دوشنبه ۳/۲/۸۶
بازم صبح ساعت ۶ بیدار شدیم.من که دیشب فقط ۳ ساعت خوابیده بودم.ولی خوب توی سفر مخصوصا اگه با دوستات باشی خستگی رو اصلا احساس نمی کنی.از اونجایی که همه دیشب خسته بودیم هیچ کدوم حس حموم نداشتیم و هممون با خودمون فکر کرده بودیم که عیبی نداره فردا صبح میرم.و هرکدوممون غافل از این که به غیر از خودمون ۴ نفر دیگه هم همین فکر رو با خودشون کردن.به خاطر همین هم صبح نزدیک بود گیس و گیس کشی بشه سر حموم رفتن.سه تا از بچه ها رفتن،یکی هم بی خیال شد و موندم من بیچاره که اونقدر دلم می خواست برم حموم که نگو.اما قرارمون ساعت ۷ توی رستوران هتل بود و بعدش هم می رفتیم بیرون.واسه همینم من نتونستم برم.دلم می خواست گریه کنم.
بعد از این که صبحانه خوردیم،اول رفتیم ارگ کریمخان.هتلمون به اونجا نزدیک بود واسه همینم پیاده رفتیم.یک ساعتی اونجا بودیم.بعدشم باز پیاده رفتیم بازار وکیل.من یه رومیزی با طرح سنتی واسه مامانم،یه کیف با طرح سنتی واسه خواهرم و واسه بابام هم باسلق و حلوای کنجدی خریدم.
ظهر رفتیم هتل و من سریع پریدم توی حموم.همونجوری با موهای خیس رفتیم نهار خوردیم و چون ساعت ۲ باید اتاق ها رو تحویل می دادیم مشغول جمع آوری وسایلمون شدیم.موقع اومدن در ساکامون بسته نمی شد حالا دیگه کلی هم خرید کرده بودیم.واسه همینم کلی عذاب کشیدیم تا در ساکها رو بستیم.
چون حرم حضرت شاهچراغ و یکی دو جای دیگه رو هم نرفته بودیم تصمیم بر این شد که وسایلمون رو بذاریم توی انبار هتل و بریم گردشمون رو بکنیم و دوباره بیایم برشون داریم.
خلاصه رفتیم حرم.از ۴۵ نفر حدودا ۲۰ نفر چادر آورده بودن.اگرم می خواستیم از اونجا بگیریم باید کارت شناسایی گرو میذاشتیم.ماهم که کارت نداشتیم.برای همین نوبتی میرفتیم داخل و زیارت می کردیم.
بعد از حرم حضرت شاهچراغ رفتیم باغ نارنجستان قوام.عمارتی بود که زمان قاجار ساخته شده بود و آینه کاری های قشنگی داشت.کلا تمام سقف های اون عمارت قشنگ بودن.بعضیاشون آینه کاری بودن و بعضیا هم چوب هایی با طرح گل و بلبل.
دوباره برگشتیم هتل و وسایلمون رو برداشتیم.بعدم برای وداع با خواجه حافظ رفتیم حافظیه.فکر می کنم اون شب شبی بود که توی خاطر تک تکمون میمونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنیم.چقدر شیطونی کردیم.چقدر فال گرفتیم و چقدر با بچه ها خندیدیم.آخرسر هم هممون روی پله های پایین آرامگاه نشستیم و عکس انداختیم.سر همین عکس انداختن هم اونقدر شلوغ بازی درآوردیم که همه وایساده بودن و نگاهمون می کردن.وقت رفتن هم یه گروه توریست خارجی رو دیدیم و کلی باهاشون عکس گرفتیم.از مجارستان اومده بودن.یکیشون اونقدر فارسی رو خوب حرف می زد که هممون مونده بودیم این ایرانیه یا خارجی.یک عالمه باهاشون شوخی کردیم و عکس انداختیم.اونام می خندیدن و براشون عجیب بود که اینا دیگه کین؟
مقصد آخرمون هم معلومه دیگه،فرودگاه بود.انقدر هممون دلمون گرفته بود که نگو.هیچ کس دلش نمی خواست از شیراز بره.مخصوصا که به محض رسیدن به تهران امتحاناتمون هم شروع می شد.خلاصه لحظات غمگینی بود.وقت سوار شدن به هواپیما هم انقدر هممون می ترسیدیم که مهماندارها و خلبان هم از پچ پچ ها و رنگ و روی پریدمون فهمیدن که امیدی به رسیدن به تهران نداریم.همه آیه الکرسی و کتاب دعا باز کرده بودیم و می خوندیم.خدمه پرواز هم همش بهمون امید می دادن که ان شاء الله می رسیم نگران نباشین.هر صدایی که میومد هممون گوش به زنگ می شدیم و می ترسیدیم که الانه که سقوط کنیم.اما خوب شکر خدا به سلامت رسیدیم و پرونده سفر تاریخی و پر از خاطره ما هم بسته شد.مطمئنم که همه ماهایی که رفتیم این سفر همیشه با یادآوری اون همه لحظه پر از خاطره لبخند به لبهامون میشینه و اشک تو چشمامون جمع میشه

جای همتون خالی