سلام امتحانا!

سلام به همگی
خوب اینم از سفر نامه بنده.یه رونقی به وبلاگم داده بود.هرکار می کنم نمی تونم عکس بذارم.می رم تو سایت تاینی پیک ارور میده.اگرم ارور نده بعد از آپلود عکس تو وبلاگ نشونش نمی ده.اگه بتونین راهنماییم کنین ممنون می شم.
خوب.این روزا حسابی درگیر امتحان و درس خوندنم.امتحانات ما از اول خرداد شروع می شه و تا ۲۳ خرداد ادامه داره.همونطور که می دونین امتحانات سال سوم،نهاییه و توی کنکور سال دیگه تاثیر داره.یعنی مثل یک درس با ضریب ۲ عمل می کنه.به خاطر همین هم امتحانات امسال خیلی برای ما سال سومی ها اهمیت داره و حساب ویژه ای روش باز کردیم برای کنکور.اونطوری هم که به ما گفتن امسال به خاطر تاثیر این نمرات توی کنکور امتحان ها سخت تر میشه.البته خیلی ها هم میگن اینطوری نیست و بچه های ضعیفم در نظر می گیرن.در هر صورت ما باید این تقریبا یک ماه رو کمی به خودمون سخت بگذرونیم تا حداقل یه ذره از بار کنکور رو کم کرده باشیم.واسه همینم هست که امروز اومدم خداحافظی کنم تا یک ماه بعد.می خوام کلاْ سیم و همه چی کامپیوتر جان رو جمع کنم تا اگرم یه موقعی وسوسه شدم که بیام روشنش کنم روشن نشه

پس تا یک ماه دیگه........شاد باشید

سفرنامه مینا خسرو(قسمت آخر)

