مینا و دوستان

سلام دوستای خوبم.حالتون خوبه؟منم خوبم شکر خدا.
چند روزه همون احساساتی رو که توی پست قبل گفتم دارم.البته باران عزیزم یه کم نصیحتم کرد که کمی موثر افتاد.مرسی عزیزم.البته الان دیگه خیلی بهترم و مشغول گذران زندگی هستیم.
امروز مثلا خیر سرمون رفته بودیم کتابخونه درس بخونیم.هممون بی حال و خواب بودیم.همش یا با هم حرف زدیم یا با موبایلای همدیگه ور رفتیم.آخرشم دیدیم سنگین تریم که زودتر بریم خونه و حد اقل یه نهاری کوفت کنیم.ولی خدایی خیلی روز خنده ای بود.دیگه روده به این دلمون نموند.اونم کجا؟توی کتابخونه.شانس ما همیشه خودمون بودیم ولی امروز چند نفر دیگه هم بودن و نمی شد بلند بخندیم.یه سری که بچه ها هوس شیر کاکائو کرده بودن.اس ام اس دادیم یکی از دوستامون که هنوز نیومده بود گفتیم شیرکاکائو بخر سر رات بیار.اونم گفت باشه اما پولشو از حلقومتون می کشم بیرون(نه بابا بیچاره اینقدرا هم خشن نگفت)بعد دیدیم دیر کرد ماهام که گشنه انگار نه انگار همین نیم ساعت پیشش اون همه صبحونه ریخته بودیم تو این معده.دیدیم نمی تونیم طاقت بیاریم من و یکی دیگه رفتیم خریدیم.حالا شم اقتصادیمون هم گل کرده بود.یکی برداشتیم دونه ای ۳۰۰ تومن بود.دوتامون چشامون شده بود این هوا.دوستم گفت ااااا چه گرونه ولش کن.بعد رفتیم یه مدل دیگه برداشتیم ۲۷۰ تومن بود.بالاخره خرد جمعیمون اعلام کرد که به ضرر اقتصادمون نیست و از همونا خریدیم.خدایی من باید برم اقتصاددان بشم.نظرتون چیه؟
بعدشم که اومدیم با هزارجور کولی بازیو غربتی بازی شیرکاکائو ها رو خوردیم و این معدمون یه کم آروم گرفت.ظهر بچه ها همه پخش و پلا شده بودن.یه سری رفتن نماز یه سریم رفتن خونه.من و یکی دیگه بودیم.شروع کردیم به گشتن توی کتابا.چه کتابای عتیقه ای.نمی دونم اینا رو از کجا آورده بودن.برخوردیم به یه کتاب ماه.انقدر خندیدیم سرش که نگو.یه کتابی بود به اسم مبارزه با خ و د کش ی.یه داستانایی تعریف کرده بود راجع به کسایی که خود ک ش ی کرده بودن و آخرش نتیجه اخلاقی گرفته بود که فلان چیز موجب خود ک ش ی میشه.یه جاش یه داستانی نوشته بود که هیچ ربطی به خود ک ش ی نداشت.نوشته بود یه بار یه خانومه داشته تی وی میدیده.بعد یه خواننده مرد داشته می خونده.این خانومه هم پا میشه از روی صفحه تی وی اون خواننده رو م ی ب و س ه بعد شوهرش میاد تو میبینش و حسابی می زنتش.تا اینجا که هیچی.حالا اینجا رو داشته باشین.نتیجه اخلاقی گرفته بود که بمب خنده بود.متن نتیجه یه همچین چیزایی بود:آری این است عاقبت خریدن تلویزیون(!) و آن را در اختیار زن گذاشتنخدایی من که اینو خوندم نفهمیدم چیکار کردم.فقط دلمو گرفته بودم و می خندیدم.تاریخ کتابه رو دیدیم مال سال ۵۱ بود.خیلی باحال بود.چه شانسی آوردیم اون موقع ها نبودیم ها مادر!!تازه کلی کارای دیگه هم کردیم که به علت ذیق جا و مسائل امنیتی از گفتن آنها معذوریم.البته شاید بعدا بگم
خلاصه دیگه انقدر از این کارا کردیم وجدانمون آخ و اوخش در اومد و گفت پاشین برین خونه هاتون ضد فرهنگ ها که فرهنگ کتابخونه اومدن ندارین.ما هم تشریف آوردیم منزل و تا همین الان به امر خطیر به بطالت گذراندن وقت مشغول بودیم.البته یه کاری هم کردم.رفتم موهامو کوتاه کردم.وای اینقذه جینگیل شدم.موهام خیلی بلند بود.الانم کوتاه کوتاه نیست یعنی پسرونه نیست.اما خیلی باحال شدم.صورتم نینیانه شده.الهی من قربون خودم برم
من و همه دوستام که خیلی هم خرخون تشریف دارند و دارم،چند روزه اصلا نمی تونیم درس بخونیم.نمی دونم چرا.فکر می کردم فقط خودم اینطوریم.اما امروز همه می گفتن که ما هم چند روزه کاملا مدرسه ای درس می خونیم و بی خیال کنکور و برنامه آقای مشاور هستیم.نمی دونم علتش چیه.خرخون ترینمون هم اینطوری شده وای به حال ماها
خوب دیگه من برم یه کم درس بخونم.فردا امتحان تست ریاضی داریم خفن.همون مبحثایی که من ۱۰۰۰ تا اشکال دارم.خدا کنه خوب بدم.
قربون همتون.خداحافظ

