...
به من بگید وقتی نا امیدی روی تمام افکار آدم خیمه می زنه چیکار باید کرد؟
به من بگید وقتی آدم حوصله هیچ کس حتی خودش رو نداره چیکار باید بکنه؟
به من بگید وقتی از همه چی خسته می شین چیکار می کنین؟
بهم بگین وقتی یه بغض گنده راه گلوتونو بسته و نمی ذاره نفس بکشید چی کار می کنین؟
بهم بگین وقتی حس می کنین تمام غم های عالم توی قلبتون چنبره زده چی کار می کنین؟
بهم بگین وقتی دلتون هوای گریه می کنه و نمی تونین گریه کنین چی کار می کنین؟
پرم از تمام این احساسات.در عرض ۴-۵ ساعت حالم از این رو به اون رو شد.احساس می کنم خیلی خستم.حوصله هیچی رو ندارم.حتی حوصله خودم رو.دیگه از خودم بیزار شدم.دلم می خواد یکی دیگه بشم.یه دختر دیگه.
از این همه قید و بند خسته شدم.از این همه بکن و نکن هایی که وجدانم بهم میگه خسته شدم.دلم می خواد بزنم به سیم آخر.بزنم زیر همه چی.دلم می خواد بی قید بی قید باشم.دلم می خواد مغزم رو دربیارم و بشورمش،از همه افکار مزاحم و نامزاحم،از همه فکرهای خوب و بد،از همه خاطره ها،حتی خوباشون.دلم می خواد دوباره متولد بشم.
دلم رهایی می خواد.رهایی از همه این غل و زنجیرهایی که به دست و پام بسته شده.دلم هوای بچگیام رو کرده.هوای اون روزای خوب.چقدر رها بودم.چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.روزایی که خیلیهاشون زیادم دور نیستن.همین پارسال یا سالهای راهنمایی.دلم می خواد زمان متوقف شه.چند روز زمان متوقف شه.من به این توقف به شدت احتیاج دارم.می خوام فکر کنم.می خوام به خودم فکر کنم.به خودم و کارهایی که تاحالا کردم و نکردم.به کی بگم؟به کی بگم که واقعا به این زمان احتیاج دارم.به کی بگم که بتونه برام یه کاری کنه؟به کی بگم دلم گرفته؟به کی بگم که بتونه درکم کنه؟به کی بگم؟احساس می کنم دیگه خدا هم دلش نمی خواد به حرفام گوش بده.حس می کنم اونم دیگه از من خسته شده،و همینه که بیشتر از هرچیزی قلب من رو به درد میاره.
یه زمانی با خدام خیلی دوست بودم.حضورش رو توی تک تک لحظات زندگیم واقعا حس می کردم.همیشه از خودش یه نشونه برام می ذاشت.اما چند وقته که دیگه دوستم نداره.دیگه برام نشونه نمیذاره.نمی دونم...شایدم میذاره و من نمی بینم.آره.من خیلی از خدام دور شدم.می خوام بهش نزدیک شم.اما مثل این که خیلی ازم ناراحته.به این زودیا کوتاه نمیاد.
تورو خدا برام دعا کنین.خواهش می کنم
یه دختر شصت و نهی هستم و دانشجو!