دوشنبه ۳/۲/۸۶
بازم صبح ساعت ۶ بیدار شدیم.من که دیشب فقط ۳ ساعت خوابیده بودم.ولی خوب توی سفر مخصوصا اگه با دوستات باشی خستگی رو اصلا احساس نمی کنی.از اونجایی که همه دیشب خسته بودیم هیچ کدوم حس حموم نداشتیم و هممون با خودمون فکر کرده بودیم که عیبی نداره فردا صبح میرم.و هرکدوممون غافل از این که به غیر از خودمون ۴ نفر دیگه هم همین فکر رو با خودشون کردن.به خاطر همین هم صبح نزدیک بود گیس و گیس کشی بشه سر حموم رفتن.سه تا از بچه ها رفتن،یکی هم بی خیال شد و موندم من بیچاره که اونقدر دلم می خواست برم حموم که نگو.اما قرارمون ساعت ۷ توی رستوران هتل بود و بعدش هم می رفتیم بیرون.واسه همینم من نتونستم برم.دلم می خواست گریه کنم.
بعد از این که صبحانه خوردیم،اول رفتیم ارگ کریمخان.هتلمون به اونجا نزدیک بود واسه همینم پیاده رفتیم.یک ساعتی اونجا بودیم.بعدشم باز پیاده رفتیم بازار وکیل.من یه رومیزی با طرح سنتی واسه مامانم،یه کیف با طرح سنتی واسه خواهرم و واسه بابام هم باسلق و حلوای کنجدی خریدم.
ظهر رفتیم هتل و من سریع پریدم توی حموم.همونجوری با موهای خیس رفتیم نهار خوردیم و چون ساعت ۲ باید اتاق ها رو تحویل می دادیم مشغول جمع آوری وسایلمون شدیم.موقع اومدن در ساکامون بسته نمی شد حالا دیگه کلی هم خرید کرده بودیم.واسه همینم کلی عذاب کشیدیم تا در ساکها رو بستیم.
چون حرم حضرت شاهچراغ و یکی دو جای دیگه رو هم نرفته بودیم تصمیم بر این شد که وسایلمون رو بذاریم توی انبار هتل و بریم گردشمون رو بکنیم و دوباره بیایم برشون داریم.
خلاصه رفتیم حرم.از ۴۵ نفر حدودا ۲۰ نفر چادر آورده بودن.اگرم می خواستیم از اونجا بگیریم باید کارت شناسایی گرو میذاشتیم.ماهم که کارت نداشتیم.برای همین نوبتی میرفتیم داخل و زیارت می کردیم.
بعد از حرم حضرت شاهچراغ رفتیم باغ نارنجستان قوام.عمارتی بود که زمان قاجار ساخته شده بود و آینه کاری های قشنگی داشت.کلا تمام سقف های اون عمارت قشنگ بودن.بعضیاشون آینه کاری بودن و بعضیا هم چوب هایی با طرح گل و بلبل.
دوباره برگشتیم هتل و وسایلمون رو برداشتیم.بعدم برای وداع با خواجه حافظ رفتیم حافظیه.فکر می کنم اون شب شبی بود که توی خاطر تک تکمون میمونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنیم.چقدر شیطونی کردیم.چقدر فال گرفتیم و چقدر با بچه ها خندیدیم.آخرسر هم هممون روی پله های پایین آرامگاه نشستیم و عکس انداختیم.سر همین عکس انداختن هم اونقدر شلوغ بازی درآوردیم که همه وایساده بودن و نگاهمون می کردن.وقت رفتن هم یه گروه توریست خارجی رو دیدیم و کلی باهاشون عکس گرفتیم.از مجارستان اومده بودن.یکیشون اونقدر فارسی رو خوب حرف می زد که هممون مونده بودیم این ایرانیه یا خارجی.یک عالمه باهاشون شوخی کردیم و عکس انداختیم.اونام می خندیدن و براشون عجیب بود که اینا دیگه کین؟
مقصد آخرمون هم معلومه دیگه،فرودگاه بود.انقدر هممون دلمون گرفته بود که نگو.هیچ کس دلش نمی خواست از شیراز بره.مخصوصا که به محض رسیدن به تهران امتحاناتمون هم شروع می شد.خلاصه لحظات غمگینی بود.وقت سوار شدن به هواپیما هم انقدر هممون می ترسیدیم که مهماندارها و خلبان هم از پچ پچ ها و رنگ و روی پریدمون فهمیدن که امیدی به رسیدن به تهران نداریم.همه آیه الکرسی و کتاب دعا باز کرده بودیم و می خوندیم.خدمه پرواز هم همش بهمون امید می دادن که ان شاء الله می رسیم نگران نباشین.هر صدایی که میومد هممون گوش به زنگ می شدیم و می ترسیدیم که الانه که سقوط کنیم.اما خوب شکر خدا به سلامت رسیدیم و پرونده سفر تاریخی و پر از خاطره ما هم بسته شد.مطمئنم که همه ماهایی که رفتیم این سفر همیشه با یادآوری اون همه لحظه پر از خاطره لبخند به لبهامون میشینه و اشک تو چشمامون جمع میشه

جای همتون خالی

سفرنامه مینا خسرو(قسمت دوم)