پس از متن:تا حالا دیده بودین پ ل ی س به چند تا دختر مدرسه ای تیکه بندازه؟ما دیدیم

...

به من بگید وقتی نا امیدی روی تمام افکار آدم خیمه می زنه چیکار باید کرد؟
به من بگید وقتی آدم حوصله هیچ کس حتی خودش رو نداره چیکار باید بکنه؟
به من بگید وقتی از همه چی خسته می شین چیکار می کنین؟
بهم بگین وقتی یه بغض گنده راه گلوتونو بسته و نمی ذاره نفس بکشید چی کار می کنین؟
بهم بگین وقتی حس می کنین تمام غم های عالم توی قلبتون چنبره زده چی کار می کنین؟
بهم بگین وقتی دلتون هوای گریه می کنه و نمی تونین گریه کنین چی کار می کنین؟
پرم از تمام این احساسات.در عرض ۴-۵ ساعت حالم از این رو به اون رو شد.احساس می کنم خیلی خستم.حوصله هیچی رو ندارم.حتی حوصله خودم رو.دیگه از خودم بیزار شدم.دلم می خواد یکی دیگه بشم.یه دختر دیگه.
از این همه قید و بند خسته شدم.از این همه بکن و نکن هایی که وجدانم بهم میگه خسته شدم.دلم می خواد بزنم به سیم آخر.بزنم زیر همه چی.دلم می خواد بی قید بی قید باشم.دلم می خواد مغزم رو دربیارم و بشورمش،از همه افکار مزاحم و نامزاحم،از همه فکرهای خوب و بد،از همه خاطره ها،حتی خوباشون.دلم می خواد دوباره متولد بشم.
دلم رهایی می خواد.رهایی از همه این غل و زنجیرهایی که به دست و پام بسته شده.دلم هوای بچگیام رو کرده.هوای اون روزای خوب.چقدر رها بودم.چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.روزایی که خیلیهاشون زیادم دور نیستن.همین پارسال یا سالهای راهنمایی.دلم می خواد زمان متوقف شه.چند روز زمان متوقف شه.من به این توقف به شدت احتیاج دارم.می خوام فکر کنم.می خوام به خودم فکر کنم.به خودم و کارهایی که تاحالا کردم و نکردم.به کی بگم؟به کی بگم که واقعا به این زمان احتیاج دارم.به کی بگم که بتونه برام یه کاری کنه؟به کی بگم دلم گرفته؟به کی بگم که بتونه درکم کنه؟به کی بگم؟احساس می کنم دیگه خدا هم دلش نمی خواد به حرفام گوش بده.حس می کنم اونم دیگه از من خسته شده،و همینه که بیشتر از هرچیزی قلب من رو به درد میاره.
یه زمانی با خدام خیلی دوست بودم.حضورش رو توی تک تک لحظات زندگیم واقعا حس می کردم.همیشه از خودش یه نشونه برام می ذاشت.اما چند وقته که دیگه دوستم نداره.دیگه برام نشونه نمیذاره.نمی دونم...شایدم میذاره و من نمی بینم.آره.من خیلی از خدام دور شدم.می خوام بهش نزدیک شم.اما مثل این که خیلی ازم ناراحته.به این زودیا کوتاه نمیاد.

تورو خدا برام دعا کنین.خواهش می کنم

روزهای خوب

سلام سلام سلام
وای خدا جون هیچ بنی بشری رو از وجود کامی محروم نساز.الهی آمین

فکر کنم ۱۳ روزی میشه بی کامی هستم.چه روزهای سختی بود.ولی خوب بد نبود یه کم به اوضاع درسی سر و سامون دادیم.کامی جان بدجور قاطی کرده بود و اصلا روشن نمیشد.امروز در کیس رو باز کردم یه کم خاک توش رو گرفتم و یه تکونی به هارد دادم بعد دیدم درست شد.انقد ذوقیدم که نگو.چند روز پیش گردنم بدجوری گرفته بود و اصلا نمی تونستم تکونش بدم.به مامانم میگم مامان این از عوارض بی مواد موندنه.تمام بدنم درد می کنه داداش!!!

