رتبت بدتر میشه.واسه همین انتظارشو نداشت و ذوقید!!
خلاصه که بقیه خیلی بیشتر از خودم خوشحالن.خودم زمان نیاز دارم که بتونم کامل باهاش کنار بیام.امیدوارم بتونم کنار بیام
دیروزم که اول مهر بود و باز حس نوستالژی بازی من گل کرده بود و همش یاد مدرسه بودم.انقدر دلم می خواست زمان بره عقب و من فقط یه روز برم بشینم سر کلاس مدرسه که نگو.همش یاد دبیرستان می افتادم و دوستام و محیط مدرسه که من عاشقش بودم.با خودم فکر می کردم دیگه عمرا اگه من بتونم اونطور روزایی رو تجربه کنم.البته همه بهم می گن دوره لیسانس از همه دوره های تحصیلی بیشتر حال می ده.همه بهم می گن تا می تونی از این ۴ سال استفاده کن و لذت ببر.چشم.سعی می کنم لذت ببرم
خوب دیگه حرفی ندارم.فعلا خدا نگهدار
پ.ن:چقدر هوا سرده ه ه.
پ.ن ۲:الان از کوچه پایینیمون صدای دست و سوت و جیغ میاد.عروسییییییییییییی می خواهییییییم
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!