یک شنبه۲/۲/۸۶
با وجود خستگی زیادی که به خاطر دیروز داشتیم و موبایلامونم همه روی ساعت ۶ کوک کرده بودیم،اما هممون حدودای یک ربع به ۶ بود که بیدار شدیم.من که شب قبلش به خاطر تغییر جا اصلا خوب نخوابیده بودم.بقیه هم همینو می گفتن.خلاصه بعد از خوردن صبحانه به طرف پاسارگاد حرکت کردیم.با توجه به این که این همه دختر رو نمیشه سر یه ساعت مشخص یه جا جمع کرد() کمی دیرتر از اونی که توی برناممون نوشته بود راه افتادیم.واسه همینم حافظیه رو که قرار بود شب بریم از دست دادیم.تا پاسارگاد خیلی راه بود و مایی که هیچ وقت نمیذاریم حوصلمون سر بره و با بزن و بکوب و چرت و پرت گفتن سر خودمونو گرم می کنیم هم توی سرگرم کردن خودمون کم آورده بودیم و خسته شده بودیم.فکر می کنم دو ساعت و نیم یا سه ساعتی توی راه بودیم.
پاسار گاد فضای وسیعیه که شامل مقبره کورش،کاخ بارعام،کاخ اختصاصی،کاخ دروازه انسان بالدار،تل تخت و زندان سلیمان میشه.بالای مقبره کورش رو سایه بون و داربست زده بودن.نمی دونم به خاطر چی.شاید برای محافظته یا ترمیم.دو ساعتی رو اونجا بودیم.خیلی عالی بود.مقبره کورش رو یه آقایی اومد برامون توضیح داد.ولی بقیه جاها رو خودمون دیدیم.خیلی از بچه های بی ذوقم فقط مقبره کورش رو پیاده شدن و دیدن.واقعا که.من با وجود این که یه بار دیگه و مفصل همه اینا رو دیده بودم بازم تشنه گشتن و فهمیدن ماجرای اونجا بودم و از قدم به قدمش لذت می بردم
بعد از پاسارگاد رفتیم نقش رستم.من تا حالا اونجا رو ندیده بودم.به همین خاطرم خیلی برام جالب بود.نقش رستم در حقیقت شامل ۴ تا آرامگاهه.آرامگاه خشایارشاه،داریوش کبیر،اردشیر اول و داریوش دوم.به علاوه چند تا سنگ نوشته و نقش برجسته.علت این که بهش می گن نقش رستم هم اینه که زمانهای قدیم که مردم راجع به تاریخ چیزی نمی دونستن با دیدن یکی از نقش برجسته ها(فکر کنم نقش برجسته بهرام دوم)فکر کردن این مردی که اینجا حکاکی شده رستمه و به همین خاطر اسم اونجا شده نقش رستم.راهنمایی که اونجا برامون توضیح می داد واقعا اطلاعات خوبی بهمون داد.حیف که بیشترشون رو باید ببینید تا توضیحش رو بفهمید وگرنه می گفتم.
بعد از نقش رستم به سمت تخت جمشید حرکت کردیم.ساعت حدود یک ظهر بود.واسه همینم اول به یک رستوران نزدیک تخت جمشید رفتیم و نهار خوردیم.بعد هم کمی خرید کردیم و باز به سمت تخت جمشید راه افتادیم.یکی از آقایونی که اونجا مرمت کار و باستان شناس بود و اطلاعات جامع و دقیقی راجع به تخت جمشید داشت باهامون همراه شد.به عمرم این همه احساس غرور نکرده بودم،این همه از ساعت های عمرم لذت نبرده بودم.نمی دونم چطور اون چند ساعتی رو که اونجا بودیم توصیف کنم تا متوجه احساسات من بشید.آقای راهنما عالی توضیح می داد.مو به مو و دقیق.به همه سوالاتمون هم جواب می داد.کلی اطلاعات پیدا کردم و کلی هم حسرت خوردم که ما با این همه تاریخ و تمدن کارمون به کجا رسیده که یه عده آدم با ساختن فیلمایی مثل سیصد قصد دارن این همه تاریخ و تمدن رو نابود کنن.این اتفاق با توجه به این همه آثار تاریخی و اسنادی که ما راجع به گذشتمون داریم غیر ممکنه اما به این شرط که ماها که جوونیم دنبال فهمیدن تاریخمون باشیم.که اگه یه خارجی راجع به گذشته سرزمینمون ازمون سوال کرد بتونیم جوابش رو بدیم و در مقابل خارجی هایی که ما رو به بی تمدنی و بربریت محکوم می کنن با علم و منطق پیش بریم و دلیل و مدرک بیاریم که نخیر آقای خارجی ما این بودیم.
آره.جونم براتون بگه که تخت جمشیدم حسابی گشتیم و حدود ساعت ۶ عصر بود که به سمت شیراز حرکت کردیم.بچه ها اون روز خیلی خسته شدن.با پیاده رویها و زیر آفتاب بودنای اون روزمون بیشترمون مریض شدیم.دوتا از بچه ها بدجوری تب کرده بودن و به محض این که رسیدیم شیراز بردنشون درمانگاه.بقیمون هم رفتیم باغ جهان نما(اگه اشتباه نکنم).گشتن توی اون باغ و تنفس هوای خنک و پر از عطر گل رز حسابی حال هممون رو جا آورد.باغ جهان نما باغ خیلی زیباییه نمی دونم چرا معروف نشده.ما که خیلی لذت بردیم.
شب به هتل رفتیم و بعد از شام هم رفتیم اتاقای همدیگه مهمونی و شکلات گلاسه و چای سفارش دادیم و حسابی حالش رو بردیم.کلی هم غیبت دوستای دیگمون رو کردیم.شب هم اونقدر خسته بودم که اتاق دوستام خوابم برد.ساعت ۳ همون دوستم که من رو تختش خوابیده بودم از اتاق خودمون زنگ زد و گفت من دارم میام در رو باز کن.منم که نمی دونستم چه خبره و ساعت چنده تازه دوزاریم افتاد که الان من چطوری برم اتاق خودمون و بچه ها رو زابرا کنم.خلاصه رفتم و آروم در زدم.خوشبختانه یکی از بچه ها تو خواب و بیداری بود و در رو برام باز کرد.وگرنه تا صبح کجا می خوابیدم معلوم نبود.