اما از این چند وقت بگم.راستش اتفاقات خاصی نیفتاده توی این چند روز.مهمترینش اینه که رفتیم و با ۵-۴ تا از دوستام کتابخونه مسجد نزدیک مدرسمون ثبت نام کردیم.انقدر حال میده.میریم اونجا و آی درس می خونیم،آی درس می خونیم.مخصوصا سه شنبه ها که کلاس نداریم.مثل امروز.از ۹ صبح رفتیم تا ۳ بعد از ظهر.حسابی درس خوندم.خیلی خوبه.هم مجبور میشم پشت میز نشستن رو تمرین کنم(آخه بدبختی من اینه که موقع درس خوندن سر تا ته خونه رو متر می کنم بس که راه می رم)هم این که می بینم همه دوستام دارن درس می خونن حس رقابتم گل می کنه و منم درس می خونم.تازه چون کتابخونش خلوته می تونیم اشکالات درسیمونو هم با صدای آروم از هم بپرسیم

وای دیدین این چند روزه چقدر هوا محشر بود.من عاشق هوای ابری و بارونی هستم.میمیرم براش.اون روز صبح کلاس داشتیم.کلاسمون هم توی سالن اجتماعات مدرسمون بود توی طبقه چهارم.مدرسه ما هم تقریبا رو بام تهرانه.بارون ریز میومد و هوا بسی دلچسب بود.من و دوستم از اون بالا به تهران بارونی نگاه می کردیم و لذت می بردیم.هوا بدجور دونفره بود(چقدر افکارتون منحرفه.اون نفر می تونه یکی از همکلاسیها باشه خوب)جون میداد واسه پیاده روی و خیس شدن و بعدشم یه سرماخوردگی دلچسب

من عاشق زمین شناسی شدم بدجور( چند تا عشق دارم ها!!)استاد زمینمون ماهه.گله.نمیدونین چقدر خوب درس میده.انگار درس رو تزریق می کنه بهمون.همه بچه ها عاشقشن(اینم یه عشق دیگه).خیلی باسواده،خیلی با شخصیته،خیلی آقاست.بهترین معلم روی زمینه.هرچی بگی میدونه.توی هرچیزی سر رشته داره.انقدرم واسمون ذوق می کنه.آخه معمولا بچه های تجربی زمین رو نمی خونن چون همه ماشاالله از الان خودشونو دکتر می دونن و برای پزشکی هم زمین ضریب ۰ داره و کاملا بی تاثیره.اما ماها از همون روز اول زمین رو جدی گرفتیم.مخصوصا من که آرزوم داروسازیه و واسه این رشته زمین ضریب ۱ داره.واسه همینم همه حسابی زمین خوندیم و همه نمره هامونم تا اینجا عالی بوده.این آقا هم چون از همه بچه ها نسبت به این درس بی مهری دیده بوده از درس خوندن ما حسابی لذت می بره و هر دفعه میاد کلی بهمون روحیه میده و میگه من می دونم این کلاس چندتا داروسازی و زمین شناسی داره.منم می خوام اگه داروسازی قبول نشدم زمین شناسی بخونم.خوشحال می شم اگه شما اطلاعاتی راجع به بازار کار این رشته دارید لطف کنید و بهم بدید.

ممنون از همه دوستای گلی که واسم نظر داده بودن.فرنوش جونم بازم تولدت مبارک.ایشالا ۱۲۰ ساله بشی مادر
نگین عزیزم ممنون که به یادمی.منم همیشه به یادتم.برام دعا کن منم هیچ وقت توی دعاهام فراموشت نمی کنم.
زهرای عزیز ممنون که برام نظر دادی.برای تو و همه کنکوری ها دعا می کنم.بیا سعی کنیم درسمونو بخونیم و به مسائل حاشیه ای اینقدر اهمیت ندیم.چشم.سعی می کنم همیشه به بهترین چیزا فکر کنم و خودم رو با بهترین رتبه ها ببینم.
آسمانه عزیز یکی دوبار به وبلاگت سر زدم اما نتونستم برات نظر بزارم.می بخشید
زهرا خانوم گل ایشالا که همیشه خوب و خوش در کنار همسرتون و ریحانه جون زندگی کنین.چشم.من سعی می کنم تمام فکرم رو روی درس متمرکز کنم و بهترین نتیجه رو بگیرم

کلی حرف دارم.اما میوه ممنوعه شروع شده.سرتونم درد میارم.پس برم.ممکنه بازم کامی قاطی کنه.پس از همین الان عید فطرتون مبارک و عباداتتون قبول حق
خداحافظ

 

