باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی است.
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله زر تار و پودش باد.

گو بروید یا نروید هرچه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد.
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز

                                                                               مهدی اخوان ثالث

بارون

آخ که چقدر دلم برای یه بارون اسیدی حسابی لک زده بود!!!!!

 

پس از متن:می دونم بعضی ها با خوندن پست قبلیم گفتن این مطالب به درد نخور چیه.ولی خوب احساس کردم وبلاگم به یه تنوع احتیاج داره.واسه همینم مطلبی رو که احساس کردم می تونه یه کم حس وبلاگ رو عوض کنه گذاشتم.دلنوشته های من یعنی همین دیگه

 

مینا و دوست جون جونی

نسیبه:آی آی مینا مینا!!
من:(در حالي كه چشمم به معلم بود و سعی می کردم به درس گوش بدم)چیه؟
نسیبه:آآآآخ آخ خیلی بده!!
من:(یعنی چی شده؟)چیه چته؟
نسیبه:دارم میمیرم.کف پام میخاره
من:

جهت اطلاع:نسیبه دوست جون جونیمه

دیوونه

این روزا یه حال عجیبی دارم.حس و حالی که تا حالا این طوری تجربش نکردم.یه حس خاص.گاهی وقتا فکر می کنم درونم خالی خالیه.یه نوع حس پوچی.افکار نامربوط و پراکنده ای به ذهنم میاد.سوالای عجیب و غریب راجع به همه چیز و همه کس.همیشه تو یه حالت دلواپسی و تشویشم.همش فکر می کنم یه کاری مونده که باید انجامش بدم.یه کاری که در عین حال که نمیدونم چیه اما فکرش تمام وجودم رو پر از طپش میکنه.چند دقیقه اینطوریم ولی چند دقیقه بعدش یه احساس آرامش و بی خیالی بهم دست میده.آرامشی که خیلی دلچسبه.یه لحظه بی خیال تمام دنیا می شم.اما این حس هم زیاد طول نمیکشه و دوباره همون نگرانی کذایی میاد سراغم.

این روزا به زندگیم تو این ۱۷-۱۶ سال فکر میکنم.به کارهایی که میشد انجام بدم ولی من کوتاهی کردم.به تمام ساعت هایی که تلف شد و رفت.به تمام کارهایی که نباید انجام می دادم و دادم.به بلاهایی که با این کوتاهی ها سر خودم آوردم.و در کنار تمام اینها به بعد ها فکر می کنم.به کمتر از دو سال دیگه که باید توی سرنوشت ساز ترین امتحان زندگیم شرکت کنم.امتحانی که تمام آیندم به اون مربوطه.اینی که میگن کنکور پایان زندگی نیست رو اصلا قبول ندارم.اتفاقا کنکور برای همه آخر آخر زندگیه.۴ ساعت مسخره ای که خوشبختی یا بدبختی تو رو رقم می زنه.

زندگیم داره کم کم بی روح میشه.دارم خیلی از علایقم رو ترک می کنم.دارم به خاطر همین امتحان لعنتی از خیلی از چیزهایی که دوستشون دارم میگذرم تا یه عمر خوشبختی رو برای خودم بسازم.آره خوشبختی.خوشبختی!! تا ذهنم میاد به یه فکری مشغول بشه تمام وجودم میشه زنگ خطر و صدای راهنمایان دلسوز رو میشنوم که میگن این دوسال هیچ فکری به جز درس.هیچ کاری به جز درس.هیچی به جز درس برای بدست آوردن خوشبختی.برای به دست آوردن برگ برنده.آه......یعنی همای سعادت روی شونه من میشینه؟
حالم از همه اینا به هم می خوره
دلم يه آرامشي مي خواد از جنس ياد خدا

من چمه؟شما میدونین؟

عید

جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه كشيد     
                                          هلال عيد در ابروي يار بايد ديد

دوستان خوبم عيد همگيتون مبارك و طاعاتتون قبول.در ضمن بدونيد كه چهار شنبه و پنج شنبه هم تعطيل رسمي اعلام شده.ان شاءالله كه به همتون خوش بگذره