پس از متن۱:آقا من قلبم ضعیفه.طاقت دیدن یک باره این همه نظر رو ندارم.اگرچه آقای سعید زحمت ۳۰ تاش رو کشیده بودن ولی نمیگین من وقتی میام میبینم نوشته ۴۰ نظر شوکه میشم.اون روز به چشمام شک کردم.اول فکر کردم ۴ تاست.ولی دیدم نخیر این منم من که میبینم برایم این همه نظر گذاشته اند.......آه زندگی چقدر زیبا می شود.آه دوستان خوبم ممنونم.آه که من چقدر خوشبختم.زندگی به روی من لبخند می زند.من دیگر چیزی کم ندارم.خداوندا چگونه تو را شکر گویم.باید بروم باید بروم وگرنه شما به عقل من شک می کنید

پس از متن۲:آقای ناظم بکایی:بعد از دیدن اون همه نظر و سکته خفیفی که آنجا زدم،بادیدن اسم شما سکته اصلی را زدم.قدم رنجه نمودید و وبلاگ بنده را با کامنت خود منور ساختیدباز هم تشریف بیاورید.سوغات هم باشه برای آخر پست بعد میگم چی آوردم

پس از متن۳(قول میدم آخریشه):دوستان این نگین خانوم گل یه چیزی گفت که سفرنامم مثل جناب ناصر خسرو میشه.من که جسارت به جناب ناصر خان عزیز نکردم.تازه مگه سفرنامه باید چه شکلی باشه که گفتین مال من سفرنامه نیست؟خیلیم سفرنامستعنوان رو هم حال می کنین؟

قسمت سوم هم داره ها!!!!

سفرنامه مينا(قسمت اول)

 شنبه 1/2/86

صبح ساعت هفت رفتم مدرسه تا از اون جا با بقيه بريم فرودگاه و بعدشم شيراز.با وجود تاكيد بسيار زياد معاون و مديرمون مبني بر اين كه(چه ادبي شدم)سر ساعت هفت همه حاضر باشن و همون موقع هم راه مي افتيم،اما باز هم به علت تنبلي برخي از دوستان و حواس پرتيشون(چون شناسنامه هاشون رو نياورده بودن برگشتن خونه آوردن)حدود يك ربع به هشت بود كه سوار اتوبوس شديم تا بريم فرودگاه.توي راه هم كه نگو.اونقد آهنگ گذاشتيم و زديم و رقصيديم كه نزديك بود همونجا اتوبوس محترم(مجاز از راننده اتوبوس)دور بزنه و ما رو تحويل پدر و مادرامون بده.خلاصه جونم براتون بگه كه توي فرودگاهم 2 ساعتي معطل شديم چون هواپيما 50 دقيقه تاخير داشت.بعد هم كه به خوبي و خوشي سوار هواپيما شديم.اما نگو از هواپيما.......تصور كنيد 45 تا دختر 17 ساله كه تخم مرغ به چونشون بستن تا حسابي از خجالت مخ دوستان بيرون بيان و با هر چيز كوچيكي قهقهشون به آسمون ميره رو توي يه هواپيما جمع كنين.چه شود.....!!تازه صندلي هاشون هم كنار هم نباشه و مدام بخوان جاهاشون رو عوض كنن تا پيش دوستاشون باشن.خلاصه كه اون روز هواپيما رو با موفقيت به هم ريختيم.اونقدر هم خنديديم كه تا ساعت ها دلامون درد مي كرد.