چی بگم؟

سلام بر همگی
خوب اول مهرم تموم شد و تب و تاب بچه ها یه کم خوابید و شهر به حال عادی خودش برگشته.ما هم دور جدید درس رو از اول مهر شروع کردیم.۹ماه دیگه بیشتر نمونده.نمی دونم می رسم همه چی رو تموم کنم یا نه؟چند روزه خیلی اضطراب دارم و همش فکر می کنم موفق نمی شم.اونقدر بهم استرس وارد شده توی این چند روز که چند تا جوش استرسی خوشگل تشریف آوردن توی صورتم و جا خوش کردن.با این همه اضطرابی که ما داریم هر روز هم خبرهای خوش از در و دیوار رو سرمون می باره.اون روز هم که یکی از استادامون اومد و گفت که سهمیه دخترها رو توی ورود به دانشگاه کردن ۴۰٪ و اینطوری قبولی واسه ما دخترها مخصوصا بچه های تجربی خیلی سخت تر از قبل شده.چون بچه های رشته تجربی قبول شدنشون از ریاضی ها سخت تره.مثلا یه نفر ریاضی رو می شناسم که با رتبه ۱۵۰۰ برق خواجه نصیر قبول شده.اما با همین رتبه توی رشته تجربی خیلی هنر کنی یه رشته سطح ۲ یا ۳ توی مشهد یا اصفهان قبول می شی.

اینا رو دیشب نوشتم.اما امروز یه حال دیگه ای دارم.شاید یه دلیلش اینه که امروز مشاوره داشتیم.وای که این مشاورمون چقدر ماهه.چقدر خوب بلده بهمون روحیه بده.دیشب می خواستم بنویسم که چقدر از این همه تبعیض حالم به هم می خوره.می خواستم بنویسم یه عده انگار واقعا چشم ندارن ببینن دخترها هم دارن کم کم به مردا می رسن و حتی ازشون جلوتر می افتن.می خواستم فریاد بزنم و بگم این همه ناحقی تا کی؟
اما الان دیگه نمی خوام فریاد بزنم.چون فهمیدم فریاد زدن من هیچ دردی رو دوا نمی کنه.انگار همه گوشهاشون رو پر از سرب کردن و هیچ چی رو نمی شنون.همین که دخترا تا این حد خودشون رو نشون دادن واسه مردایی که هنوز توی عصر حجر و بربریت سیر می کنن کافیه.همین که الان کنکور از نظر ج ن س ی ت ی سهمیه بند ی میشه نشون دهنده کم آوردن یه عده است.نشون دهنده اینه که آقایون محترم به جای رقابت سالم با دخترها و بالا بردن سطح علمیشون به راه های میونبر متوسل می شن.نشون دهنده اینه که از رقابت با دخترا نا امید شدن و به این چیزا متوسل شدن.اما من می دونم هیچ کدوم اینا جواب نمی ده.ما دخترا به هر چی که بخوایم می رسیم.واسه این کار هم نه به ۴ تا قانون روی یه تیکه کاغذ احتیاج داریم نه آتیش زدن جزوه پسرها نه هر کار پست دیگه ای که متاسفانه آقایون دارن انجام می دن.ما دخترا می چسبیم به درسمون.ما هدف داریم.هدفمون هم چزوندن پسرا نیست،هدفمون حال گیری نیست،هدفمون این نیست که روز بعد از اعلام نتایج کارناممون رو برداریم و توی چشم جماعت ذکور فرو کنیم.هدفمون ساختن کشورمونه،ساختن یه جامعه خوب و سالم.جامعه ای که اونقدر از نظر عقلی بالا رفته باشه که دیگه همچین قوانینی رو به خودش نبینه.
می دونم الان ممکنه بگید تو شاید سال دیگه اصلا قبول نشی پس از الان کلاس نزار.آره.منم نمی گم همه دخترا از جمله من سال دیگه همه پسرها رو تار و مار می کنیم و دانشگاه ها رو از پسر خالی می کنیم.من همیشه این احتمال رو در نظر می گیرم که ممکنه من هم اصلا حتی مجاز نشم.اما حرف من اینه که ما دخترا یه هدف داریم و برای رسیدن بهش تلاش می کنیم.خدا هم جای حق نشسته و به اندازه تلاشمون بهمون امتیاز می ده.حالا ممکنه یه پسری از من جلوتر باشه.خوب اون واقعا تلاش کرده و نتیجه هم گرفته.حرف من سر اینه که باید یه رقابت سالم به وجود بیاد همین.

پس از متن:نمی دونم فردا توی بند س ی ا س ی زندان ا و ی ن م یا جای دیگه ای.در هر صورت اینا همش درد دل یه دختر کنکوری بود.هرکی می خواد خوشش بیاد هرکی هم نمی خواد به من چه؟خوشش نیاد