بعد از يك ساعت و پنج دقيقه به شيراز رسيديم.خدا رو شكر پرواز خوبي بود خيلي تكون نداشت(اگرم داشت ما اونقدر مشغول بوديم كه نفهميديم)با اتوبوسي كه از قبل كرايه كرده بوديم به هتل رفتيم و بعد از مستقر شدن توي اتاقامون و خوردن نهار گشت شيراز رو آغاز كرديم.اول از همه به باغ ارم رفتيم.چه هوايي،چه گل هايي و چه عطر و بويي.شيراز پر از گل هاي اطلسيه و من اونجا همش به ياد بابام بودم كه عاشق گل اطلسيه.بدون اين كه به آلرژي و اشك چشمم فكر كنم با تمام وجود ريه هام رو از اكسيژن و از بوي خوش گل ها پر مي كردم و جالب اين بود كه تمام مدتي كه توي شيراز بوديم و با وجود اون همه بوي گل و گرده يك بارم آلرژيم عود نكرد و از اين بابت خيلي خوشحال بودم.

اون روز برنامه فشرده اي داشتيم و تا آخر شب حسابي خسته شديم.بعد از باغ ارم اول رفتيم سعديه.اون روز بزرگداشت سعدي بود و سعديه هم حسابي شلوغ بود.فقط تونستيم فاتحه اي بخونيم و چند تا عكس بگيريم.اون رستوران سنتي رو هم كه زير زمينه و توش آب چشمه جريان داره رو هم به علت ازدحام جمعيت نتونستيم بريم.مقصد بعديمون باغ دلگشا بود.كلا باغ هاي شيراز يه طرح واحد دارن.يه عمارت بزرگ و قشنگ در وسط و دور تا دورش باغچه و گل و حوض و فواره.نكته اي كه توي باغ دلگشا به چشمم خورد اين بود كه هيچ رسيدگي به اين باغ نميشه.عمارت وسط باغ كه چيزي به فرو ريختنش نمونده بود و در و ديوارش پر بود از يادگاري و اشعار عاشقانه و .... علتش رو هم همونجا خودم حدس زدم.تا اونجا كه من يادمه ورود به اين باغ آزاد بود و وروديه پرداخت نكرديم.ولي واقعا درسته كه اگه يه باغ ورودي نداره يه كمي براش خرج نشه و درستش نكنن؟نمي دونم والا!!

از باغ دلگشا هم سري به حافظيه زديم.عشق من.فضاي حافظيه خيلي معنوي و عرفانيه.آدم نا خودآگاه دلش مي گيره.مخصوصا كه آهنگ استاد شجريان هم از بلند گو ها پخش بشه.براي دوستان و چند نفري كه بهم سفارش كرده بودن فال گرفتم.يه پديده جديد هم اختراع كردم و اون هم فال حافظ از طريق اس ام اس بود.به اين صورت كه متقاضيان به بنده اس ام اس مي فرمودند و بنده فالشان را گرفته،مطلع غزل را برايشان اس ام اس مي نمودم.خيلي خيلي خوش گذشت.جاي دوستان را خالي كرديم.

بعد از اون هم دروازه قرآن و مزار خواجوي كرماني رو ديديم.خواجوي كرماني شاعر هم عصر حافظ بوده و اونطور كه من تو زندگي نامه حافظ خوندم كسي بوده كه تاثير زيادي روي حافظ و اشعارش گذاشته و باعث شده اشعار عرفاني بيشتر بگه.هوا خيلي خنك بود.طوري كه دستام و نوك بينيم يخ كرده بود.اما عالي بود.تمام شيراز رو مي تونستيم ببينيم.نورپردازي هم كه حرف نداشت  و همه چيز رو قشنگ تر كرده بود.آخر سر هم نزديك هتلمون توي يه پارك نشستيم و فالوده شيرازي خورديم و حسابي كيف كرديم .بعد هم برگشتيم هتل و شام خورديم و خوابيديم.البته چند نفر از بچه ها خوابيدن.بقيه دوستان تا نيمه شب به امر خطير بر هم زدن آسايش مسافرين محترم و بيچاره پرداختند و تا آنجا كه در توانشان بود هتل را به هم ريختند.واقعا شانس آورديم كه بيرونمون نكردن.فكر كنم رئيس هتل پشت دستش رو داغ مي كنه و ديگه دانش آموز تو هتل راه نمي ده

پس از متن:منتظر قسمت دوم و سوم سفرنامه من باشيد.امروز نمي دونم چرا نمي تونستم عكس بزارم.شايد توي يه پست همه عكس ها رو گذاشتم